خان زاده/38


نگاهش کردم و با دیدن لبخند روی لبش با حرص گفتم
_نخند!
خندش پررنگ تر شد و گفت
_دیدی به دستت آوردم؟
پوزخند زدم و گفتم
_من قبول نمی‌کنم کور خوندی!
ماشین و نگه داشت و به سمتم برگشت.با جدیت گفت
_دیگه کافیه آیلین... خودتم فهمیدی به هر دری بزنی تهش مال منی
_تو زن داری!
کلافه گفت
_طلاقش میدم اما الان نمی‌تونم...
خندیدم
_خیلی خوبه... منم زنت میشم دو تا دوتا...
عصبی چند لحظه‌ای چشماش و بست و گفت
_من به هلیا و باباش خیلی بدهکارم...حتی اون موقع که کلی پول تو دست و بالم بود هم نمی‌تونستم این بدهی و بدم چه برسه الان...اگه هلیا رو سر لج بندازم باید باقی عمرم و تو زندون بگذرونم.
_اگه تا آخر عمر نتونی بدهی تو بدی چی؟اهورا...من دیگه تحمل اینو ندارم که شوهرم و با یه زن دیگه ببینم.
لبخند محوی زد و گفت
_پس قبول داری شوهرتم...
نفسم و فوت کردم. من چی می گفتم و اون چی می‌شنید.
کلافگیم و فهمید و با تحکم گفت
_بهت قول می‌دم خیلی زود ازش جدا میشم.این قضیه رو حل می‌کنم اما ازم نخواه تا اون موقع ازت دور بشم. می‌خوام هر چه زودتر مال من بشی.
_من تازه از فرهاد جدا شدم باید سه ماه دیگه...
منظورم و فهمید و گفت
_شما که رابطه ای باهم نداشتید.
ابرو بالا انداختم و برای اذیت کردنش گفتم
_از کجا انقدر مطمئنی؟



منتظر عصبی شدنش بودم که با خونسردی گفت
_فکر کردی من از روستا رفتم تو رو به حال خودت گذاشتم؟تمام وقتایی که تو اون مرتیکه رو می‌دیدی من با خبر می‌شدم.حتی یه بار توی باغ دستت و گرفته بود من مش رحمان و فرستادم تا اون عوضی و صداش بزنه.

ناباور نگاهش کردم که خندید و گفت
_مادر نزاییده کسی جز من اون دست لامصب تو بگیره!
ماشین و جلوی خونه پارک کرد که گفتم
_من و می‌رسوندی مسافرخونه تو که جایی و نداری شب...
حرفم و قطع کردم. چه قدر احمق بودم که فکر می‌کردم اون بدون جا می‌مونه وقتی هلیا خانوم بود.
درو باز کردم و خواستم پیاده بشم که دستم و گرفت.
نگاهش کردم که گفت
_من شبا توی شرکت می‌خوابیدم اما امشبه رو می‌خوام همین جا توی ماشین بخوابم.
چشمام گرد شد
_زده به سرت؟هوا سرده! 
سرش و جلو آورد و گفت 
_خیلی دلت برام میسوزه دعوتم کن بالا... 
خشکم زد.با لکنت گفتم 
_نه همین‌جا بمون! 
بازوم و گرفت و منو به سمت خودش کشید و کنار گوشم زمزمه کرد 
_دلت تنگ نشده واسم؟




حالم زیر و رو شد. مگه من چه قدر می‌تونستم احساساتم و پنهون کنم؟
لب هاشو روی چونم گذاشت و چشماش و بست.
پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و گرفته گفت
_داغونم آیلین!از هر طرف داره بهم فشار میاد...
_به خاطر طلاق دادن مهتاب بابات و با خودت دشمن کردی! اون می‌تونست ریشه ی خاندانتون و محکم کنه.من نتونستم اون می‌تونست بازم...
نذاشت حرفم و تموم کنم
_من اون موقع که با اون ازدواج کردم تا این حد عاشقت نبودم.
قلبم لرزید از این که اعتراف کرد عاشقمه... برای اولین بار با خودم گفتم نکنه راست میگه؟یا پشیمون شده از کاراش و واقعا می‌خواد جبران کنه؟
ازش فاصله گرفتم که این بار بغلم کرد و گفت
_یه کم همین طوری بمون.
مخالفتی نکردم. انقدر این روزها حالم خراب بود که احتیاج داشتم بهش...
سرم و بالا گرفتم و نگاهش کردم که اونم سرش و پایین آورد..
فاصله ی صورتامون اندازه ی دو انگشت هم نمی‌شد.
نفس‌هاش سنگین شد.. نگاه خمارش و به لب هام انداخت و صورتش و نزدیک آورد و لب هاش روی لب هام نشست و به آرومی مشغول بوسیدنم شد..
دستام دور گردنش پیچیده شد و باهاش همراهی کردم.
بعد از مدت ها داشتم طعم آشنای لب هاشو می‌چشیدم.
هر لحظه حریص تر میشد. نمیدونم چه قدر گذشت که نفس کم آوردم و عقب کشیدم.
با صدای گرفته ای گفتم
_من دیگه برم.تو هم برو توی شرکت بخواب!
دستگیره درو باز کردم که دیدم دستم و ول نکرد.
نگاهش کردم که دستم و کشید و بوسه ی کوتاهی به لبم زد و گفت
_نمیخوام ازت جدا شم..حالا که تعارفم نمی‌کنی بالا حداقل یه کم دیگه بمون. 




قلبم بی قرار و تند توی سینم میزد.
نفس بریده گفتم
_درست نیست ما...بین ما قرار نیست چیزی پیش بیاد من دیگه...
باز هم با شکار کردن لب هام صدام و خفه کرد.
قصد داشت امشب منو دیوونه کنه.
تب دار کنار گوشم پچ زد
_مال من میشی! حتی شده به زور...
خندم گرفت... خودخواه عوضی!
شالم و کنار زد و سرشو برد توی گردنم....
خدایا همین الان به من یه قدرتی بده که محکم پسش بزنم اما بدتر از اون من از حرکت لب هاش روی گردنم شل شده بودم.
خوب بلد بود چه طوری با روح و روانم بازی کنه.
داشت با زبون و لب هاش پدر گردنم و در می‌آورد که کسی در ماشین و باز کرد. وحشت زده عقب کشیدم و با دیدن هلیا مات موندم.
با نفرت به من و اهورا نگاه کرد و گفت
_این کارتم برای برگردون ثروت پدریته؟
مات موندم.
اهورا تند از ماشین پیاده شد و درو بست.
میدیدم هلیا داد میزنه و اهورا سعی داره واسش توضیح بده.
منظور هلیا رو نمی فهمیدم. یعنی چی که گفت به خاطر برگردوندن ثروتت؟ 
پیاده شدم و صدای داد هلیا رو شنیدم 
_خیلی پستی اهورا... به من خیانت می کنی به من؟تمام مدت با این هرزه بودی و داشتی به من خیانت می‌کردی. 
دستم و بیخ گلوم گرفتم. انگار نفس کم آورده بودم. هرزه؟ 




من هرزه بودم؟اگه نبودم این قدر راحت اجازه نمی‌دادم بهم نزدیک بشه.
اهورا کلافه گفت
_اشتباه متوجه شدی عزیزم.بیا بریم توی ماشین توضیح میدم برات.
عزیزم؟هلیا داد زد
_نمیخوام... هر بار ذهنم و با دروغات پر کردی اما تموم شد. نشونت میدم خیانت کردن به من یعنی چی!
خواست بره که اهورا بازوش و گرفت و کنار گوشش چیزی گفت.
دیگه نموندم تا بیشتر از این خرد بشم.وارد آپارتمانم شدم و درو کوبیدم.
باورم نمیشد... هر بار تا می‌خواستم بهش اعتماد کنم بهم ثابت می‌کرد همون آدم گذشته ست. با حرص دستم و روی لبام کشیدم
_احمق چرا گذاشتی ببوستت؟
یاد حرف هلیا افتادم. هرزه... من هرزه بودم که اجازه دادم یه مرد زن دار منو ببوسه. غیر از این نبود.

* * * * * * *

نفسم و فوت کردم و از مدرسه اومدم بیرون. امروز آخرین امتحانمم داده بودم و رسما از شر مدرسه خلاصه شدم. حالا باید آماده میشدم برای کنکور و بعد هم دانشگاه. 
ذوق و شوق داشتم. کوله مو روی شونه م جا به جا کردم و با قدمای تند به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. 
باید می رفتم خونه،ناهار میخوردم و لباس عوض می‌کردم و تند می‌رفتم سر کار... 
سه ماهی بود اینجا کار می‌کردم فروشگاه مانتو زنونه. 
حقوقش کم بود اما برای من کافی بود. هر چند با رفتن به دانشگاه خرجم بالا می رفت 



جای ایستگاه ایستادم. اگه شانس بیارم و اتوبوس زود برسه می‌تونم یه چیزی برای خودم درست کنم وگرنه باید طبق معمول ساندویچ بخورم.
سرم و توی موبایلم فرو بردم و داشتم برای سحر گزارش امتحانم و میدادم که خانوم کنارم گفت
_فکر کنم اون آقا برای شما بوق می‌زنه.
سرمو بلند کردم و با دیدن اهورا کلافه نفسی فوت کردم.
توی این سه ماه حتی یک بار هم حرف از ازدواج پیش نکشید!دستمم نگرفت هیچ کاری نکرد فقط مثل باباها بعضی روزها میومد دنبالم و می‌پرسید که چیزی لازم دارم یا نه!
به سمتش رفتم و از پنجره نگاهش کردم آروم سلام کردم که سر تکون داد و گفت
_میری خونه؟
_آره ولی خودم می...
نذاشت حرفم و تموم کنم
_بیا بالا می رسونمت!
می‌دونستم اگه سوار نشم ول کن نیست. این مدت هم بهم نشون داده بود دیگه فکری از من توی سرش نداره و چسبیده به زندگیش.
سوار شدم که راه افتاد و پرسید
_آخرین امتحانت بود؟
سر تکون دادم.ساکت شد. نهایت حرف زدنمون همین بود.
چند دقیقه بعد ماشین و جلوی خونه پارک کرد.
تشکر کردم و خواستم پیاده بشم که صدام زد.
برگشتم سمت‌ش و منتظر نگاهش کردم.
چشماش و پایین انداخت و با صورتی قرمز شده گفت
_آخر این هفته...عروسی من و هلیاست.



نفسم گرفت. داشت عروسی می‌کرد؟
دستم مشت شد و گفتم
_خوشبخت بشی... اگه نامزدیم و با فرهاد به هم نمیزدی...
تند نگاهم کرد و غرید
_وضعیت این طوری نمیمونه آیلین. من مجبورم!
پوزخندی زدم و گفتم
_آها...تو همیشه مجبور بودی، مجبور بودی با مهتاب ازدواج کنی. مجبور بودی منو پشت در حجله بذاری و با مهتاب باشی... مجبور بودی با هلیا عقد کنی... حالا هم مجبوری عروسی کنی!
قرمز شد از خشم و ضربه ی محکمی به فرمون زد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_بیخیال... مبارک باشه.
خواستم پیاده بشم که صدام زد.
بدون برگشتن منتظر موندم که گفت
_میدونم توقع بیجایی ازت دارم اما منتظر بمون... صبر کن تا من بتونم از پسش بر بیام بعدش...
وسط حرفش پریدم
_بعدش هیچی عوض نمیشه... هیچی.ازت خواهش میکنم اهورا مثل احمق ها با من رفتار نکن. نمی‌فهمم چرا هی بهم امید الکی میدی اما تمومش کن...بچسب به زن و زندگیت حداقل اون قدر مرد باش که این بار پای زنی که وارد زندگیت شده بمونی..
درو باز کردم و بدون نگاه کردن به چشماش گفتم
_خداحافظ... خوشبخت بشی
پیاده شدم و اشکمم جاری شد.. لعنتی!
دیگه دردم چی بود که گریه می کردم؟
زیر سنگینی نگاهش کلید انداختم. دستام رسما می لرزید.
وارد شدم و درو بستم. دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای هق هقم بلند نشه.
منه احمق منتظر بودم از هلیا جدا بشه اما داشت عروسی می‌کرد... چه بخت سیاهی داشتی آیلین بیچاره.


* * * * *
با حرص گفت
_آبغوره نگیر آیلین میزنمتا... یارو صد تا بلا سرت آورده اون وقت تو گریه میکنی که داره عروسی می‌کنه؟
اشکام و پاک کردم و گفتم
_دست خودم نیست که دلم میسوزه.
_صد جاتم بسوزه حق داری. عوضی نامزدی تو با فرهاد به هم زد خودش رفته عروسی کرده. جای تو بودم اون عروسی و روی سرش خراب می‌کردم.
نگاهش کردم و گفتم
_چی کار میکردی یعنی؟
_چه میدونم اما به یه شکل زهرمو می‌ریختم. مثلا تغییر چهره میدادم میرفتم توی عروسی شون موقع رقص میزدم دو تا شونو از وسط نصف میکردم. یا دست کم چهار تا موش می‌ریختم بین مهمونا دلم خنک شه.
نفسم و فوت کردم که گفت
_ببین چی میگم بیا بریم عروسیش!
گرفته گفتم
_بیخیال بابا منو که دعوت نکرده.بعدشم اگه برم بیشتر عذاب می‌کشم. 
_خوب میخوای من برم کافور بریزم تو غذای اهورا؟ 
چپ چپ نگاهش کردم که گفت 
_خوب چی بگم؟اصلا ولش کن دیگه گریه نکن. 
اشکامو پاک کردم و سر تکون دادم که گفت 
_حالا هلیا خوشگله؟ 
سر تکون دادم و گفتم 
_اوهوم،خوش هیکل... قد بلند... سن و سالشم به اهورا میاد مثل من بچه نیست  از هر نظر به هم میخورن. 
یکی زد توی سرم و گفت 
_چه قدر خنگی تو... من که مطمئنم از تو خوشگل تر نیست یادته گفتی شب اولی که تو رو دیده نشناختت؟ 
با لبخند محوی سر تکون دادم و گفتم 
_آره. کاش هیچ وقت بهش نمی گفتم زنشم اون موقع خیلی دوستم داشت. 
ابرو بالا انداخت و گفت 
_هنوزم کار سختی نیست.میتونم کاری کنم بازم نشناستت


آرشیو پایانی:


کودکی که می داند
دستان پینه بسته پدرش
تن فروشی خواهرش
و گریه های 
مادرش از "بی پولی " است
 چگونه در مدرسه بنویسد ؛
 "علم بهتر است یا ثروت" ؟!


زمین بهشت می شود :

روزیكه مردم بفهمند 

- هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت و مسخره كردن دیگران...! 
- هیچ چیز گناه نیست جز ضایع کردن حق مردم..!
- هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران. ...!
- هیچ كس اسطوره نیست الا در مهربانى و انسانیت...!
- هیچ دینى با ارزش تر از انسانیت نیست...!
- هیچ چیز جاودانه نمی ماند جز عشق...!
- هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبى ...!