علی آقاپور سه شنبه 24 دی 1398 04:12 ب.ظ نظرات ()
خان زاده/37

چشماش و باز کرد و با حسرت به چشمام زل زد. به سمت در رفتم و دستگیره رو پایین دادم که آه از نهادم بلند شد..یادم رفته بود بی‌شعور در و قفل کرده!
با حرص گفتم
_بیا یه جوری این درو باز کن من مدرسم دیر میشه.
تکیه به دیوار زد و با اخم نگاهم کرد.
به در کوبیدم و داد زدم
_لعنتی... کلیدم انداختی پایین بیا این در کوفتی و بشکن باید برم.
از لجم به سمت تخت رفت و دراز کشید.گفت
_قفل اون ضد سرقته شکستنش کار من نیست.
ناباور نگاهش کردم و گفتم
_پس من چی کار کنم؟
بی تفاوت جواب داد
_مشکل خودته من که بی کارم می تونم تا شب بخوابم
عصبی داد زدم
_اهوووورااااا...
نگاهم کرد و با اون صدای لعنتیش کشدار گفت
_جان اهورا؟
تمام خشمم فروکش کرد و ساکت شدم.
خداروشکر صدای موبایلم در اومد.
نگاهی به صفحه ش انداختم و با دیدن اسم فرهاد روح از تنم رفت. حالا جوابش و چی بدم؟
اگر هم جواب نمی‌دادم نگران می‌شد.
تماس و وصل کردم و جواب دادم که گفت
_سلام رسیدی؟خوبی؟
لب گزیدم و آروم گفتم
_آره رسیدم.تو خوبی؟
_خوبم شکر نگرانت بودم کجایی؟
چشمم به اهورا افتاد که با اخم داشت نگاهم می‌کرد
صدام و آروم کردم و گفتم
_خونم فرهاد دیرم شده میشه بعدا بهت زنگ بزنم؟
اهورا که از جاش بلند شد رنگ از رخم پرید.
به این سمت اومد و همزمان فرهاد گفت
_حتما عزیزم مواظب خودت باش.
تا بخوام جواب بدم گوشیم از دستم کشیده شد.



با خشم گوشی و به دیوار کوبید و عربده زد.
ترسیده به صورت کبود شده از خشمش نگاه کردم که داد زد
_تو مال منی...می دونی چه قدر عذاب می‌کشم وقتی نمی تونم دستت و بگیرم و ببرمت جایی که هیچ احدی چشمش بهت نیوفته؟
نگاه به گوشی خرد شدم انداختم و گفتم
_الان نگرانم میشه.
عربده کشید
_به جهنمممممم.
نگاهش کردم. جلو رفتم و گفتم
_داد نزن خان زاده وقتی خودت خواستی طلاق بگیری... خودت ولم کردی... من که خوب شناختمت می دونم همه ی اینا به خاطر اینه که نمی تونی قبول کنی کسی دست رد به سینت بزنه.
بعدش دوباره همه چی از اول تکرار میشه و آیلین بدبخت میمونه.قبول... اما فکر منم بکن من دیگه تحمل اینو ندارم شوهرم و با کس دیگه ای ببینم...تحمل کتک خوردن حرف شنیدن ندارم... باز کن این درو بذار برم... هلیا گناه داره.مرد باش این بار پای انتخابت وایستا...
خیره نگاهم کرد و گفت
_واقعا فکر می‌کنی از سر هوسم می‌خوام که مال من شی؟
سر تکون دادم و گفتم
_دلیل دیگه ای داره؟
پوزخندی زد و به جای جواب دادن به سمت موبایلش رفت.دقیقه ای بعد صداش و شنیدم که گفت
_یه قفل ساز و بفرست خونه ی من.در اتاق قفل شده روم... بگو زود بیاد!
حتی نذاشت طرف حرف بزنه و قطع کرد...
از توی کشوی میز یه پاکت سیگار در آورد و بدون اینکه نگاهم کنه به سمت بالکن رفت.
همون جا سر خوردم و نشستم. چرا هر چه قدر سعی می‌کردم ازش دور بشم بیشتر نزدیکش میشدم. این امتحان الهی‌ته خدا؟



