علی آقاپور یکشنبه 13 بهمن 1398 07:29 ب.ظ نظرات ()
استاد من/1


مشغول شستن ظرف بودم و غرق گذشته بودم که قلبم سنگین شد و نفس حبس شدم‌و‌بیرون‌دادم که با شنیدن صدای طوبی برگشتم.

بااخم بهم گفت: چیکار میکنی سه ساعته؟ هنوز تموم نشد؟

اخرین بشقابم آب کشیدم و برگشتم سمتش و با بدبختی گفتم: ب...بله خ..خانم. ت..تم..موم شد.

با چندش گفت: خیلی خوب بیا برو حموم تنت بوی گند گرفته الان ارباب میاد حرف بارت میکنه، میدونی که از کثیفی بدش میاد.

با شنیدن لحن بدش حرصی شدم اما حرفی نزدم و گفتم: چ..چش...م.

از اشپزخونه رفت بیرون و با بغض و نفرت پیشبندمو دراوردم و پرت کردم روی صندلی و دستی به صورتم کشیدم.

از اشپزخونه رفتم بیرون و به پذیرایی بزرگ عمارت روبروم خیره شدم. عمارت شاهرخ خان. وسیله ی انتقام من و دشمن همسرسابق من، دامون.

اروم حرکت کردم به سمت اتاق کوچیک ته سالن که مخصوص خدمتکارا بود.هه، خدمتکار!

رفتم توی اتاق و تو آیینه به چهره ی خودم خیره شدم. چشمای آبی براقم دیگه شادی قبل و نداشت. صورتم رنگ پریده و بی روح.

چشمام خالی از هراحساسی به سختی سعی کردم یه جمله بدون لکنت بگم و نفسم و حبس کردم و با سختی گفتم: م..من ایس..سان دادمهر هس..ستم.


سریع رفتم حموم و زیر دوش آب داغ و بخار چشام و بستم و برگشتم به دوسال پیش. به اتفاقایی که افتاد، به زندگیم که ازهم پاشید.

یادم میاد بعد اون تصادف دوماه توی کما بودم و با اسیبی که به سرم خورد بعد دوماه به هوش اومدن حافظمو به طور موقت از دست داده بودم، همینطور قدرت تکلم.

بعد دو هفتع که همه چیز یادم اومد به سرعت دادخواست طلاق دادم و حتی نخواستم باهاش حرف بزنم. هزار بار پیغام پسغام فرستاده بود اما من راضی نشدم، دست خودم نبود. دلم سرد شده بود.

بعد اینکه با تمرین و‌ بدبختی تونستم به حرف بیام همین لکنت وار صحبت کنم بهش زنگ زدم و با گریه گفتم طلاقم بده و گفتم که چه بلایی سرم اورده. گفتم که دیگه نمیتونم صحبت کنم گفتم که تا تونسته نابودم کرده.

اون از بیخ نابودم کرد، اولش دخترونگیم، بعدم خیانت، بعدم اون تصادف لعنتی که باعث و بانیش شده بود.

دامون هم از حس عذاب وجدانش راضی شد و طلاقم داد. بعد اینکه طلاق گرفتم وجودم شد پر از نفرت و‌کینه. میخواستم انتقام بگیرم. هنوزم میخوام.

میخوام نابودش کنم، همونطور که این نابودم کرد. فهمیدم چه غلطی داشت میکرد و متوجه شدم مامورمخفی بوده و بخاطر علاقه ای که تو گذشته به بارانا داشت اونو خلع درجه و جایگاه کردن چون بارانا همدست شاهرخ و گروهشه.

حالا اونم برای برگشتن به جایگاهش میخواد شاهرخ که رئیس باند بزرگ قاچاقه رو دستگیر کنه. حالا من اینجام که مانع تک تک کاراش بشم. نزارم به خواستش برسه.

