علی آقاپور سه شنبه 24 دی 1398 04:20 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/77


_بهشون؟ مگه چند نفر هستن و کجا زندگی میکنن؟
_اسمش جلیل و چون آقا جون باهاش صمیمی بود و از قدیم میشناختش واسش کنجی حیاط خونه درست کرد که زن وبچه اشم بیاره!

یه دختر ۱۸ ساله و دوتا پسر ۱۲ ساله دوقلو داره و زنش!
روی هم میشن یه خانواده دیگه!
_خداروشکر پس من تنها نیستم.. اما چرا دوتا پسرش یک سن دارن؟
ازجاش بلند شد وبا لحنی که بهم بفهمونه چقدر خنگ تشریف دارم گفت:

_اگه یه ذره به اون فندوق فشار بیاری متوجه میشی دو قلو هستن!
نتونستم لب هایی که برای خنده کش اومده بودن رو جمع کنم و لبخند زدم!
_ع! آره متوجه نشدم! 
رفتیم خونه و یک ساعت طول کشید تا باکمک اهورا خریدهارو توی کابینت هاو یخچال گذاشتیم..

تندتند به ساعتش نگاه میکرد و انگار واقعا عجله داشت!
_میخوای بقیه رو من انجام میدم و شما برو!
_دیگه چیزی نمونده و نمیتونم تا جلیل نیومده تنهات بذارم!

_اما به قول شما که کسی ازاینجا خبرنداره و قرارهم نیست در رو روی کسی باز کنم!
_نمیتونم ریسک کنم ممکنه تعقیب شده باشم! من میرم یه زنگ به جلیل بزنم تو هم بی زحمت چایی دم کن سرم درد گرفته



نیم ساعت دیگه هم گذشت وخبری از خانواده جلیل نشد و از اونجایی که حسابی توی دلم ترس نشسته بود، داشتم واسه اهورا چایی توی استکان می ریختم که صدای کوبیده شدن در باعث شد به شدت تکون بخورم و قوری چینی خوشگل ازدستم بیوفته وچندین تکه بشه!

 مطمئنم اون قوری قدمت عمری زیادی داشت هزینه ی زیادی هم صرفش شده بود.. 
پای سمت راستم از ران تا نوک انگشت های پام به شدت میسوخت وگز گز میکرد اما وحشت من ازسوختن نبود و فقط دیدن قوری توی اون وضعیت شوکه ام کرده بود!

اهورا درحالی که از بیرون میومد گفت:
_صد بار به این جلیل گفتم به بچه هات بفهمون اون در بی صاحب شده رو اینقدر محکم به هم نکوبن مگه حرف تو گوش این دوتا زلزله میره آخه....

یه دفعه بادیدن من تواون وضعیت حرفشو قطع کرد وناباور گفت:
_شیرین؟ 
غم زده نگاهش کردم.. الان باخودش فکرمیکنه این دختره چقدر بی دست وپا و بی عرضه اس که از پس یه چایی ریختن برنمیاد!

_حالت خوبه؟ چیکار کردی باخودت!
_م.. معذرت میخوام.. صدای کوبیده شدن در باعث شد تکون بخورم و قوری از دستم بیوفته!
_چایی رو ریختی روی پاهات دیونه! توفکر قوری هستی؟
_من.. م.. من میدونم حتما قیمتش خیلی زیاد بود.. خب.. نه فقط پول.. ارزش این قوری!!



_بس کن اصلا مهم نیست! پاهات نمیسوزه؟
درحالی که قطره اشکم صورتم رو خیس میکرد گفتم:
_خیلی درد میکنه.. انگار داغیش به استخونم رسیده!
کلافه دستشو با حرص روی صورتش کشید وگفت:

_ای خداااا با این حال به قیمت قوری هم فکرمیکنه! پاشو بریم درمونگاه و اومد پاهامو نگاه کنه که دستشو گرفتم وگفتم:
_خوبم! خواهش میکنم!