* * * * *
با صدای سحر سرم و از توی کتاب آوردم بیرون و نگاهش کردم.
_آیلین بیا باباته!
موبایل و از دستش گرفتم و تماس و وصل کردم. هنوز الو نگفته بودم عربده ی بابا توی گوشم پیچید رو 
_من از دست تو چی کار کنم هان؟چرا قصد کردی منو سکته بدی خدا ازت نگذره.
بلند شدم و ترسیده گفتم
_چی شده بابا؟
_همین الان یه ماشین میگیریم میام اونجا با دستای خودم چالت میکنم دختری مثل تو نباشه بهتره...
نالیدم
_خوب بگو چی شده؟
_دو روز رفتی تهران پریدی تو بغل خان زاده عکسات رسید دم خونه ی فرهاد. تو اتاق خونش با اون بودی تو که دلت با خان زاده بود چرا فرهاد و کشیدی وسط؟؟

ناباور گفتم
_عکس؟؟؟
_خود خان زاده هم اومده میگه صیغه ی من محرمیت و با فرهاد باطل کن من عقدش میکنم تو آبرو برای من نذاشتی دختر آخر عمری مرگم و از خدا میخوام تا کمتر باعث رذالت بشی...

سر خوردم کنار دیوار... اهورا باز کار خودش و کرد!

* * * *
چوب و توی دستم فشار دادم و با حرص به سمت ماشینش رفتم و تمام خشمی که از صبح توی وجودم نگه داشته بودم شیشه هاشو خرد کردم.
نگهبان ساختمون تند به سمتم دوید و داد زد
_چی کار داری می‌کنی؟؟
نتونست جلوم و بگیره. به جهنم که این ماشین تنها چیزی بود که باباش براش گذاشته.
نگهبان که دید نمی‌تونه جلومو بگیره تند به سمت تلفنش رفت تا خبرش کنه.
ماشین و داغون کردم اما دلم خنک نشد.
به سمت ماشین هلیا رفتم و ضربه‌ی محکمی به شیشه های جلوی ماشین زدم که خرد شد..
نفس زنون دستم و بالا بردم و شیشه های عقبش رو هم خرد کردم که صدای داد اهورا بلند شد
_آیلین...وایستا ببینم.
دستم و که بالا برده بودم تا روی صندوق عقبش بکوبم و توی هوا گرفت و داد زد
_چته تو؟
با تمام توان هلش دادم و عربده کشیدم
_چمه؟زندگیم و نابود کردی زندگی مو...همه ی کارایی که کردی بس نبود که حالا عکس ازم پخش می‌کنی؟بابام سکته کرد عوضی...فرهاد یه جوری توی روستا عصبانیتش و جار زد که قلب بابام طاقت نیاوردم اگه بمیره...
صدای جیغ هلیا حرفم و قطع کرد
_چه بلایی سر ماشینم آوردی؟
چشمش به من افتاد و عصبی به سمتم حمله کرد که اهورا پرید جلوم و گفت
_خسارتش و من میدم.
با این حرفش هلیا عصبی تر شد


داد زد:

_تو اول یه نگاه به جیبات بنداز بعد مایه بذار... خودش خراب کرده خودش خسارت کل ماشین و میده میخوام ببینم کل زندگیش و بفروشه میتونه یک صدم پول ماشین منو جور کنه یا نه این بدبخته روستایی. 

چشمام از حدقه زد بیرون... عصبی خواستم با چوب بزنمش که اهورا دستام و گرفت.
داد زدم:

_روستایی باشم شرف داره به اینکه یه شهری بی اصل و نصب باشم...خسارت تو تا قرون آخر میدم حتی بیشترشم میدم فقط شوهرت و جمع کن از توی دست و پام. عرضه شو داری؟

اهورا ناباور نگاهم کرد که دستام و از دستش کشیدم و گفتم:

_ میخوام که از زندگیم گم بشی بیرون... همه ی کارایی که کردی بس نبود حالا عکسام و پخش میکنی بی غیرت؟

آروم زمزمه کرد:

_هیچی نگو بین خودمون حلش میکنیم.

هلیا ناباور گفت:

_این چی میگه اهورا؟

زده بودم به سیم آخر برای همین داد زدم:

_چی میگم؟دارم میگم شوهرت منو به خاک سیاه نشونده...بابام توی بیمارستانه اهورا به خاطر تو...فرهاد آبرومو توی کل روستا برده به خاطر تو...
بدتر از من عربده زد:

_اسمش و نیااااار! به جهنم که هر گهی خورده خودم آبرو تو میخرم عقدت میکنم.