به بهونه ی دانشگاه به پدر و‌مادرم گفتم که میخوام تبریز درس بخونم و اونام از ترس اینکه افسردگی نگیرم اعتراض نکردن منم انتقالی گرفتم اومدم تبریز و به بهونه ی خدمتکار شدن پام به این عمارت باز شد. 

شاهرخ خان ارباب ۳۲ ساله ای که حس میکنم به اندازه ی کل ایران پول داره و از بس رقمشون بالاس تو تک تک کشورهای خارجی حساب داره و با پولاش داره حال میکنه.

حالا هدف من اینه نزارم دامون به خواسته هاش برسه. اولین ضربه ای که میخوره میفهمه من تو خونه ی دشمنش هستم. با لذت چشمامو باز کردم چهرش اون لحظه دیدنیه.

میتونم عجز و توی چشماش ببینم. من هنوز باهاش کار دارم! هم اون هم بارانای عوضی و به خاک سیاه مینشونم.

بعد از شستن بدنم از حموم رفتم بیرون و لباس مخصوصمو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.

شاهرخ خان روی مبل سلطنتیش نشسته بود و دوتا زن کنارش بودن و داشتن مشروب میخوردن و برای شاهرخ خان عشوه میومدن.

با چندش نگاهشون کردم. مردک حریص هوسباز. نگاهی بهم کرد و اخماش رفت توی هم و گفت: بیا اینجا.

با ترس اب دهنمو قورت دادم. نکنه بد نگاه کردم الان عصبی شده؟ با دلهره رفتم جلو و نگاهشون کردم که گفت: بیا اینارو جمع کن ببر.

اشاره ای به میز کرد که دیدم ظرف قهوه و فنجون های خالی کنارشون افتاده. خم شدم که یکی از زنا با حرص گفت: شاهرخ خان همه ی خدمتکاراتون اینقدر خوشگلن؟

شاهرخ خان با بیخیالی گفت: نه این فقط اینطوریه. 
صورتم داغ شد که زن با حرص نگاهم کرد و گفت: چیه بااون چشمات داری میخوری منو. جمع کن ببر.



حرفی نزدم. و خم شدم یهو زنی که تا الان ساکت بود با تشر گفت: نشنیدم بگی چشم.

شاهرخ خان خیره نگاهم کرد و گفت: ولش کنین لاله نمیتونه صحبت کنه.
گوشام از لحنش سرخ شدن و با حرص سعی کردم حرف بزنم و‌گفتم: چ..چشم خانم.
روبه شاهرخ خان گفتم: من ل..لال نیس..ستم. 

زنه با تحقیر گفت: اره لال نیستی فقط وسطا ترمز میکنی هی.
بعدم به حرف بی مزش شروع کرد به خندیدن. اخمی کردم و بی توجه بهشون سینی و گرفتم رفتم و تا لحظه ی آخر سنگینی نگاه شاهرخ و روی خودم حس میکردم.

با حرص سینی و گذاشتم توی سینک که زهرا یکی تر خدمتکارا که هفت- هشت ده سالی ازم بزرگتر بود اومد توی اشپزخونه و گفت: چته دختر باز عصبانی؟

با غیض گفتم: اون د.. دوتا زنه م..منو مسخ..خره میکنن.

با ترحم گفت: عزیزم اصلا اهمیت نده این ادم پولدارا خیلی عقده این اگه بخوای اهمیت بدی داغون میشی. توهم خیلی خوشگلی تو چشمی. جواب نده اینا خیلی حسودن منتظر یه نقطه ضعفت که مسخره کنن.

با حرص گفتم: اع..صابم و خورد کردن. 
با شنیدن صدای طوبی که همه خدمتکارا زیردستش بودیم زهرا دستی روی دوشم کشید و سریع رفت بیرون.

برگشتم سمت سینک و شروع کردم به شستن فنجونا، مردک خسیس خونه به این بزرگی یه ماشین ظرفشویی نداره اه اه.
بعد از تموم شدن کارم برگشتم سمت در که با دیدن شاهرخ خان توی چارچوب در جیغی از ترس کشیدم


با اخم گفت: چته رم کردی؟ 
با ترس دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم: ب..بخشید یهو اومدین ت..ترسیدم.

با اخم گفت: بیا اتاقم کارت دارم. 
با تعجب گفتم: ب..با م..من؟

با خشونت گفت: مگه کسی دیگه ای اینجا هست؟
با دلهره گفتم: چ..چیکار دار..رین؟

بی توجه به حرفم از اتاقم رفت بیرون که با حرص فحش آبداری بهش دادم. مرتیکه زورش میاد جواب بده. بعد از چند دقیقه شالم و درست کردم و دستی به لباسم کشیدم و رفتم بالا.

تقه ای به در اتاقش زدم که با صدای خشنش گفت: بیا.

اداشو در اوردم و بعد رفتم داخل. دیدم لم داده رو کاناپه ی اتاقش. اولین بار بود که به اتاقش رفته بودم.

یه ست قهوه ای سوخته و زرد ملایم. ترکیب رنگ جالبی بود هم مردونه هم سنگین. دیوارای اتاقش قهوه ای سوخته بود و سقفش زرد.

کاناپه های زرد و تخت خواب بزرگ قهوه ای. اتاقش اندازه پذیرایی خونه ی ما بود.

با اخم گفت: دیدزدنت تموم شد؟ 
رگ لجبازیم گل کرد با اخم نگاهش کردم که با اخم ولی لحنی که انگار خنده داشت گفت: نکنه مزاحم شدم؟

هیچی نگفتم که اخمش غلیظ تر شد. سرطان اخم بگیری الهی. پاشو روی پاهاش انداخت و گفت: دوشب دیگه مهمانی بزرگ دعوتم. توهم با من میای.

با چشمای درشت شده گفتم: م..من؟! چرا من؟!
_پولشو میدم.
بااخم گفتم: پ..پول نمی..خوام اول ب..باید ب..بدونم کجا دارم م..میرم و چ..چرا؟



با کلافگی نگاهم کرد که تیز نگاهش کردم و منتظر جواب. انگار چشمام مجابش کرد و گفت: مهمونی بزرگ برای کارمه. پارتنر ندارم توروهم چند وقته میشناسمت میدونم اویزون نیستی و میخوام باهام بیای و پولشو بگیری.

دلم و زدم به دریا و گفتم: به ج..جای پول ب..برام یه م..ماشین.. بخر د... در ح..حد پولی که می..میخوای ب..بهم بدی.

نگاهم کرد و سری تکون داد و گفت: باشه. مهمانی دوشب دیگس. لباستو فرداشب بیا از اتاقم بگیر نمیخام کسی بفهمه.
سری تکون دادم که گفت: چشم!
با تعجب نگاهش کردم که طلبکارانه نگاهم کرد. بااخم گفتم: چ..چشم!

با لحن دستوری گفت: میتونی بری.
خواستم از اتاقش برم بیرون که گفت: وسایل ارایشم برات میخرم بلدی ارایش کنی دیگه؟
نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کردم بهش که نیشخندی زد و گفت: خوبه. دوشب دیگه ساعت ۹ مهمانیه. تو ساعت ۶ یه جوری بپیچون بیا توی اتاقم.

- شیش د..دیره!
چشاش گرد شدن: ساعت نه میریما. سه ساعت وقت کمه؟!
با کلافگی گفتم: م..میخواین با س..سر و وضع د..داغون بیام؟ ابروتون م..میره ها!
پوفی کرد و باشه ای گفت. بعد لم داد و چشاش و بست و گفت: حالام مرخصی.

چپ چپ نگاهش کردم و رفتم بیرون. خوبه پیشنهاد بدی نبود، یه شب میرفتم و به ازاش یه ماشین می گرفتم.


سه ساعت بود توی اتاقش بودم و داشتم ارایش میکردم. یه سرهمی سفید که بالاتنش کاملا پوشیده و آستین بلند بود با مروارید کار شده بود روی کمرش یه کمربند سفید باریک میخورد و زیرش به اندازه پنج سانت با پر های سفید کار شده بود.

شلوارش راسته و بلند بود. موهای بلوندمو فر ریز کردم و دورم ریختم. چشمای آبیم با خط چشم کشیده خیلی جذاب شده بود. رژلب قرمز با رنگ لباسم تضاد قشنگی بوجود اورده بود.

فرق وسط گرفتم و دمشونو گیس کردم و با یه گیره پشت موهام پنهون کردم. موهای کوتاه تر زیرشو با بابلیس فر کردم و ریختم روی صورتم.
نگاهی به خودم کردم، شبیه اونموقع ها که با دامون میرفتم و تیپ میزدم شده بودم.

پالتوی سفید تمام خزی که گذاشته بود با لباس و انداختم روی شونم و شال لمه ی نقره ای گذاشتم و کیف کوچیک و‌کفش نقره ای و پوشیدم که در و باز کرد و گفت: کارت تم..
با دیدنم حیرت زده شد و گفت: چقد تغییر کردی دختر.

لبخند نصفه نیمه ای زدم: م..ممنون.
حال و‌هوای اونموقع ها به سرم خورده بود و داشتم بغض میکردم که گفت: بریم خدمتکارا رو مرخص کردم زودجیم شو بشین تو ماشین.

سریع رفتم پایین و سواربنز شاسی بلندش شدم. خودشم اومد سوار شد. کت تک سفید پوشیده بود با شلوار مشکی جذب. برخلاف اخلاق و شغل مزخرفش قد و هیکل خوبی داشت.

نگاهی به چهرش کردم صورت کشیده و پوست گندمی. ابروهای کشیده و چشمای سبز. برخلاف دامون چشماش اصلا گیرا نبود. شایدم بود، من نمی دیدم.

لبای باریک و جذاب ترین چیز صورتش گودی های دو طرف گونش بود که صورتش و استخونی کرده بود و خیلی جذاب. دامون لباش گوشتی بود.

با غیض برگشتم به سمت شیشه ماشین چرا داشتم مقایسشون میکردم؟ جفتشون کثیف و رذل بودن. این عوضی قاجاقچیه اونم که...

بالاخره رسیدیم، برخلاف تصورم که الان با عمارت خفن روبرو میشم و دهنم وا میمونه به خونه ی لوکس ساده با یه باغ بزرگ خارج شهر بود. انگار نمیخواستن جلب توجه کنن.
قبل اینکه پیاده شه گفت: وقتی رسیدیم اونجا هیچی نگو. راستی اسمت چی بود؟!

با پوزخند گفتم: آ..آیسان!
سری تکون داد و گفت: از کنار من جم نخور با هیچکسم حرف نزن فهمیدی؟
با بغض ازینکه از حرف زدنم خجالت میکشید سرمو تکون دادم که بی اهمیت گفت: بریم.

دستمو دور بازوش گذاشت که یه جوری شدم. حس نفرت و دلتنگی اومد سراغم، اگه دامون اونکار و نمیکرد شاید الان بچه داشتم ازش. نفس لرزونم‌ بیرون دادم که رفتیم سمت در و با ورودمون نصف نگاها برگشت سمتمون.

حقم داشتن، جفتمون سفید کرده بودیم. جوری به احترامش بلند شدن که ترسیدم. براشون سری تکون داد و دستمو کشید به یه سمتی.
یه مرد که حس کردم میزبان این مهمانیه و بعد رسیدن بهش فهمیدم درست حدس زدم.

آرشیو پایانی:


میبوسمت بدون سانسور !
و می‌گذارمت تیتر درشت روزنامه ...
آنجا که حروفش را بی پروا چیده‌اند ؛
و خبرهایش را محافظه کارانه !
و من همیشه زندگی را آسان گرفته‌ام
عشق را سخت ...
 نزار قبانی