علی آقاپور چهارشنبه 18 دی 1398 08:40 ب.ظ نظرات ()
استاد من/چهلو شش

داشت با گوشیش ور می رفت و منم به حد شدیدی کنجکاو و مشکوک بودم طوری که دلم میخواست برم ازش بپرسم چه غلطی داره میکنه.

یه لباس مناسب جمع انتخاب کردم وپوشیدم. سعی کردم خودمو کنترل کنم و بفهمم چیشده. اروم گفتم: بریم عزیزم؟

با دیدنم سری تکون داد و گفت: بریم خانومم.
انگار کلافه بود و گیج میزد. به من گفت بریم اما نشسته بود و زمین خیره شده بود.

صداش زدم: دامون؟ چرا بلند نمیشی؟
با تعجب سرشو بلند کرد: اها ببخشید عشقم بریم، بریم.

حرفی نزدم و فقط سری تکون دادم و جلوتر ازش حرکت کردم.‌ سعی کردم لبخند بزنم تا کسی نفهمه فکرم درگیره و استرس دارم.

دست دامونو گرفتم که سرشو بلند کرد و لبخندی زد و محکم دستمو فشرد. 

با ورودمون ستایش باذوق صدام زد که رفتم سمتش و دامون رفت سمت پسرا.

داشتم با دخترا حرف میزدم و از ارزوها و‌فانتزی هامون میگفتیم که یهو نگاهم افتاد به بارانا که کنار دامون نشست و دستشو گذاشت روی پاش.

دامون با تعجب برگشت سمتش که بارانا با عشوه گری دستشو نوازش وار کشید روی پاش. از شدت حرص تنم می لرزید و سعی کردم خودمو بزنم به اون راه تا دامون نفهمه متوجه شدم. می خواستم عکس العملشو ببینم.

زیرچشمی به سهیل نگاه کردم که اشاره ای به دامون زد. دامون نگاهی بهم کرد که خودمو مشغول صحبت با مریم نشون دادم.



سکوت دامون نشونه ی این بود که اعتراضی نداره. دستام و مشت کردم و خودم و با گوشیم مشغول کردم اما تمام وجودم پیش اون دوتا بود.

بارانا با عشوه داشت با دامون حرف میزد. اگه نمیخواستم سر از کارشون در بیارم هیچوقت اینجا ساکت نمیموندم.

بلند میشدم ویلا رو روی سرشون خراب میکردم. برای کنترل حرصم‌یه لیوان اب گرفتم دستم و بارانا با وقاحت کامل دستشو روی رون دامون میکشید و‌ دستشو توی دستای دامون گذاشت‌که من طاقت نیاوردم و لیوان و محکم روی میز کنارم کوبیدم.

 همه برگشتن سمتم که با سیاست زل زدم به دامون و با خشم نگاهش کردم.
زدزیر دست بارانا و با کلافگی بلند شد رفت از سالن بیرون.

نفسم حبس شد. خدا لعنتت کنه بارانا. همه با تعجب دوباره برگشتن سرکارشون و من رفتم بالا که بارانا پشت چشمی برام نازک کرد.

از پشت پنجره ی اتاقم به دریای روبروم خیره شدم. اگه قرار بود بخاطر قرار مسخره ای که دامون ازش حرف میزنه بخواد بهم خیانت کنه، پس میزارم خیانت کنه. ادم خائن جایی توی زندگی من نداره.

حداقل این سفر باعث شد بفهمم دورم داره چه اتفاقایی میافته. نمیزارم خر فرضم کنن و هرکاری که میخوان بکنن.‌سکوت میکنم تا به موقعش به همشون نشون بدم من مهره ی بدرد نخور این بازی نیستم.

راه رو برای دامون هموار میکنم ببینم از زندگیش چی میخواد. منو یا بارانا؟ یا شایدم اون نقشه ای که نمیدونم به کجا میرسن.



با صدای در به خودم اومدم. توی سکوت حالتم و حفظ کردم که صداشو شنیدم.
_خانومم؟
نیشخندی زدم و حرفی نزدم. 
_چیشده عزیزم؟
پوزخندم عمیق شد که دستشو روی کمرم حس کردم.
زیرگوشم گفت: ناراحتی ازم؟

بی توجه به روبروم خیره شدم. سرشو فرو برد توی گردنم که با جدیت گفتم: نکن!
با کلافگی گفت: چرا ناراحتی اخه؟

با تمسخر نیم نگاهی بهش کردم و گفتم: هیچی دست پسرعموم روی رون پام بود داشت باهام ور می رفت تو فکر اونم.

