خانزاده/36


اهورا وارد اتاق شد و با دیدن فرهاد اخماش رفت توی هم...
از جام بلند شدم... اهورا گفت
_چه خبره اینجا؟
مش سلمان دستش و به زانوش گرفت و بلند شد
_والا جوون صحبت امر خیره!
اهورا با جدیت گفت
_آیلین عقد من میشه...
بابام گفت
_راستش خان زاده من خیلی فکر کردم... من این دختر و یه بار به شما امانت دادم. از امانتم محافظت نکردید. آیلین هم دلش رضا به شما نیست. من دخترم و عقد پسر مش سلمان می‌کنم انشالله که خیر باشه.

اهورا با فک قفل شده به من نگاه کرد و غرید
_آیلین مال منه.
بابام با اخم گفت
_مهمونی خان زاده احترامت واجب اما حق نداری مالکیتی رو دختر من داشته باشی!
اهورا به سمتم اومد که فرهاد روبه روم ایستاد و گفت
_این دختر توی زندگی با تو حیف شد.دیگه حق نداری اذیتش کنی یا اطرافش بپلکی...
اهورا مثل بمب منفجر شد و مشتش و به صورت فرهاد کوبید که جیغ خاتون و من بلند شد.
بابام فوری دستاش و گرفت و دنبال خودش کشوند.
رو به من با خشم عربده زد
_نمیتونی مال کس دیگه ای باشی. اجازه نمیدم. تو زن منی
لبم و محکم گاز گرفتم و رو به فرهاد گفتم
_خوبین شما؟
دستی به بینی‌ش کشید و گفت
_خوبم.
از خجالت دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.
صدای داد و بیداد اهورا رو می‌شنیدم.
مش سلمان سری با تاسف تکون داد و گفت
_آدما هیچ وقت قدر داشته هاشونو نمیدونن.
متاسف گفتم
_ببخشید تو رو خدا.
فرهاد لبخندی زد و گفت
_هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
هنوز هم رفتارش خوب بود.انگار این بار تصمیم درستی گرفتم.فرهاد واقعا آدم خوبی بود.


* * * * *
خبر طلاقم از اهورا مثل بمب توی روستا پیچید و بمب دوم وقتی ترکید که اهورا قیام کرد که مهتاب و طلاق بده!
دیگه هر کی و می‌دیدی داشت راجع به خان زاده حرف می‌زد روزی صد نفر میومدن تا از زیر زبون من یا خاتون حرف بکشن. اون طوری که فهمیده بودم میونه ی اهورا و ارباب شکرآب شده و ارباب تموم کارتای اهورا رو مسدود کرده و حق امضا رو توی شرکت ازش گرفته حتی به ماشینشم رحم نکرده.
خیلی از شنیدن این خبر ناراحت شدم. اهورا ثروتش رو از هر چیزی بیشتر دوست داشت.
 در اتاق باز شد و خاتون با اخم گفت
_صبح و شب ور دل من نشستی حداقل بیا یه کمکی بکن من که خسته شدم از صبح...
بلند شدم و گفتم
_چی کار کنم دقیقا؟
یه سبد داد دستم و گفت
_برو یه کم میوه بچین صدقه سر تو بابات رنگ به رخ نداره منم که باید وایسم پای گاز.
سر تکون دادم و سبد و ازش گرفتم. از خونه بیرون زدم و به سمت باغ رفتم.
با دیدن فرهاد سرم و پایین انداختم و سلام کردم که جوابم و داد و پرسید
_کجا میرین؟
روم نمیشد توی چشاش نگاه کنم برای همین با همون سر پایین جواب دادم
_میرم باغ.
صداش و آروم کرد
_بیام باهاتون؟
تند گفتم
_وای نه تو رو خدا همین جوریشم کلی حرف پشتمونه.
_مگه آخر هفته عقدمون نیست؟
گر گرفتم و گفتم
_چرا... من دیگه برم نگاهمون میکنن.
دیدم که خندید.تند شروع به دویدن کردم.
به باغ که رسیدم رسما نفسم بند اومده بود.
خم شدم و شیر آب و باز کردم و همون طور که قلپ قلپ آب میخوردم چشمم به یک جفت کفش مشکی افتاد که جلوم قرار گرفت..



سرم و بالا گرفتم و با دیدن اهورا تند از جام بلند ‌شدم. نمیدونم چرا اما حس می‌کردم این بار هم می‌خواد منو بدزده!
بر خلاف جهتش شروع به دویدن کردم که خیلی زود بهم رسید و بازوم و گرفت.
تند ازش فاصله گرفتم و گفتم
_تو رو خدا از اینجا برو...یکی میبینه.
چشمای به خون نشسته شو به صورتم انداخت و گفت
_دیگه هیچی واسم مهم نی آیلین.تنها چیزی که میخوام تویی!
ازش فاصله گرفتم و گفتم
_من آخر هفته عقد می‌کنم طلاق گرفتیم ما... درست نیست این حرفا رو می‌زنی از اینجا برو...
کلافه دستش و لای موهاش برد و گفت
_یعنی می‌خوای عقد می‌کنی؟چه طور می‌تونی؟داری در حق دوتامون ظلم می‌کنی آیلین تو نمی‌تونی جز من با کسی باشی...
جلو اومد. دستم و گرفت و آروم گفت
_چه حالی میشی وقتی اونی که دستت و می‌گیره من نباشم؟
دلم لرزید چون حق با اون بود.
دست دیگش و کنار صورتم گذاشت و ادامه داد
_کسی جز من نمی‌تونه زل بزنه بهت... نمی‌تونه بغلت کنه!
عقب رفتم و تند گفتم
_بس کن.
عصبی شد و داد زد
_بس نمی‌کنم.چشاتو وا کن ببین دارم به خاطرت از همه چی می‌گذرم. 
سرم و پایین انداختم و گفتم
_دیر شده...از اینم بگذریم من نمی‌خوام زندگی مو با آه و ناله ی مهتاب یا هلیا شروع کنم. حرفایی که به من زدی اونا هم ازت شنیدن. حق با توعه واسم سخته دست یکی دیگه رو بگیرم... اما مطمئن باش اینم واسم سخته که دست کسیو بگیرم که هر لحظه ممکنه ازم زده بشه و پرتم کنه بیرون.
درمونده نگاهم کرد که گفتم
_لطفا برید خان زاده من تصمیمم و گرفتم...ما یه بار سعی کردیم نشد.. ده بار دیگه هم سعی کنیم نمیشه... دوباره بر می‌گردیم سر همین خونه...
نگاهی به صورت داغونش انداختم و ادامه دادم
_زندگی تونو خراب نکنید... این بار با اونی که...
محکم بغلم کرد و نذاشت حرفم تموم بشه.
خشکم زد.نفس عمیقی کشید... تند ازش فاصله گرفتم و با دیدن اشکاش قلبم گرفت.. واقعا این اهورا بود که اشک می‌ریخت؟
بی تاب نگاهم کرد. دیگه نتونستم تحمل کنم. عقب گرد کردم و تند ازش دور شدم


* * * * * *
با صدای آرومی گفتم
_بله.
صدای دست و هلهله بلند شد.لبم و محکم گزیدم تا اشکم در نیاد.
چادرم و آروم از روی صورتم بالا زد. تمام تنم رسما می لرزید.
خواهرش حلقه ها رو جلومون گرفت...فرهاد حلقه رو برداشت.دستم و که گرفت حس کردم قلبم ایستاد.
با چشمای اشکی سرم و پایین انداختم. حلقه رو که توی انگشتم انداخت دستم و عقب کشیدم.حلقه رو برداشتم و توی انگشتش کردم.تموم شد... برای همیشه جدا شدم از دنیای خان زاده... دیگه فکر کردن بهش هم ممنوع بود.
دستم و عقب کشیدم و چشمم به اهورا افتاد که از پنجره داشت منو نگاه می کرد.با دیدن نگاه به خون نشسته ی حسرت بارش دلم گرفت و دوباره سرم و پایین انداختم.
اصلا نفهمیدم این مراسم کوفتی چه طور گذشت. با هر حرکت یاد اهورا میوفتادم و همه چی برام تبدیل به زهر می‌شد.
خداروشکر که مراسم آنچنانی نگرفتن.
با شنیدن صدای فرهاد کنار گوشم تکونی خوردم:
_خوبی؟
به اجبار لبخند زدم و سر تکون دادم که گفت
_من می‌دونم این ازدواج برات سخته اما قول می‌دم تا وقتی که باهاش کنار بیای برات صبر کنم.
نگاهش کردم و چیزی نگفتم. دستم و گرفت و محکم فشار داد و متعجب گفت 
_چه قدر یخی! 
با صدای لرزونی گفتم 
_به خاطر هیجانه! 
لبخندی زد و محکم تر دستم و فشار داد که حالم زیر و رو شد. من با این دستا غریبه بودم


دستام و از زیر دستش کشیدم بیرون. تا آخر مراسم هیچی نفهمیدم.تنها شانسی که آوردم این بود که خونه ی فرهاد آماده نبود و قرار شد که دو ماه دیگه بریم سر خونه و زندگی مون...
آخر مراسم برای بدرقه ی فرهاد رفتم.
با محبت نگاهم کرد و گفت
_فردا میام دنبالت یه گشتی بزنیم.
مخالفتی نکردم. جلو اومد و گفت
_ازت می‌خوام بهم فرصت بدی تا خودم و بهت بشناسونم.می‌دونی که من از بچگی تو رو کنار خودم تصور می‌کردم.برای اینکه تو هم دوستم داشته باشی هر کاری می‌کنم.
لبخند کجی زدم و گفتم
_لازم نیست هر کاری بکنین...زمان همه چیو عوض می‌کنه.
_یعنی زمان می‌تونه عشق اونو از قلبت بیرون کنه؟
نگاهش کردم و گفتم
_من عاشقش نیستم... این چه حرفیه!
سر تکون داد و گفت
_حق داری... مواظب خودت باش!
سر تکون دادم که رفت...
نفسم و فوت کردم و وارد خونه شدم و به سمت اتاقم دویدم. درو بستم و بغضم ترکید.


* * *  * *

بعد از مدت ها کلید انداختم و وارد شدم.
دلم برای خونم تنگ شده بود.خداروشکر تعطیلات تموم شده بود و فرهاد اجازه داد که امسال مدرسم و تموم کنم. 
خسته چمدونم و همونجا رها کردم و شالم و از سرم کشیدم. 
به سمت اتاق خواب رفتم و با باز کردن در خشکم زد. اهورا توی خونه ی من چی کار می‌کرد؟اون هم غرق در خواب.


تند از اتاق بیرون رفتم. باورم نمیشد اینجاست. بعد از ده روز که ندیده بودمش...حالا... اینجا... 
با تردید وسط پذیرایی ایستادم... حالا باید بر میگشتم؟اما کجا می‌رفتم من که طی  جایی جز اینجا نداشتم..
نگاهی به ساعتم انداختم. شش صبح بود و باید یک ساعت دیگه می رفتم مدرسه.
وارد اتاق شدم و پاورچین پاورچین به سمت کمد رفتم و مانتو شلوار مدرسمو از توی کمد برداشتم.
از اتاق بیرون رفتم و تند لباسام و عوض کردم.
اه از نهادم بلند شد. حالا باید می‌رفتم کتابام و از توی اتاق برمی‌داشتم.. لعنتی اون توی خونه ی من چه غلطی می‌کرد؟
دوباره وارد اتاق شدم و آروم کتابام و برداشتم و از شانس خوبم پام گیر کرد به صندلی و صدای لعنتیش توی اتاق پیچید.
با ترس به اهورا نگاه کردم که پلکاش تکون خورد و چشماش و باز کرد.. گیج نگاه کرد و با دیدنم تند نشست و گفت
_آیلین!
با اخم گفتم
_ببخشید فکر می‌کردم اینجا خونه ی منه!
انگار نشنید چی گفتم. به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.
خواستم از کنارش رد بشم که دستش و جلوم گرفت

قلبم مثل چی میزد اما تو چشماشم نگاه نمی‌کردم. من مثل اون خیانتکار نبودم.
با صدای خش داری گفت
_حالا که نابودم کردی خوشحالی؟ از اینکه با اونی... 
نفس عمیقی کشید تا خودش و کنترل کنه