هلیا با دهن باز به اهورا نگاه می‌کرد.. با تاسف سر تکون دادم و خواستم برم که بازوم و محکم گرفت 
_نرو آیلین!
اشاره ای به هلیا کردم و گفتم
_زنت اون طرفه!
نفرت توی چشمای هلیا جمع شد و غرید
_بلایی سر تو و این دختره ی دهاتی بیارم که به غلط کردن بیوفتین.
تا اهورا خواست حرفی بزنه هلیا از پله ها دوید بالا...
بازوم و از دستش کشیدم و با طعنه گفتم
_برو دنبالش... فکر کنم بتونی با دروغات گولش بزنی!
پشتم و بهش کردم و عصبی به سمت در رفتم و لحظه ی آخر صداش و شنیدم:
_از اون مرتیکه جدا میشی آیلین... کم مونده دوباره مال من بشی
حتی برنگشتم پشتم و نگاه کنم و با عصبانیت از شرکت بیرون زدم.

* * * * *
بی اعتنا از کنارم رد شد که بازم پریدم جلوش:
_تو رو خدا فقط یه دقیقه گوش کن فرهاد!
ایستاد اما نگاهم نکرد. ملتمس گفتم
_اون طوری که فکر می‌کنی نیست قسم می‌خورم خوب بذار توضیح بدم.
نگاهم کرد و گفت
_توضیح نده جواب بده... این عکسا فوتوشاپه؟
سرم و پایین انداختم و گفتم
_نه...
_مال دوران ازدواج تونه یا مال روزی که رفتی تهران؟
آروم جواب دادم
_مال همون روزه ولی...
_دیگه ولی نداره با اینکه همه گفتن اما من باورت کردم.تهش شد این... صیغه ی محرمیتی که شیخ بین مون خونده رو باطل می‌کنیم.تو به اهورا خیلی بیشتر میای


تا خواستم جواب بدم صدای آشنایی از پشت سرم گفت
_افرین درست میگی.بهت گفته بودم آیلین به هیچ قیمتی مال تو نمیشه!
فرهاد با خشم به اهورا نگاه کرد و غرید
_انقدر بی ناموسی که چشمت دنبال زن یکی دیگه ست.
با این حرفش اهورا مثل بمب منفجر شد. یقه شو گرفته و عربده زد
_مرتیکه ی خر اونو زن خودت ندون وقتی مجبورش کردن به توعه شل ناموس بله بده.بهت گفته بودم که آیلین زن منه زن من میمونه!
پریدم جلوش و با التماس گفتم
_ولش کن اهورا...

نگاهم کرد و با خشم فرهاد و هل داد و داد زد
_همین امشب این صیغه ی محرمیت مسخره رو باطل کن تا بیشتر از این گند نزدم به زندگیت.
فرهاد نگاه بدی بهم انداخت و گفت 
_تو نگی هم من یه زن هرجایی نمی‌خوام.
با این حرفش اهورا بازم خواست به سمتش حمله کنه که جلوش و گرفتم و با التماس نگاهش کردم. 
دستی لای موهاش کشید و روش و برگردوند. فرهاد نگاه سرزنش بارش رو به هر دومون انداخت و رفت! 

بی رمق سر خوردم روی زمین و خسته از این همه کشمکش زار زدم. جلوی پام زانو زد و بازوهام و گرفت و بی اعتنا به اطراف سرمو توی بغلش کشید.. 


حتی نای اینو نداشتم که پسش بزنم.
بلندم کرد و با صدای محکمش کنار گوشم گفت
_این اشکاتو واسه کی میریزی؟اون عوضی عرضه ی بالا کشیدن دماغشم نداره اون وقت می‌خوای پشت تو وایسته منو نگاه کن...
تکونم داد و زل زد به صورتم و با تحکم گفت
_بابات خوب میشه. صیغه ی محرمیتت و با اون مرتیکه باطل می‌کنی. نخواستی با من ازدواج کنی اوکی اما تو تا ابد مال منی آیلین نه هیچ کس دیگه...گوش بده به من...
شمرده شمرده توی صورتم گفت
_همه چی درست میشه به من اعتماد کن!
پسش زدم و اشکام و پاک کردم.خواستم به سمت بیمارستان برم اما هنوز دو قدمم برنداشته بودم که زانوهام سست شد. چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.
* * * * *
پلک‌های سنگینم و به سختی از هم باز کردم.. توی بیمارستان بودم. نگاهی اطرافم انداختم. هیچ کس توی اتاق نبود و بدتر از اون اینکه اتاق خیلی تاریک بود.
ترس به دلم افتاد و بلند شدم.. همزمان در باز شد.
اهورا بود که با دیدنم با نگرانی به سمتم اومد و گفت
_بلند نشو از جات سرم وصله بهت.
با ترس و مظلومانه گفتم
_میشه چراغ و روشن کنی؟
چند لحظه ای توی همون تاریکی بهم زل زد و بی حرف چراغ و روشن کرد.
دوباره دراز کشیدم که کنارم روی تخت نشست.
من چشمام و بستم تا اون بره اما نرفت و محکم دستم و گرفت