دندون غروچه ای کرد و‌گفت: چرت نگو.
نیشخندی زدم که گفت:مگه من خواستم که دستشو بزاره روی پام؟

با حرص گفتم:‌نه ولی کاری کردی که دستشوبرنداره.
با حالت تهاجمی گفت: مگه چیکار کردم؟

_وقتی سکوت میکنی یعنی اشکال نداره. سکوت علامت رضایت است اقای سرمست.

ساکت شدوگفت: نمیخواستم جلوی بقیه جلب توجه بشه.

ابرویی بالا انداختم و گفتم: عجب. جلب توجه! باشه افرین چه کار خوبی کردی.


با عصبانیت گفتم: پس ازین بعد منم از سر و‌کول فامیلات بالا میرم بعدش میگم نمیخواستم جلب توجه کنم.

با غیض منو برگردوند سمت خودش و‌ وحشیانه لباشو گذاشت روی لبام و گاز محکمی گرفت و گفت: خفه شو ایسان. هیس!!!

_درد داره نه؟ تصورشم درد داره برات. پس ازین غلط کاریا نکن دامون رو اعصابم نباش. دامون یه درصد بفهمم داری پا کج میزاری، یه درصد بفهمم به جان مادرم یه ثانیه کنارت نفس هم نمیکشم. 

فقط خیره موند بهم و چیزی نگفت. با سردی نگاهش کردم و اشاره زدم به پاهاش و گفتم: دست اون روی پاهات بود. برو‌حموم.

چشاش گرد شد که بی توجه رفتم روی تخت دراز کشیدم و دستمو بالا اوردم و آرنجمو گذاشتم رو چشام.

یهو گفت: این حرفا چیه ایسان داری مزخرف میگی دیگه.

بغض کرده بودم. فکر خیانتش مثل خوره توی وجودم رفته بود. حس میکردم هرلحظه داره بهم خیانت میکنه و دروغ میگه. مغزم داشت میترکید.

دلم میخواست برگردم به دوران قبلم. با رفیقام گشتنام. دورهم بودنامون، اذیت کردن پسرا و خندیدنامون. الان همه چی مسخرس.

با صدای شرشر حموم فهمیدم رفته حموم. بلند شدم که قطره اشکی از چشمم چکید. لعنت بهت که بهم تجاوز کردی و منو به اینجا کشوندی.



بعد چند دقیقه اومد بیرون و گفت: خوبه خیالت راحت شد خوشگلم؟
سری تکون دادم و رفتم سمت تخت که اومد کنارم دراز کشید. موهامو نوازش کرد و گفت: 
- قهر نکن دیگه.

-باشه نمیکنم.
سرشو فرو کرد توی موهام و گفت: هرچی بشه بازم مال خودمی. ته ته دلم میخوامت توله سگ. این همه غر میزنی رومغزم میری ولی بازم قر و غمزه هات منو دیوونه میکنه.

لبخند کوچیکی زدم و‌گفتم:
-اگه یه روز بهت خیانت کنم چیکار میکنی؟

ساکت شد که گفتم: اگه منو با یکی دیگه ببینی بهم فرصت دوباره میدی؟ راستشو بگو‌چشمات و ببند و فکر کن بهش. میخوام ببینم چی میشه.

با جدیت گفت: چرا این سوالو پرسیدی؟
- بگو. فقط میخوام بدونم. بهم فرصت دوباره میدی؟

با قاطعیت گفت: نه! اگه کسی دستش به مال من بخوره میشه دست خورده ی بقیه. دستمال کاغذی بقیه هم بدرد دماغ گرفتن نمیخوره ولی مطمئنم یه بلایی سر جفتتون میارم که یادت نره.

بعد مکثی گفت: توچیکار میکنی؟
با سردی گفتم: جوری میرم که فکر کنه اصلا نبودم وجوری میام و انتقام میگیرم که نفهمه از کجا خورده.

آرشیو پایانی:

‏در قیامت ؛
چون نمازها را بیارند در ترازو نهند !
و روزه ها را همچنین ...!

اما چون ؛
محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد !
پس اصل محبت است ...!


‏⁧
Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat