رییس کارمند مغرور/78


بعداز یک عالمه تعارف تیکه وپاره کردن بازهره بالاخره موفق شدم ازجام بلندشم و برم توی حیاط هوایی بخورم..
هواسرد بود و ازاونجایی که من هم ننه سرمابودم چندتا لباس گرم روی هم پوشیدم و رفتم توی حیاط وشروع کردم بین درخت ها واسه خودم قدم زدن!!

زهره از دانشگاه اومده بود و بادیدن من توی حیاط باتعجب گفت:
_سلام با این حالت اینجا چیکار میکنی دختر؟ زخم هات هوا نکشن و عفونت نکنن!

_سلام عزیزم.. نه بابا دوتا تیکه سوختگی سطحی که این همه لوس بازی هارو نداره! از دانشگاه چه خبر؟ همه چی خوب پیش میره؟
_خداروشکر فعلا که همه چیز روال عادی داره!

_خب خداروشکر.. برو استراحت کن زهره جان من هم یه کم دیگه برمیگردم!
_نه بابا چه استراحتی کوه که نکندم خواهرمن! نظرت چیه دوتا چایی بیارم باهم بخوریم؟ تو این هوا می چسبه!

باخوشحالی از پیشنهادش استقبال کردم و زهره هم رفت لباس هاشو عوض کنه و همراه چایی برگرده.. 
من هم روی تاب دونفره بین درخت ها نشستم و بخاطر بارون یه ذره نم داشت و ازشما چه پنهون گند زد به شلوارم!

یعنی کسی توی اون شرایط من رو میدی حتما باخوش فکرمیکرد که کار خرابی کردم.. اما انصافا به حس وحال دل نشینی که بهم میداد می ارزید!



نمیدونم چقدر گذشته بود داشتم خودمو روی تاب تکون میدادم وبه آینده تامعلومم فکرمیکردم که دیدم زهره باسینی چایی و ظرف خوراکی اومد پیشم!

_وای دختر چرا اینجا نشستی سرما میره تو جونت بیا روی زمین قالی پهن میکنم!
_نه مرسی لازم نیست فرش بندازی لذت این هوا واین فضا به همین چیزاشه دیگه! دستت دردنکنه چای آوردی!

درحالی که با دستش نم بارون رو از روی تاب میگرفت گفت:
_خواهش میکنم عزیزم.. نوش جان!
به تاب اشاره کردم وگفتم:
_خیسه.. بخاطر بارون.. شلوارت سفیده خراب نشه یه وقت!

چشمکی زد ومثل خودم گفت:
_لذتش به همین چیزاشه دیگه!
لبخندی زدم وگفتم:
_پس بشین که خیلی کیف میده!
یه کم توی سکوت گذشت و لیوان چاییمو برداشتم و قبل ازاینکه ازش بخورم گفت:

_میتونم چندتاسوال ازت بپرسم؟ البته اصلا اجبار نیست میتونی جواب ندی!
_البته! اگه سوالت زیاد شخصی نباشه چراکه نه!
_فقط دلم میخواد راجع بهت بیشتر بدونم!

جرعه ای از چاییمو خوردم وگفتم:
_من سراپا گوشم خوشگلم!
_با آقا اهورا چه نسبتی داری؟ راسته که ایشون قیم شما هستن!
_جواب سوال اولت رو با سوال دوم میتونی بگیری! بله درسته ایشون قیم من هستن!



یه کم مکث کرد و انگار دلش میخواست چیزی رو بگه اما برای پرسیدنش مردد بود.. 
بالبخند گفتم:
_بپرس عزیزم راحت باش.. اینقدر موذب نباش.. فوقش جواب اون سوالو نمیدم!

_میترسم باپرسیدن سوال های بیخودم غم رو به دلت بنشونم!
_غم های دل ما که تمومی نداره عزیزدلم.. اصلا نگران نباش.. با من راحت باش لطفا!
لبخند مهربونی زد وگفت:
_آرامش توی صدات بهم آرمش میده.. بهت میاد گوینده رادیو ویا حتی دوبلر باشی!

خندیدم ومیون خنده هام گفتم:
_نه دیگه خداییش داری اقراغ میکنی.. کجای صدای وز وزه ی من خوبه آخه!
_نه اصلا.. اشتباه نکن.. صدات خیلی خوبه و بدون تعارف دارم میگم!
_مرسی عزیزم.. لطف داری... خب سوال هاتو بپرس ببینم چی اینقدر کنجکاوت کرده!

_میخواستم از پدر ومادرت بپرسم... اونا کجا هستن که آقا اهورا قیم شما شده؟
_از پدر ومادرم نپرس زهره جان چون خودمم هیچ اطلاعی ندارم و حتی نمیدونم اسمشون چیه! من بچه پرورشگاه هستم که توی سن ۴، ۵ سالگی آقاجون منو به فرزندی قبول کرد!



یه دفعه چشم هاشو با تعجب گرد کرد وپرهیجان گفت:
_وای راست میگی؟ من دنبال یه موضوع خیلی خفن میگردم واسه کار گروهی.. میتونم زندگی تورو بنویسم؟ 

نمیدونم عمدا این حرف رو زده بود یا از روی سادگیش، اما با حرفش دلم خیلی گرفت! اونقدر که حتی موندن روی اون تاب خوشحالم نمیکرد!
_زندگی من اندازه ی یه خلاصه توضیحات واسه سر تیتر تحقیقاتت نیست! 

آهی کشیدم و ادامه دادم:
_او حتی دقیقا نمیدانست متولد چه ماهی از سال است.. ۵سالگی صاحب خانواده ای بزرگ شد اگر چه فکرمیکرد همان یک نفر، آقاجانش رادر دنیا دارد و بعد از مرگ تنها قیمش زندگی روی خوشش تازه نشانش داد.

به چشم هاش زل زدم و با حسرت از ته دلم آه کشیدم و با لبخند بی جونی ادامه دادم؛
_نقطه.. ته خط! 
_احساس کردم ناراحتت کردم آبجی! ببخشید بخدا منظوری نداشتم!

_نه عزیزدلم.. من هیچوقت از حقیقت های زندگیم فرار نمیکنم.. بهش فکرنکن! 
سوز سرما باعث شد خودمو بغل کنم و بگم:
_وای خیلی سرد شد دمای بدنمون اومد پایین، برگردیم داخل؟
_آره عزیزم.. من هم میرم یه کم جزوه هامو مرور کنم فردا امتحان دارم!

سرمو آروم تکون دادم و از روی تاب بلند شدم واومدم برم که گفت:
_شیرین جان! منظوری نداشتم ابجی امیدوارم ازمن دلخور نشده باشی!
الکی خندیدم وگفتم:
_نه بابا دیونه ام مگه! کجای حرفت دلخوری داشت! برو گلم برو به درس هات برس منم تا یخ نزدم برم!

آرشیو پایانی:


در جنگ‌ها برنده مفهومی ندارد
جنگ یعنی باختن محض ...!

 لئو تولستوی



وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ 
اللّهُ لَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ

ببخشید و چشم بپوشید ، آیا دوست ندارید خداوند شمارا ببخشد ؟ و خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است ...


نور