باغضب نگاهم کرد و باهمون حرص دستمو پس زد وبا عصبانیت گفت:
_ازکی داری رو میگیری؟ انگار من غریبه ام یا بدنشو ندیدم! بردار دستتو ببینم تاعصبی ترنشدم!

قطره های بعدی اشکم باشدت بیشتری صورتم رو خیس کردن و واسه اینکه عصبی ترنشه دستمو برداشتم و گذاشتم پاهامو ببینه و همین که شلوارمو بالا کشید با عجله گفت:

_بپوش بریم دکتر تا گند بیشتری بالا نیومده!
بدون اینکه منتظرجوابی ازمن باشه رفت و مانتو وشالمو آورد و دستم داد!
_میتونی راه بری؟
_جلیل اومد؟
_بله با اومدنش دسته گل هم به آب دا‌شت! میتونی راه بری یا بغلت کنم!

میتونستم اما ازاونجایی که کم بود محبت داشتم و دلم بغلشو میخواست سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم وگفتم:
_نمیتونم!



الان سه روزه که اومدیم توی خونه باغ آقاجون و برعکس حال روزم که باید بد به نظر میرسید حالم خیلی خوب بود!زینب زن جلیل بیش ازحد تصورم مهربون وخانوم بود...

زهره دخترش هم دست کمی از مادرش نداشت و نمیدونم اهورا چه کارهایی تواین خونه کرده بود که زهره اولایل فکرمیکرد من هم یکی از دوست دخترهای اهورا هستم و موندنم همیشگی نیست!

البته من خودم هم حس میکنم موندم همیشگی نیست ویه روزی با دل شکسته ازاین خونه میرم!
پوووف بهتره که به اتفاق های بد فکر نکنم!
اومدم ازجام بلندبشم که زینب اومد تو اتاقم وگفت:

_بلندنشوعزیزم هرچی میخوای بگو من واست بیارم!
بعداز اون روز که قوری ازدستم افتاد و سوختگی پاهام اهورا اصلا نمیذاشت تکون بخورم و به همه ی اعضای خونه هم سپرده بود مواظبم باشن..

خب این حس حمایت خیلی خوب بود وبهم حس غرور و دوست داشته شدن میداد اما واقعا پاهام چیزی نشده بود و حالم خوب بود فقط چندتا تیکه کوچیک از قسمت های مختلف که عمیقا سوخته بود لکه شده بود که خداروشکر
 به لطف پماد های گرون قیمت
 اثری هم ازشون نمیموند!

_من خوبم زینب خانوم جان.. ممنونم که زحمت های من افتاده گردن شما.. حلال کنید توروخدا!
_نه دخترم این چه حرفیه توهم مثل زهره دخترمی وخداشاهده که فرقی واسم ندارین!

آرشیو پایانی:

اگر در عربستان بدنیا می امدید 
قطعا مسلمان میشدید، 
اگر در اروپا بدنیا می امدید 
احتمال زیاد مسیحی 
اگر شما در اسراییل بدنیا می آمدید 
به احتمال زیاد یهودی میشدید، 
و اگر در ژاپن بدنیا می امدید 
شینتو میشدید، 

دین پدیده ایست که جغرافیا
 برای شما تعیین میکند. 
پس تعصب برای چیست...
 
آنچه مهم است 
اخلاق و انسانیت است
که به جغرافیای زمان ومکان
 محدود نیست
آدم هایی که روح بزرگی دارند،
شعوربیشتری دارند وقلب مهربانتری.


آموختم "
تلافی کردن از انرژی خودم می کاهد.
" آموختم "
گاهی از زیاد نزدیک شدن فراموش می شوی.
" آموختم "
تا با کفش کسی راه نرفتم راه رفتنش را قضاوت نکنم.
" آموختم "
گاهی برای بودن باید محو شد.
" آموختم "
دوست خوب پادشاه بی تاج و تختیست که بر دل حکومت میکند.
" آموختم "
از کم بودن نترسم اگر کم باشم شاید ولم کنن ولی زیاد که باشم حیفم میکنن.
" آموختم "
برای شناخت آدمها یکبار بر خلاف میلشان عمل کنم