هیچ تلاشی برای بیرون کشیدن دستم نکردم و با چشم بسته گفتم
_به خواستت رسیدی؟
فشاری به دستم داد و گفت
_هنوز به تو نرسیدم.
نیشخندی زدم و گفتم
_زنت می‌دونه اینجایی؟پیش من؟یا بچت...اون چه گناهی کرده؟
عصبی شد
_من بچه ای که از یه زنی غیر از تو به دنیا اومده رو نمیخوام.
نگاهش کردم
_اما منم اجاقم کوره...
با شیطنت لبخندی زد و گفت
_زنم که بشی یه جوری حاملت می‌کنم که شش قلو ازت در بیاد.
با اخم نگاهش کردم که خندید.سرش و جلو آورد و پچ زد
_انقدر دلتنگتم که دلم می‌خواد دستتو بگیرم ببرمت خونم و تا یه هفته توی بغلم بگیرمت و بخوابم.
از لحنش گر گرفتم و خواستم دستم و بکشم که اجازه نداد.
پشت دستم و بوسید و انگشتم و توی دهنش برد و با زبون خیسش کرد.
هر حرکتش هنوز هم قلبم و به طپش می‌نداخت و وقتی دستم و می گرفت حس می‌کردم هنوزم زنشم!
صورتش و به صورتم نزدیک کرد و سرش و کنار گردن و شونم گذاشت و نفس عمیقی کشید...
حضورش همه چیو از یادم برد.تاثیر مسکن بود یا به خاطر حضور اهورا خیلی زود پلکام سنگین شد و روی هم افتاد.



از اتاق اومد بیرون. تند به سمتش رفتم و گفتم
_چی شد؟
شونه بالا انداخت و گفت
_نمی‌خواد تو رو ببینه!
کلافه نفسم و فوت کردم که گفت
_اما یه چیزی گفت که بهت بگم
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد
_باید با خان زاده ازدواج کنی و توی شهر بمونی و هیچ وقت به روستا برنگردی!
درمونده گفتم
_آخه خاتون...این طوری که بدتره! من از فرهاد جدا شدم و حالا دوباره برم زن اهورا بشم؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_خواسته ی باباته! هر چند خان زاده دیگه اعتباری نداره. هیچی براش نمونده. اگه یه ذره عاقل بودی حالا میشدی خانوم روستا... چه کنیم که خان زاده ی بیچاره رو هم با خودت کشیدی پایین...
درمونده روی صندلی های بیمارستان نشستم.
اهورا خان که خیالش از بابت جدایی من و فرهاد راحت شد دیگه پشت سرشم نگاه نکرد.. لابد رفته ور دل زنش اون وقت به من میگن که باید...
سرمو بلند کردم و گفتم
_اگه باهاش ازدواج نکنم چی؟
کنارم نشست و گفت
_ارباب هم همین و میخواد.مجبوری وگرنه خون به پا میشه.
_لابد بعدش هم می‌خواد دوباره با مهتاب عقدش کنه؟من دیگه تحمل اینو ندارم که بساط شب حجله ی شوهرم و آماده کنم خاتون!
نفسش و فوت کرد و گفت
_تحمل داشته باشی یا نه مجبوری...وسایل تو جمع کن بابات که مرخص شد میریم روستا همون جا واستون عقد می‌گیریم و این قضیه تموم میشه میره پی کارش!
درمونده نگاهش کردم که اعتنایی بهم نکرد و دوباره وارد اتاق بابا شد و درو بست.

آرشیو پایانی:

یه شیر خودش رو نگرانِ 
عقاید گوسفندا نمی‌کنه !

 Game of thrones 

‏برو دنبال آرزوهایت 
انسان‌ها زمانی که دنبال رویاهایشان نمی‌روند
پیر می‌شوند ...

 پائولو کوئلیو

ﺍﮔﺮ به جاﯼ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﺑﺎ امریکاییها
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩه امریکایی
ﯾﮏ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ...
ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻧﺴﻠﺸﻮﻥ ﻣﻨﻘﺮﺽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...

فامیل دور