رییس کارمند مغرور/76


باخوشحالی دست هامو به حالت قول دادن بالا آوردم وگفتم:
-قول قول قول!!
خندید و گفت:
_توواقعا ۲۵سالته؟؟
بی اختیار غم توی دلم نشست و دوباره شونه ای بالا انداختم وگفتم:
_نمیدونم که! من حتی تاریخ دقیق تولدمم نمیدونم.. خب من بچه سر راهی.....

میون حرفم پرید وگفت:
_اما من فکرمیکنم خیلی بچه تر میزنی! چشمکی زد و ادامه داد؛
_پره پرش بخوره بهت میخوره پنج سالت باشه!!
با این حرفش لب برچیدم وگفتم:
_واقعاکه.. فکرکردم میخوای بگی سنم خیلی بیشتر میزنه!!

_نه! به نظرم هرچقدرم قد بکشی و جسمت رشد کرده باشه عقلت همون دختر بچه پنج ساله اس!
_ممنونم شما لطف دارید!
_خب من میرم یه کم واسه خونه خرید کنم توهم میتونی یه کم خونه رو بگردی و رفع کنجکاوی کنی!

_وا؟؟ پس جواب سوالی که پرسیدم چی میشه؟
یه تای ابروشو بالا انداخت و موشکافانه پرسید:
_چه سوالی؟؟
_همون که قرار شد بین خودمون بمونه!
_ماشالله حافظه قوی هم داریا! هیچ جوره نمیشه پیچوند!

_اوهوم! حالا میتونم علت مخفی بودن اینجا رو بدونم؟
_چون این خونه، خونه زن اول آقاجون یعنی عشق اولش بوده!



با تعجب و حیرت زده گفتم:
_وا؟؟مگه آقاجونم دوتا زن داشته؟؟ پس چرا هیچوقت چیزی به من نگفت؟؟

_چون کارشون به ازدواج نمیرسه و یه جورایی تواوج عشق وعاشقی همه چی به هم میریزه و آقاجونم هیچوقت تواین خونه زندگی نمیکنه و میشه گفت یادگاری نگهش میداره!
غم زده سرمو پایین انداختم و دلم پرکشید به سمت نگاه های مهربونش!

چقدر دلم براش تنگ شده بود خدایا!
_طلفک آقاجونم.. اما آخه چرا؟؟ چرا ازدواجشون بهم میخوره؟
_نمیدونم.. هیچوقتم واسم تعریف نکرد!
_حتما آقاجونم خیلی غصه خورده و خیلی عذاب کشیده.. بمیرم واسه دلش...

_خب حالا نمیخواد خودتو الکی واسه چیزی که دیگه نیست بکشی! اگه سوال هات تموم شد برم یه چیزی واسه شام تهیه کنم ناهار رو که کوفتمون کردی!

به ساعت نگاه کردم وگفتم:
_اما هنوز ساعت سه ظهره! یعنی تاشب باید گرسنه بمونیم؟
_گرسنته؟؟
خاک به سرم آبروم رفت! احساس کردم لب هام گل انداخت.. یکی نیست بگه دختره شکمو این چه حرف بی موقعی بود که زدی!

_خب.. خب نه! واسه شما گفتم! 
_بیا باهم بریم خرید کنیم ازهمونجا هم یه چیزی میخوریم!
_اوممم! شما برید.. من بمونم بهتره!
_نه نمیتونم تنهات بذارم، بریم!



پشت بندحرفش بدون اینکه منتظرجوابی ازمن باشه رفت بیرون ومن هم به اجبار دنبالش رفتم...
آخ آخ... بخدا که هرچی از قشنگی حیاط بگم کم گفتم!

انگار توی بهشت بودم... دوطرف حیاط درخت کاری شده و بخاطر بزرگی درخت ها به هم رسیده بودن و آسمون بین شاخ و برگ هاشون پنهان شده بود!

_خیلی قشنگه.. نمیتونم از زیبایی طبیعت بکری که ازش تشکل شده چشم بردارم...
زیرلب یه چیزی گفت که نفهمیدم چی گفت!
_چیزی گفتید؟
_نه! باخودم حرف میزدم!
_اهان!

دیگه سوالی نپرسیدم و رفتیم سوار ماشینش شدیم و از نزدیک ترین فروشگاه اندازه یکسال خرید کرد!
بادیدن خرید ها هردفعه چشم های من گرد وگردتر میشد!

انگار متوجه تعجبم شد چون گفت:
_چته آبرومونو بردی چرا چشماتو اونجوری میکنی؟
_قرار بود چند روزی رو بمونیم درسته؟
_خب؟
_فکرنمیکنید این خرید ها واسه یکسال زندگی معمولی کفایت میکنه؟

_تاوقتی اون عوضی هارو پیدا نکنم اونجا میمونیم! میخواد یک روز باشه یا یک سال! هرچقدرم موند میدیم به سرایداری دیگه!
_اوهوم! موافقم.. ثوابم میکنیم اینجوری!
لبخند مهربونی بهم زد و دیگه چیزی نگفت!


بعدازخرید رفتیم یه فست فودی همون اطراف..
انگار بار اولش نبود که به اونجا میرفت چون میشناختنش و باهاش احوال پرسی گرمی کردن و این استقبال رو به راحتی میشد حدس زد واهورا گفته بود روزهایی که خونه نمیاد به اینجا میاد!

نشستیم روی یکی از میزهای دونفره و اهورا بدون اینکه به منو نگاه بکنه گفت؛
_من پتیزاهای اینجا رو دوست دارم توهم میخوری سفارش بدم؟
_بله ممنون!
نمیدونم چرا نمیتونستم وقتی به چشم هام نگاه میکنه مفرد حرف بزنم!

انگار یه چیزی توی چشم هاش وادارم میکرد که نتونم راحت باشم!
نیم ساعته پیتزاها آماده شد و انصافا خوش مزه بود!
ازاونجایی که روده هام داشتن به هم می چسبیدن همه ی غذامو خوردم!

اهورا که دید غذامو تموم کردم با مهربونی گفت:
_دوست داشتی؟ میخوای یه دونه دیگه سفارش بدم باهم بخوریم؟
چه لذتی داشت شنیدن کلماتی مثل "باهم" از دهن عشقت!!
_نه مرسی من دیگه نمیخورم خیلی خوشمزه بود دستت دردنکنه!

_نوش جان اگه سیرشدی پاشو بریم که من خیلی کار دارم!
ترسیده گفتم:
_میخوای بری؟ من تنها میمونم تواون خونه؟
_زنگ زدم سرایدارمون بیاد امروز مرخصی بودن.. خانواده خوبی هستن میتونی بهشون اعتماد کنی!


آرشیو پایانی:


به دختران خود یاد دهید 
قبل از ازدواج به آرزوهایشان برسند
مردان غول چراغ جادویی 
علاءالدین نیستند !

 برتراند راسل