علی آقاپور جمعه 11 بهمن 1398 03:02 ب.ظ نظرات ()
خانزاده/41


بی رمق روی زمین افتادم.انقدر بالا آورده بودم که حتی نای رفتن تا داخل خونه رو نداشتم.
چیز خورم کرده زنیکه مطمئنم وگرنه چرا باید این طوری حالت تهوع بگیرم.
روی موزائیک های سرد حیاط دراز کشیدم و بی رمق چشمام بسته شد.
 اونقدر کار روی سرم می‌ریخت که توی این دو، سه هفته ده کیلو کم کرده بودم.
زنیکه ی عوضی... از خدا می‌خواستم بمیره. هم اون هم مهتاب هم بچه ی لعنتیش که شده بود آینه ی دق من...
این همه کار واسشون می‌کردم کم بود که حالا چیز خورم کردن تا جون بدم. مطمئنم صدای عق زدنامم شنید و به روی خودش نیاورد.
هفته ی قبل اهورا اومد و جلوی اون حتی اجازه نداد دست به سیاه و سفید بزنم.
حتی یه فرصت کوتاه هم برای تنها شدنم با اهورا نداد تا بهش بگم منو از شر این عجوزه خلاص کن.
چشمام بسته شد. اینجا میمیرم.. این هم از محافظت کردنت اهورا.  بدون اینکه بفهمی اینجا جون میدم و روحتم خبر دار نمیشه.
هوا سرد بود اما من هیچی نفهمیدم. کم کم پلکام سنگین شد و انگار که راستی راستی مردم.

با صدای داد های بلندی به سختی چشم باز کردم..
نگاهی به اطراف انداختم و خودم و توی اتاق خونه ی مادری اهورا دیدم.
صدای داد های آشنایی میومد اما من مغزم اون قدر قفل بود که هیچی نمی فهمیدم.
چند لحظه بعد در باز شد و اهورا با چهره ی کبود شده اومد داخل




با دیدن چشمای بازم نگران به سمتم اومد و گفت
_خوبی؟

 با صدای گرفته ای گفتم
_چرا داد می‌زدی؟
نفسش و فوت کرد و گفت
_من نمی‌دونستم اینجا انقدر اذیتت می‌کنن.
پوزخندی زدم و رومو برگردوندم.
صدای گریه میومد. طاقت نیاوردم و پرسیدم
_مهتابه داره گریه می‌کنه؟
سر تکون داد
_چرا؟
دل دل کرد و در نهایت گفت
_میدونی چرا حالت بد شد؟
با اخم سر تکون دادم و گفتم
_چیز خورم کردن.
لبخند محوی زد و موهامو از صورتم کنار زد
_نه عزیز دلم کسی چیز خورت نکرده!اما من...
حرفش و قطع کرد. منتظر نگاهش کردم که با کلی مکث گفت
_حامله ای آیلین!
ناباور نگاهش کردم. چی گفت؟حاملم...
با لکنت گفتم
_چی داری میگی تو؟
لبخند مهربونی زد و گفت
_قراره یه بچه‌ داشته باشیم آیلین!
اشکام بی اختیار جاری شد
معجزه بود؟ الان؟ توی این شرایط؟
خم شد و پیشونی مو بوسید و گفت
_دیگه نمی‌ذارم آب توی دلت تکون بخوره. آیلینم 
با گریه خندیدم و دستم و روی شکمم گذاشتم
_حاملم؟
سر تکون داد و گفت
_تو بدترین شرایط اومد اما بهترین هدیه‌ی دنیاست واسه من.


نشستم... باورم نمیشد. حس میکردم خوابم و همه ی اینا یه رویاست.
خندیدم و بی اختیار بغلش کردم.دستاش و دور کمرم حلقه کرد و همون لحظه در اتاق باز شد.
مادرش اومد داخل و با دیدن مون با لحن بدی گفت
_ماشالله باشه بهت اهورا...بغلشم میکنی؟
ازش فاصله گرفتم و اشکامو پاک کردم.
اهورا با خشم گفت
_برو بیرون مامان!
_چرا؟برم بیرون که این دختره تو رو بازیچه ی خودش کنه؟
رو به من کرد و با لحن بدی گفت
_از کی حامله ای هان؟
متعجب نگاهش کردم. چه فکری راجع من کرده بود؟
اهورا از جاش بلند شد و داد زد
_از من حاملست مامان از من
_هه... شما که طلاق گرفتین خیلی وقته!
کلافه نفسش و فوت کرد و گفت
_نمیخوام دل تو بشکنم مامان برو بیرون.
مامانشم صداش و بلند کرد
_پسر تو چرا نمی فهمی این دختره داره بهت دروغ میگه؟وقتی بعد از طلاق با تو خوابیده از کجا معلوم با کس دیگه نبوده وگرنه چرا از قبل ازت حامله نشد؟
تحمل این حرفا رو نداشتم. مامانش ادامه داد
_از تو حامله نیست صابون به شکمت نزن مگه وقتی با اون پسره نامزد بود عکساش با تو پخش نشد؟این دختره هرز...
هنوز حرفش تموم نشده بود اهورا با تمام توان عربده زد
_ببند اون دهنتو...
مادرش ناباور نگاهش کرد. حتی من هم باورم نمیشد این طوری سر مامانش داد زده باشه.
با همون لحن گفت
_از من حاملست چون من به زور باهاش خوابیدم اوکی؟اون عکسا رو من پخش کردم چون تحمل نداشتم کنار یکی دیگه ببینمش! بفهم دیگه مامان اون بچه ی توی شکمش مال منه... مال من!
دلم از این حمایتش بدجوری گرم شد.
سمتم برگشت و دستش و سمتم دراز کرد و گفت
_بلند شو آیلین. میریم یه جای دیگه. از اولشم اشتباه کردم اوردمت اینجا.



بی حرف دستم و توی دستش گذاشتم و بلند شدم.
مامانش با حرص گفت
_کجا میری؟لجبازی نکن اهورا تو هیچی واست نمونده.بمون از دل بابات در بیار...
با خشم غرید
_نه خودتونو میخوام نه ثروت کوفتی تونو.
شالم و از سر جالباسی کشید و روی سرم انداخت.
_الان اینو میگی دو روز دیگه پشیمون میشی.
مامانش و کنار زد و دستمو دنبال خودش کشوند.
دیگه هم به حرفای مامانش توجه نکرد.
با دیدن ماشین جلوی در پرسیدم
_این از کجا؟
با اخم جواب داد
_مال رفیقمه...سوار شو
ناراحت شدم. اهورا توی دنیا از همه چیز بیشتر ثروتش و دوست داشت. به خاطر همون ثروت هم مجبور شد با من ازدواج کنه. می تونستم درک کنم الان چه قدر براش سخته
ماشین و راه انداخت.
دستام و روی شکمم گذاشتم. این یه معجزه بود؟
سکوت و شکستم و گفتم
_از کجا فهمیدی حاملم؟
با همون اخمش جواب داد
_قابله معاینت کرد.
لبخندم پررنگ تر شد. نگاهم کرد و اخماش باز شد. دستش و به سمت شکمم آورد و لمسش کرد.انگار یه دفعه آروم شد.
_بچه ی منه!
دستم و روی دستش گذاشتم و گفتم
_اگه این بچه رو خدا زودتر بهمون میداد تو هیچ وقت با مهتاب ازدواج نمیکردی!



سکوت کرد و چیزی نگفت.
سرم و پایین انداختم. شاید قسمت بوده این همه بدبختی و ببینم. یه ندایی درونم می گفت هنوز اول کاری آیلین خانوم. بدبختیات تازه شروع شده.
تلفنش زنگ خورد و از اونجایی که موبایلش روی داشبورد بود خم شدم و برش داشتم.
با دیدن اسم هلیا وا رفتم.
تلفن و از دستم گرفت و نگاهی به صفحه ش انداخت.
در کمال تعجب ماشین و کنار جاده پارک کرد و پیاده شد.
دلگیر نگاهش کردم که تماس و وصل کرد.
اون گفت که میخواد از هلیا طلاق بگیره. پس این مخفیانه صحبت کردنش چه دلیلی داشت جز اینکه بهم دروغ گفته؟
حداقل اینکه انتظار داشتم عصبی باشه اما اون با آرامش داشت حرف می‌زد و یک جا از حرکت لب هاش متوجه شدم بهش گفت "عزیزم"
سرم و برگردوندم و دیگه به سمتش نیم نگاهی هم ننداختم.
دقیقا بیست دقیقه بی وقفه حرف می‌زد تا اینکه بالاخره دلش اومد و قطع کرد.
سوار شد. توقع داشتم توضیح بده اما بی هیچ حرفی راه افتاد...
حتی نتونستم درست و حسابی برای حامله شدنم خوشحال باشم. رسما زهر مارم کرد.
یک ساعت بعد جلوی یه رستوران نگه داشت و گفت
_پیاده شو اینجا یه چیزی بخوریم.
سرسنگین جواب دادم
_من نمی‌خوام خودت برو!
صدای نفس کلافش رو شنیدم.
پیاده شد و ماشین و دور زد. در سمت منو باز کرد و گفت
_حواست باشه که بچه ی من تو شکمته باید خوب ازش مراقبت کنی حالا میای پایین یا به زور ببرمت؟


با حالت قهر پیاده شدم که در کمال پرویی دستم و گرفت. با غیظ نگاهش کردم که چشمکی زد و دستم و دنبال خودش به سمت رستوران کشوند.
اون قدری برای بچم ذوق داشتم که تصمیم گرفتم یه امروز و کوفت خودم نکنم.
* * * * *
کلید انداخت و منتظر نگاهم کرد.با تردید نگاهش کردم که دستش و روی کمرم  گذاشت و به جلو هدایتم کرد.
وارد شدم که پشت سرم اومد و درو بست.
اخمام در هم رفت. خاطره ی خوبی از آخرین باری که اینجا با هم بودیم ندارم.
هنوز هم گلدون های شکسته و خونه ی بهم ریخته توی ذوقم میزد.
انگار فکرم و خوند که گفت
_همه چیو یه جور دیگه درست میکنم.
لبخند کم جونی زدم....
نگاه به ساعت انداخت و گفت
_من میرم.
نگاهش کردم و گفتم
_جایی برای موندن داری؟
_تو ماشین میخوابم.
چند لحظه مکث کردم و با تردید گفتم
_می تونی تو اتاق مهمون بخوابی!
لبخند محوی روی لبش نشست و گفت
_نمی‌ترسی ازم؟ 
گارد گرفته گفتم
_نکنه فکر بدی تو سرته؟
با همون شیطنت توی نگاهش جلو اومد




_مگه میشه تو پیشم باشی و من فکر بدی تو سرم نیاد؟
سری با تاسف تکون دادم و گفتم
_برو بیرون اهورا... به تو خوبی نیومده.
دستاشو به نشون تسلیم بالا برد و گفت
_باشه...حرفی نمیزنم.دلت میاد کارتون خواب بشم؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_تو جا برای موندن پیدا میکنی!
به سمت پذیرایی رفت. لم داد روی مبل و گفت
_یه چای بریز بحث میکنیم...
معلوم بود موندگاره.دلم نمی‌خواست زیاد سر به سرش بذارم برای همین بی حرف رفتم توی آشپزخونه.
آب و گذاشتم جوش بیاد و خواستم ازش بپرسم گرسنشه یا نه که موبایلش زنگ خورد.
صدای آروم جواب دادنش توجهم و جلب کرد.
پشت دیوار آشپزخونه ایستادم و حرفاش و شنیدم
_تو خودتم میدونی که من واسه پول بابات نیومدم سمتت پس انقدر واسه ی این موضوع گریه نکن!
چه قدر مهربون باهاش حرف می‌زد. درست همون طوری که با من حرف می‌زد
_عزیز من گفتم که خودم حلش میکنم.تا من نخوام بابات نمیتونه طلاق تو ازم بگیره! به خاطر آبروشم شده دامادش و نمیندازه زندان.
دامادش؟پس قصد طلاق گرفتن از هلیا رو نداشت.
_خونه ی خودمونی؟
دلم رو به انفجار بود. دستم و روی شکمم گذاشتم. ناراحت نشی مامانی! اینی که داری صداش و می شنوی بابات نیست.
_باشه. گریه نکن دارم میام پیشت تو راهم!
کتری سوت کشید.
برگشتم توی آشپزخونه و در حالی که چشمام پر از اشک بود زیر گاز و خاموش کردم.
نفس عمیقی کشیدم. آروم بگیر آیلین!
حضورش و توی آشپزخونه حس کردم.




_من دارم میرم آیلین!
بدون این‌که برگردم با صدای گرفته ای گفتم
_به سلامت.
چند قدم نزدیکم شد. حضورش و پشتم احساس کردم

اشک لعنتیم روی گونم ریخت سرش و نزدیک آورد و گفت
_آیلین من...
وسط حرفش پریدم
_لازم نیست به من توضیح بدی اهورا.
نفسش و رها کرد و بدون هیچ حرفی از خونه بیرون زد.
با صدای به هم خوردن در تکونی خوردم و چشمام و با درد بستم.
* * * * *

دستم و روی شکمم گذاشتم و با لبخند گفتم
_با اینکه خودم کلی بدبختی توی زندگیم دیدم اما از ته دل میخوام که دختر باشی... چون من خیلی بی کس بودم توی زندگیم مامان...می‌خوام تو بشی خواهرم.. دخترم... مامانم...
توقع داشتم ازش جواب بشنوم اما حتی یه لگد کوچیک هم نزد.
بی حوصله به اطراف نگاه کردم.
با صدای در خوشحال بلند شدم.
یک ساعت قبل با سحر حرف زده بودم و اون گفته بود شاید بیاد. پس معلومه دلش نیومده و اومده.
در و باز کردم و با دیدن سامان خون توی رگهام یخ بست.



اخم داشت... بعد از حرفای اهورا ازش می ترسیدم.
خواستم درو ببندم که پاشو لای در گذاشت و هلم داد داخل...
اومد تو و درو بست.
در حالی که سعی می‌کردم خودم رو نبازم گفتم
_تو اینجا چی کار می کنی؟
هیچ شباهتی به سامان گذشته نداشت. 
بر خلاف تصورم همون جا ایستاد و گفت 
_من مثل اون اهورا لاشی نیستم بخوام آسیبی به کسی بزنم لازم نی بترسی. 
باورش نداشتم.برای همین بی اعتماد گفتم 
_پس چرا به زور اومدی تو؟ 
_چون لازم بود بیام. 
گیج و عصبی گفتم 
_من نمیدونم تو چی میگی... برو بیرون از خونم. 
عصبی صداش و بالا برد 
_تو می‌دونی اون نامرد الان کجاست؟
_به من چه هان؟ به من چه؟ مگه من چی کارشم؟ 
با حرفی که زد خون به صورتم دوید 
_میدونم شب عروسیش اومد اینجا... میدونم چه بلایی سرت آورد.بعدش چه دروغی واست سر هم کرد که بخشیدیش؟ 
تحلیل رفته سر خوردم کنار دیوار و گفتم 
_گفت عروسیش به هم خورد. 
پوزخند زد 
_این یه قلم و راست گفته.به هم خورد.چون من دستش و رو کردم.چند میلیارد کلاه شرکت بابای بدبخت منو بالا کشیده.اما هنوز هم دست از هلیا برنداشته. 



ناباور گفتم
_کلاه برداری؟اون گفت بدهی بالا آورده.
با طعنه خندید و گفت
_معلومه اصلا اون شارلاتان و نشناختی. نمیدونم سر تو رو واسه چی شیره میماله اما دندون تیز کرده واسه پول بابای بدبخت من.این وسط گند زده به احساسات خواهرم. هلیا واسه ی من با ارزشه آیلین نمی تونم ببینم اهورا راحت داره بازیش میده.
توان حرف زدن نداشتم. یعنی اون شب هم دروغ گفته بود که به خاطر حرف های سامان مست کرده؟
به سختی گفتم
_شب عروسی چه اتفاقی افتاد؟
_من بالاخره تونستم مدرک گیر بیارم که اهورا چند میلیارد کلاه شرکت و برداشته. توی همون عروسی کوفتی هم مدارک و به بابام نشون دادم اونم عروسی و به هم زد. اهورا هم دست هلیا رو برداشت و با خودش برد اما هلیا وسط راه ولش کرد و برگشت پیش بابام.که بعدشم اهورا مثل سگ مست کرد و اومد سراغ تو...

سرم گیج رفت. چه قدر بدبخت بودم که دروغای اهورا رو باور کردم.

_من نمیدونم همو دوست دارین یا هر چی...به اهورا بگو پاش و از زندگی هلیا بکشه بیرون وگرنه به خدا قسم می کشمش. من مثل اون نیستم که بخوام با نامردی کارمو پیش ببرم...
حرفش و زد و بعد از چند لحظه مکث رفت.
بی رمق سر خوردم کنار دیوار. خدایا من تا کی باید از اهورا دروغ بشنوم و ازش ضربه بخورم؟
فقط اوازه ی کلاه برداریش رو نشنیده بودم که اونم به گوشم رسید.
دمت گرم خان زاده که نامردی و تموم کردی در حقم




دستام و روی گوشام گذا‌شتم لگد محکم تری به در اتاق زد
_این مسخره بازیا چیه آیلین؟باز کن درو ببینم چه مرگته؟
هیستریک داد زدم
_نمی‌خوام ببینمت اهورا...!
_خسته شدم از اداهات... گمشو بیا بیرون.نکنه غلطی کردی بچم طوریش شده؟
صورتم با نفرت جمع شد...
جوابش و ندادم که این بار خودش و به در کوبید.
دلم نمی‌خواست ببینمش اما متاسفانه دست بردار نبود. قبل از اینکه درو بشکنه  کلید و توی قفل چرخوندم و درو باز کردم.
عصبی خواست حرف بزنه که با دیدنم سکوت کرد.
چند لحظه به صورتم زل زد و پرسید
_چی شده؟
با نفرت گفتم 
_نمیخوام ببینمت! حالا که تو دلت میخواد اینجا باشی برو کنار تا من برم. 
خواستم از کنارش رد بشم که بازوم و گرفت و داد زد 
_باز چی شده؟هر روز یه بهانه ای داری برای دعوا کردن. چرا بچه بازی هاتو نمیذاری کنار؟این شال و اینطوری پیچوندی دور سرت که چی؟
دلخور نگاهش کردم و گفتم
_تو از من چی میخوای اهورا؟من میدونم دوستم نداری... میدونم واسه خاطر یه چیز دیگه مدام دنبالمی بگو چی می‌خوای؟بگو... می‌خوام بدونم.
مشکوک گفت
_کسی چیزی گفته؟
_لازمه کسی چیزی بگه؟مگه چیزی و از من مخفی کردی که میترسی؟
عصبی سر تکون داد و گفت
_فهمیدم... اون حرومی اینجا بوده.

دوستان عزیز بعلت تاخیر پارت گذاری معذرت میخوایم امیدوارم با این پارت بلند جبران کرده باشیم 

آرشیو پایانی:


هیچوقت بخاطر چیزهایی که باعث شدن لبخند بزنی ، پشیمون نشو

Click Your Heart


گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست
تا شبی محرم اسرار نهانم باشد ...

سعدی