علی آقاپور دوشنبه 16 دی 1398 11:35 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/75


_انگار جدی جدی قضیه جناییه! نکنه من جز یه فرقه یا باندی چیزی هستم که دارید اینجوری میکنید؟
_وقتش که برسه میفهمی! 
ازتوی آینه به پشت سرش نگاهی کرد وادامه داد؛

_حتما تعقیبم میکنن که فهمیدن امروز اومدی شرکت! 
ماشینو روشن کرد و باسرعت سرسام آوری حرکت کرد و به سمت جایی که میدونستم مسیر خونه نیست!

دیگه داشتم میترسیدم! یاد اون شب افتادم خون توی رگ هام یخ زد! با استرس درحالی که بغض کرده بودم گفتم:
_داری منو میترسونی اهورا! من عادت به این چیزا ندارم ازت خواهش میکنم بهم بگو چی شده واون مرد کیه که تعقیبت میکنه!

_بهت گفتم هروقت که وقتش رسید میفهمی شیرین! الان نمیتونم چیزی رو بهت بگم چرا حرف حالیت نمیشه؟
_باشه نگو.. فقط بهم بگو چرا دنبال منه؟ چی از جونم میخواد؟
این یه دونه رو که میتونی جواب بدی نمیتونی؟؟؟؟

وقتی دیدم هیچ نمیگه شروع کردم به اشک ریختن و زیر لب خدارو صدا زدن! باتموم بی کس وکاریم.. با تموم تنهایی ها و حقارتم تابحال زندگیم دچار تنش نشده بود و تا این حد احساس خطر و ترس نکرده بودم!

جلوی یه خونه بزرگ ویلایی نگه داشت وگفت:
_پیاده شو چند شبی رو اینجا می مونیم تا اون مردک رو پیدا کنم و حسابشو کف دستش بذارم!
_اینجا کجاست؟ چرا باید اینجا بمونم؟


کلافه اما شمرده شمرده گفت:
_گفتم چند شبی رو اینجا می مونیم!! نگفتم تنها میمونی!!
_بمونم یا بمونیم چه فرقی میکنه مت ازت دلیل میخوام اهورا متوجه میشی اصلا چی میگم؟؟؟

_فکرمیکنی اگه میتونستم بهت بگم بجای اینکه باسوال هات مغزمو بخوری تا الان بهت نگفته بودم؟
شیرین جان لطفا پیاده شو ازاین بیشترم خون به دل من نکن ازت خواهش میکنم سوال هاتو بذار واسه یه وقت دیگه!!

زودتر ازمن پیاده شد و فرصت نداد سوالی رو بپرسم!
مثل اینکه چاره ای جز لال مونی گرفتن نداشتم!
من هم پیاده شدم و باهم وارد خونه که شبیه خونه باغ بود شدیم!
_حداقل میتونم بپرسم اینجا کجاست دیگه؟؟؟

_اینجا یکی از ویلاهای آقاجونه و تنها ویلایی که فقط من از وجودش باخبرم و کسی نمیدونه آقا جون این ویلارو داره!
ببین! خودش کرم داره که سوال توی ذهن من ایجاد کنه! خب مرتکیه بزغاله میمیری فقط بگی اینجا ویلای آقاجونه؟؟ 

خب الان من چطوری بپرسم چرا کسی از وجود این ویلا خبر نداره؟؟
اما باید جلوی خودمو میگرفتم تا ازش سوالی نپرسم وگرنه این دفعه تو دهنی خوردنم حتمی بود!
کلید انداخت و در اصلی خونه رو باز کرد و بادیدن وسایل تمیز ومرتبش گفتم:
_فکرمیکردم یه خونه متروکه باشه!

 _نه! اینجا یک روز درمیان یکی میاد و نظافت میکنه! منم بیشترشبایی که خونه نیستم میام اینجا!



سوال هایی که تا نوک زبونم میومد رو به سختی قورت دادم و روی یکی از مبل ها نشستم..
ترکیب رنگ مبل وپرده ها جگری و طلایی بود وبه نظرم خیلی خوش رنگ بود اما تنها چیزی که به شدت خودنمایی و دلبری میکرد فرش های دستباف ابریشمی بود که با قدم زدن روی فرش ها کیفتشو با گوشت وخونم حس میکردم!

این خونه با اینکه زیربنای کوچک تری نسبت به خونه ی اهورا داشت، اما به جرات میتونم بگم خونه ی اهورا یه هزارم عظمت وسنگینی این جارو نداشت..

 وسایل های گرون قیمت داخلش چشم آدم رو نوازش میکرد...
بی اراده گفتم:
_اینجا خیلی قشنگه.. فضای سنگینش نمیذاره آدم احساس راحتی کنه!
_اما من آرامش این خونه رو با هیچ جای دنیا عوض نمیکنم!

_میتونم یه سوالی رو بپرسم؟؟
_اگه میدونی جواب نداره بهتره که نپرسی!!
شونه ای بالا انداختم وگفتم:
_خب نمیدونم جواب داره یانه.. نظرت چیه شانسمو امتحان کنم؟
_هوم! موافقم!

_چرا کسی از وجود این خونه خبری نداره؟ خونه به این قشنگی چرا مخفی؟
_خب فکرکنم شانس آوردی چون میتونم به این سوالت جواب بدم اما به شرطی که تنها نفردومی باشی که این رازو میدونه!


آرشیو پایانی:

‌‌‌‌‌گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.   
لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد. گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.
*وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی*
 
دنیا پر از تباهی است نه بخاطر آدمهای بد بلکه بخاطر سکوت آدمهای خوب...