علی آقاپور چهارشنبه 2 بهمن 1398 08:45 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/79


همون یک ساعت نشستن توی سرما کارخودش رو کرد و الکی الکی یه جوری مریض شدم که حتی نمیتونستم چشم هامو باز نگهدارم... 
نمیخواستم اهورا بفهمه حالم خوب نیست وبا خودم فکرمیکردم الان پیش خودش فکرمیکنه چقدر بی دست وپا و لوسم که هردفعه یا مریض میشم یا میزنم بلایی سر خودم میارم! 

ازطرفی هم بخاطر زحمت هایی که به زیبنب میدادم اصلا دلم نمیخواست کسی متوجه مریض شدنم بشه!
اهورا واسه شام خونه نیومد ومن هم به معنی واقعی کلمه رو به موت بودم الکی گفتم قرص خواب خوردم که بخوابم و شام نخوردم..

تموم بدنم سنگین شده بود و انگار هرکدوم از اعضای بدنم صد کیلو بودن وقدرت تکون دادن انگشت هامم نداشتم!
چندتا مسکن رو باهم خوردم که حداقل بتونم مریضیمو کنترل کنم اما انگار واقعا بی دست وپا و چلاق شده بودم و هردفعه باید گند بیشتری میزدم!

خوردن قرص ها نه تنها حالم رو خوب نکرد یا به قولی مریضیمو کنترل نکرد بلکه بدتر بی جون وزمین گیرم کرد!
ساعت سه ونیم صبح بود که با احساس حالت تهوع شدید ازخواب بیدارشدم وبه سرعت خودمو به سرویس بهداشتی رسوندم و همین که پامو توی دستشویی گذاشتم همه ی محتوایت معده ام به شدت اومد بیرون!



من ازاون دسته آدم ها بودم که وقتی بالا میارم جونمم میخواد بالا بیاد.. ازشانس بدم یه جوری حالم خراب بود که حدود چهل دقیقه توی توالت موندگارشدم و به پیشواز مرگ رفتم!

بعد ازاینکه روده هامم بالا اوردم بابدبختی بدن بی جونمو کشون کشون به تختم رسوندم و دراز کشیدم.. حالا نوبت دل درد و دل پیچه بود!
یاد روزای تنهاییم افتادم.. روزایی که مریض میشدم و که کسی رو نداشتم پرستاریمو بکنه.. باخودم زمزمه کردم:

_ازاین بدترهاشو گذروندی.. ازاین بدترهارو تحمل کردی شیرین! الانم میتونی! باید بتونی!
ازشدت دل درد مثل مار به خودم می پیچیدم و آرزو میکردم ای کاش همون سرشب که حالم داشت بدترمیشد به یکی میگفتم یا حداقل میتونستم داروخونه برم و دارویی تهیه کنم!

داشتم بیصدا گریه میکردم که تقه ای به دراتاقم خورد و بدون اینکه منتظر جوابی باشه در بازشد واهورا اومد داخل!
اشک هامو پاک کردم و سلام کردم..
_سلام..

لامپ اتاقو روشن کرد و با تعجب بهم نگاه کرد وگفت:
_علیک سلام.. چراگریه میکنی؟ چیزی شده؟ توبودی داشتی بالا میاوردی؟
خاک به سرم.. اونقدر سروصدا کرده بودم که اهوراهم بیدارشده بود!



_ببخشید حتما سرو صدای من بیدارتون کرده.. فکرمیکنم مسموم شدم یا صفرا که داشتم توی خواب بیدارم کرد و بعدشم که اونجوری شد! معذرت میخوام!

_نه بیدارم نکردی! من بیدار بودم وداشتم کار میکردم.. الان خوبی؟ میخوای بریم درمونگاه؟
کاش روم میشد بهش دارم میمیرم واصلا حال خوبی ندارم اما خجالت کشیدم ونتونستم!

_نه ممنون خوب شدم انگار همه چی توی همون حالت تهوعم بود.. سبک شدم.. شما برید بخوابید منم دیگه سرو صدا نمیکنم!
_صدات بالا نمیاد چی چی رو خوب شدی!

اومد کنارم، دستشو روی پیشونیم گذاشت وگفت:
_اوه! داری توی تب میسوزی دخترخوب این کجاش نشونه ی خوب بودنه؟ پاشو ببرمت دکتر!

محال بود اون وقت شب بذارم درگیر دردسرهای من بشه پس صدامو صاف کردم وبا آخرین توانی که ازخودم سراغ داشتم گفتم:
_نه بابا دکتر واسه چی؟! من که خوبم بعضی وقت ها که غذا زیاد میخورم اینجوری میشم.. اصلا جای نگرانی نیست یه کم بخوابم بهتر میشم!

چپ چپ نگاهم کرد وگفت:
_پاشو برو آماده شو میریم دکتر.. نمیخواد واسه من ادا مدا دربیاری!




سکوت کردم و فقط نگاهش کردم.. توی ذهنم باهاش حرف زدم..
_مهربونی هات، نوع نگاه کردنت، آرامش توی صدات وقتی که میخوای بهم بفهمونی تکیه گاهمی، مردونه حمایت کردنت وغیرت های زیر پوستیت... داره کار دستم میده اهورا..

یه جوری دارم به بودنت وابسته میشم که بعید میدونم بدون تو حتی ثانیه ای زنده بمونم!
ببین بامن چه کردی.. بدون اینکه خودم بخوام حتی سیستم دفاعی بدنمم به نبودت واکنش نشون میده و یه کاری با هام کرد که نصف شب بیدار بشی و تورو به اتاقم بکشونه!

حالا که روبه روم ایستادی و باچشم های نافذت نگاهم میکنی خوبه خوبم! حتی دل درد به اون وحشتناکی هم بادیدنت پرکشید.. واین یعنی سلول به سلول وجودم برای دیدنت دست به هرکاری میزنه!

باشنیدن صداش رشته ی افکارم پاره شد و به خودم اومدم!
_چرا اینجوری نگاهم میکنی؟ یه چیزیت شده ها! 
_چطور؟

باشیطنت ابرویی بالا انداخت وگفت؛
_والا یه جوری زل زده بودی یه لحظه فکرکردم جاهامون عوض شده و دختره منم!!
خجالت زده خندیدم وگفتم:
_نگران نباش هرجوری هم نگاه کنم دست آخر کاری ازم ساخته نیست!

اومد نزدیکم و توی چندسانتی ازصورتم گفت:
_عع؟ اینجوری فکر میکنی؟ اما کافیه ازم بخوای..
بادستم به عقب هولش دادم وگفتم؛
_سرماخوردم مریض میشی

دوستان از همگی به دلیل دیر کرد پارت معذرت میخوایم به دلیل حجم کم بود 

آرشیو پایانی :

مو به مو حال پراکنده‌دلان کی داند
آن که در حلقه موی تو گرفتار نشد !

 فروغی بسطامی


و من گاهی نه صورتت ، نه چشمانت ، که دلم می‌خواهد صدایت را ببینم ...

 ناظم حکمت