با سری پایین افتاده گفتم
_دیگه بهتره این صحبتا رو نکنیم. منم عجله دارم می‌خوام برم..
راهمو سد کرد و گفت
_شنیدی که طلاق دادم مهتابو؟
فقط نگاهش کردم.که ادامه داد
_از ارث محروم ‌شدم حتی سوئیچ ماشینمم ازم گرفته
بی تفاوت گفتم
_خوب؟به خاطر من این طوری شد؟
چنگی به موهاش زد که کلافه گفتم
_فهمیدم جایی برای موندن ندارین منم دیگه نمیام توی این خونه یه جای دیگه برای خودم پیدا می‌کنم.
خواست بازوم و بگیره که با اخم دستم و عقب کشیدم و گفتم
_من،شما نیستم خان زاده که راحت خیانت کنم.ازدواج کردم و هر چی بشه به  شوهرم خیانت نمی‌کنم. لطفا برید کنار.
عصبیش کردم و داد زد
_چرا نمی‌بینی؟چرا نمی‌فهمی چه عذابی دارم می‌کشم؟ نه اون مال و منال کوفتی نه مهتاب اهمیتی برام نداره من تو رو می‌خوام. به جهنم که عقد کردی با من بیا...با من باش جبران می‌کنم واست.
با اخم گفتم
_معلوم هست چی میگین؟ به همین راحتی امروز به یکی دیگه بگم بله و فرداش با یه آدم هوس باز...
سکوت کردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_از سر راهم برید کنار.
با اخم گفت
_من هوس بازم؟
_هستید که هر روز خیال میکنید عاشق شدید. مگه نگفتید من انتخابت تون نیستم و عاشق هلیایید؟هه ‌شما رو هوس زود گذرتون هم اسم عشق می‌ذارید.
خواستم از کنارش رد بشم که زودتر از من به سمت در رفت و با قفل کردنش نفسم و حبس کرد



به سمت پنجره رفت و کلید و از پنجره پرت کرد پایین.
دیگه رسما نفسم قطع شد.
خواست به سمتم بیاد که عقب عقب رفتم و گفتم

_اگه کاری بکنی قسم می‌خورم خودم و می‌کشم

روبه روم ایستاد و گفت
_من باید خیلی وقت پیش این کارو و می‌کردم اون وقت دیگه می خواستی هم نمی تونستی مال کس دیگه ای بشی.
اشکم در اومد و گفتم

_اهورا تو رو خدا... من دیگه زن تو نیستم زن فرهادم. دلت میخواد یکی این کارو با هلیا بکنه؟بذار برم لطفا...
چشماش و خون گرفته بود.خش دار گفت
_من حاضرم تو رو به هر شکلی به دست بیارم.
جلو اومد که نالیدم
_این طوری منو برای همیشه از دست میدی. بذار برم.
گرفته گفت
_یعنی میگی هلم بده دست یکی دیگه. آیلین من امشب میخواستم بدزدمت که با پای خودت اومدی.مانع نشو...
دستام و گرفت که با تمام توان جیغ زدم اما جلوی دهنمم گرفت.
وحشت زده نگاهش کردم که دکمه ی مانتوم و باز کرد و دستش به سمت کمربندش رفت


هلش دادم و دویدم سمت پنجره و بازش کردم.
تا قبل از اینکه دنبالم بیاد یه پام و از میله ی بالکن اون طرف گذاشتم که دادش در اومد
_چی کار میکنی؟
با اعصابی داغون داد زدم
_چی کار می‌کنم؟ میخوام خودم و بکشم. کاری کردی که حالم از این زندگی کوفتی بهم بخوره... به خاطر تو... به خاطر اینکه انقدر مرد نبودی که باهام بمونی و حالا هم انقدر مرد نیستی که پای انتخابت بمونی.
ترسیده گفت
_باشه بیا این طرف حرف می‌زنیم.میوفتی قربونت برم.
اشکام جاری شد و سرم و انداختم پایین که با احتیاط به سمتم اومد و بازوم و کشید.
تعادلم و از دست دادم اما اون محکم منو حبس کرد بین بازوهاش و نفس عمیقی کشید.
هلش دادم و گفتم
_دست به من نزن... هیچ وقت.
با درد چشماش و بست. جلو رفتم و گفتم
_من زن فرهادم نه تو...
به وضوح قفل کردن فکش و دیدم و ادامه دادم
_طوری به پاش میمونم و براش خانومی می‌کنم که بفهمی من مثل تو نیستم.
دستش مشت شد.
_عاشقش میشم. خوشبخت میشم. اون قدری که تو رو، تلخی‌هاتو اصلا یادم نیاد.

از لای پلک های بستش اشکی چکید که قلبم و به درد آورد.
عقب رفتم و گفتم
_دیگه پامم توی این خونه نمی‌ذارم. فکر کنم تنها چیزی که برات مونده مهریه ی منه.


آرشیو پایانی:



از دیگران شکایت نمی‌کنم 
بلکه خودم را تغییر می‌دهم !
چرا که کفش پوشیدن راحت‌تر از 
فرش کردن دنیاست ....


 بابک خرمدین