علی آقاپور پنجشنبه 26 دی 1398 08:17 ب.ظ نظرات ()
استاد من/47


داشت با گوشیش ور می رفت و منم به حد شدیدی کنجکاو و مشکوک بودم طوری که دلم میخواست برم ازش بپرسم چه غلطی داره میکنه.

یه لباس مناسب جمع انتخاب کردم وپوشیدم. سعی کردم خودمو کنترل کنم و بفهمم چیشده. اروم گفتم: بریم عزیزم؟

با دیدنم سری تکون داد و گفت: بریم خانومم.
انگار کلافه بود و گیج میزد. به من گفت بریم اما نشسته بود و زمین خیره شده بود.

صداش زدم: دامون؟ چرا بلند نمیشی؟
با تعجب سرشو بلند کرد: اها ببخشید عشقم بریم، بریم.

حرفی نزدم و فقط سری تکون دادم و جلوتر ازش حرکت کردم.‌ سعی کردم لبخند بزنم تا کسی نفهمه فکرم درگیره و استرس دارم.

دست دامونو گرفتم که سرشو بلند کرد و لبخندی زد و محکم دستمو فشرد. 

با ورودمون ستایش باذوق صدام زد که رفتم سمتش و دامون رفت سمت پسرا.

داشتم با دخترا حرف میزدم و از ارزوها و‌فانتزی هامون میگفتیم که یهو نگاهم افتاد به بارانا که کنار دامون نشست و دستشو گذاشت روی پاش.

دامون با تعجب برگشت سمتش که بارانا با عشوه گری دستشو نوازش وار کشید روی پاش. از شدت حرص تنم می لرزید و سعی کردم خودمو بزنم به اون راه تا دامون نفهمه متوجه شدم. می خواستم عکس العملشو ببینم.

زیرچشمی به سهیل نگاه کردم که اشاره ای به دامون زد. دامون نگاهی بهم کرد که خودمو مشغول صحبت با مریم نشون دادم.



سکوت دامون نشونه ی این بود که اعتراضی نداره. دستام و مشت کردم و خودم و با گوشیم مشغول کردم اما تمام وجودم پیش اون دوتا بود.

بارانا با عشوه داشت با دامون حرف میزد. اگه نمیخواستم سر از کارشون در بیارم هیچوقت اینجا ساکت نمیموندم.

بلند میشدم ویلا رو روی سرشون خراب میکردم. برای کنترل حرصم‌یه لیوان اب گرفتم دستم و بارانا با وقاحت کامل دستشو روی رون دامون میکشید و‌ دستشو توی دستای دامون گذاشت‌که من طاقت نیاوردم و لیوان و محکم روی میز کنارم کوبیدم.

 همه برگشتن سمتم که با سیاست زل زدم به دامون و با خشم نگاهش کردم.
زدزیر دست بارانا و با کلافگی بلند شد رفت از سالن بیرون.

نفسم حبس شد. خدا لعنتت کنه بارانا. همه با تعجب دوباره برگشتن سرکارشون و من رفتم بالا که بارانا پشت چشمی برام نازک کرد.

از پشت پنجره ی اتاقم به دریای روبروم خیره شدم. اگه قرار بود بخاطر قرار مسخره ای که دامون ازش حرف میزنه بخواد بهم خیانت کنه، پس میزارم خیانت کنه. ادم خائن جایی توی زندگی من نداره.

حداقل این سفر باعث شد بفهمم دورم داره چه اتفاقایی میافته. نمیزارم خر فرضم کنن و هرکاری که میخوان بکنن.‌سکوت میکنم تا به موقعش به همشون نشون بدم من مهره ی بدرد نخور این بازی نیستم.

راه رو برای دامون هموار میکنم ببینم از زندگیش چی میخواد. منو یا بارانا؟ یا شایدم اون نقشه ای که نمیدونم به کجا میرسن.



با صدای در به خودم اومدم. توی سکوت حالتم و حفظ کردم که صداشو شنیدم.
_خانومم؟
نیشخندی زدم و حرفی نزدم. 
_چیشده عزیزم؟
پوزخندم عمیق شد که دستشو روی کمرم حس کردم.
زیرگوشم گفت: ناراحتی ازم؟

بی توجه به روبروم خیره شدم. سرشو فرو برد توی گردنم که با جدیت گفتم: نکن!
با کلافگی گفت: چرا ناراحتی اخه؟

با تمسخر نیم نگاهی بهش کردم و گفتم: هیچی دست پسرعموم روی رون پام بود داشت باهام ور می رفت تو فکر اونم.

دندون غروچه ای کرد و‌گفت: چرت نگو.
نیشخندی زدم که گفت:مگه من خواستم که دستشو بزاره روی پام؟

با حرص گفتم:‌نه ولی کاری کردی که دستشوبرنداره.
با حالت تهاجمی گفت: مگه چیکار کردم؟

_وقتی سکوت میکنی یعنی اشکال نداره. سکوت علامت رضایت است اقای سرمست.

ساکت شدوگفت: نمیخواستم جلوی بقیه جلب توجه بشه.

ابرویی بالا انداختم و گفتم: عجب. جلب توجه! باشه افرین چه کار خوبی کردی.


با عصبانیت گفتم: پس ازین بعد منم از سر و‌کول فامیلات بالا میرم بعدش میگم نمیخواستم جلب توجه کنم.

با غیض منو برگردوند سمت خودش و‌ وحشیانه لباشو گذاشت روی لبام و گاز محکمی گرفت و گفت: خفه شو ایسان. هیس!!!

_درد داره نه؟ تصورشم درد داره برات. پس ازین غلط کاریا نکن دامون رو اعصابم نباش. دامون یه درصد بفهمم داری پا کج میزاری، یه درصد بفهمم به جان مادرم یه ثانیه کنارت نفس هم نمیکشم. 

فقط خیره موند بهم و چیزی نگفت. با سردی نگاهش کردم و اشاره زدم به پاهاش و گفتم: دست اون روی پاهات بود. برو‌حموم.

چشاش گرد شد که بی توجه رفتم روی تخت دراز کشیدم و دستمو بالا اوردم و آرنجمو گذاشتم رو چشام.

یهو گفت: این حرفا چیه ایسان داری مزخرف میگی دیگه.

بغض کرده بودم. فکر خیانتش مثل خوره توی وجودم رفته بود. حس میکردم هرلحظه داره بهم خیانت میکنه و دروغ میگه. مغزم داشت میترکید.

دلم میخواست برگردم به دوران قبلم. با رفیقام گشتنام. دورهم بودنامون، اذیت کردن پسرا و خندیدنامون. الان همه چی مسخرس.

با صدای شرشر حموم فهمیدم رفته حموم. بلند شدم که قطره اشکی از چشمم چکید. لعنت بهت که بهم تجاوز کردی و منو به اینجا کشوندی.



بعد چند دقیقه اومد بیرون و گفت: خوبه خیالت راحت شد خوشگلم؟
سری تکون دادم و رفتم سمت تخت که اومد کنارم دراز کشید. موهامو نوازش کرد و گفت: 
- قهر نکن دیگه.

-باشه نمیکنم.
سرشو فرو کرد توی موهام و گفت: هرچی بشه بازم مال خودمی. ته ته دلم میخوامت توله سگ. این همه غر میزنی رومغزم میری ولی بازم قر و غمزه هات منو دیوونه میکنه.

لبخند کوچیکی زدم و‌گفتم:
-اگه یه روز بهت خیانت کنم چیکار میکنی؟

ساکت شد که گفتم: اگه منو با یکی دیگه ببینی بهم فرصت دوباره میدی؟ راستشو بگو‌چشمات و ببند و فکر کن بهش. میخوام ببینم چی میشه.

با جدیت گفت: چرا این سوالو پرسیدی؟
- بگو. فقط میخوام بدونم. بهم فرصت دوباره میدی؟

با قاطعیت گفت: نه! اگه کسی دستش به مال من بخوره میشه دست خورده ی بقیه. دستمال کاغذی بقیه هم بدرد دماغ گرفتن نمیخوره ولی مطمئنم یه بلایی سر جفتتون میارم که یادت نره.

بعد مکثی گفت: توچیکار میکنی؟
با سردی گفتم: جوری میرم که فکر کنه اصلا نبودم وجوری میام و انتقام میگیرم که نفهمه از کجا خورده.




سکوت کل اتاق و‌ گرفته بود. بعد چند دقیقه گفت: خیانت نمیبینی ازم توی زندگیمون. من جز تو کسی و‌نمیخوام.

با اطمینان گفت و من با تردید برگشتم سمتش که لبخند پر اطمینانی زد و ته دلم قرص شد. 
- راست میگی؟
پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و گفت: اره عشقم راست میگم.

محکم لبمو‌ بوسید و بغلم کرد.
سرمو توی سینه ی ستبرش فرو برد و محکم بغلش کردم. خودم میدونستم اگه نباشه میمیرم، ولی باید بهم خودشو ثابت میکرد تا بفهمم من تو زندگیش چیم. این اعتماد از دست رفتم باید بهم برمیگردوند.
نمیدونم کی چشمام گرم شد و با عطر تنش به اغوش خواب رفتم.

***

تو این سه روزی که اینجا بودیم کلی خوش گذروندیم. شهربازی و اب بازی و کلی کیف کردیم.

با ستایش و بچه ها خیلی اوکی شده بودم جوری که دوست داشتم همش پیششون باشم.
عطیه ی بی معرفتم که رفته واسه خودش منم بیخیالش شدم. نه من زنگ میزنم نه اون.

دیگه روزای اخر بود و دلم داشت قرص میشد نسبت به دامون و اینکه خیانت نمیکنه. لبخندی بهش زدم.

داشت با پسرا شطرنج بازی میکرد و داد و هوارشون بلند بود. این چند روز زیر نظرش داشتم و خطایی ازش ندیدم.
ستاره زد روی دوشم: کجا سیر میکنی جیگرطلا؟

نگاهی به چشمای مشکیش کردم. پوستی سبزه با چشم و‌ابروی مشکی و دماغ صاف و لبای گوشتی. قیافه ی بامزه و‌تو دل برویی داشت.
با لبخند گفتم: اینکه چقدر بهمون خوش گذشته این چند روز.



خندید و گفت: فکرشو‌نمیکردم پایه باشی. فکر میکردم ازون دخترای فیس و‌افاده ای هسی. بدتر ازین.

با چشم اشاره ای به بارانا کرد که خندیدم و گفتم: خدانکنه مثل اون باشم.

لبخندی زد و گفت: دامون و‌دوست داری؟

نگاهی به دامون کردم که مشغول کل کل با ستایش بود. 
با اطمینان گفتم: خیلی.

ادامه داد: اونم خیلی دوست داره. اولین باره میبینم که دامون اینجوری خودمونی و اوکیه با بچه ها. اون همش خشن و مغرور یه جا کز میکرد و فقط بارانا رو می دید، انگار طلسم شده بود. از وقتی اومدی خاکی شده. شده یه ادم دیگه.

یاد اولا افتادم و چشمای سرد و بی احساسش. وقتی با اون دوتا گوی آبی  یخی بهم نگاه میکرد. 
دامون انگار سنگینی نگاهم و حس کرد که برگشت سمتم.

با دیدن نگاهم چشمکی بهم زد که با اروم خندیدم. انگار با دیدن خندم دلش غش رفت که بلند شد و‌اومد سمتم.

با خنده نگاهش میکردم و منتظر بودم که چی میخواد بگه یهو با کاری که توی جمع کرد چشمام گرد شد و..


یهو یه ماچ محکم از روی لبم گرفت که یهو جیغ و داد همه بلند شد و ستایش بلند شد و‌شروع کرد به رقصیدن و مسخره بازی.

لپام سرخ شد از خجالت و چشم غره ای به دامون رفتم. همه می خندیدن و دامونم نیشش باز بود.

خندم گرفت‌و‌با خجالت بلند شدم رفتم سمت اشپزخونه که همه غش غش خندیدن. لبخندی از کارش رو لبم اومده بود که نمیرفت.

رفتم سر یخچال و یه لیوان اب پرتقال برای خودم ریختم که ستایش با ذوق اومد داخل و گفت: خنگ چرا رفتی؟ داشت بوست میکرد نادون.

چپ چپ نگاش کردم و گفتم: کوفت. جلوی این همه ادم وایسم نگاش کنم؟

با حرص گفت: نه باید بوسش میکردی ازون بوس فرانسویا.

لبای گردشو غنچه کرد و رفت‌ تو حس که با جیغ زدم تو سرش و گفتم: بمیر.

غش غش خندید و گفت: نمیفمی دیگه. اگه من بودم تو جمع بهش میدادم تا حرص بعضیا رو درارم. 

یهو ارمین با چشمایی که برق میزد پشت سرش ظاهر شدو گفت: جون من؟
ستایش با ترس پرید و با دیدن ارمین با بهت گفت: از کی اینجایی؟
ارمین با ذوق گفت: تیکه ی مهم اخرش.

آرشیو پایانی:


در اولین مسابقه كه مربی‌گری می‌كردم ، دعا كردم و از خدا خواستم كه برنده باشم ، اما نبردیم !
فهمیدم تیم مقابلم هم خدا دارد ؛
پس از آن به بعد تلاش كردم ...


 الكس فرگوسن

افسردگی به انسان فرصت اندیشیدن نمیدهد.
بنابرین برای نادان نگه داشتن انسان؛
باید اندوهگینش کرد...

 فردریش نیچه