علی آقاپور سه شنبه 15 بهمن 1398 04:42 ب.ظ نظرات ()
خانزاده/42


لگدی به دیوار زد و غرید
_میدونم چی کار کنم باهاش!
به سمت در رفت که پریدم جلوش و گفتم
_می‌خوای بری قاتلم بشی؟ به خاطر اینکه اومد حقیقت و بهم گفت می‌خوای بکشیش؟
با حرص دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_آره... می‌خوام بکشمش! چون من اینم خوب نگام کن! حتی به کسی که دوسش دارم هم آسیب میزنم. اون قدر بی رحمم که دل آدما واسم پشیزی ارزش نداره. نه مهتاب نه هلیا نه صد نفر دیگه که اومدن و رفتن واسم مهم نیستن اما تو...
وسط حرفش پریدم
_دیگه نخواه که با دروغ گفتنات منو بشونی سر جام...تو توی خونه ی من چیکار داری وقتی دیشب تو با هلیا گذروندی؟
جا خورد...با اخم گفت
_اینم اون عوضی بهت گفت؟
با طعنه پوزخند زدم و گفتم
_نه.ردش هنوز رو گردنته...
دستش روی گردنش نشست. با اون کبودی های گردنش واسه ی من دم از دوست داشتن میزنه.
نفسش و فوت کرد و گفت
_توضیح میدم
طوری نگاهش کردم که کلافی چنگی لای موهاش برد.
با تاخیر گفت
_من از سر اجبار باهاشم..برای اینکه نیوفتم زندان... برای اینکه حقمو از اون خانواده بگیرم.
متاسف نگاهش کردم.
نگاهم کلافش کرد که غرید
_نمی‌دونم چه حرفایی بهت زده اما من اون آدم عوضی که اون گفت نیستم. اینو به تو هم ثابت میکنم

حرفش و زد و با عصبانیت از خونه بیرون رفت و درو کوبید


به محض باز کردن در یکی وحشیانه دست دور گردنم انداخت و هلم داد داخل.
با چشمای گرد شده به صورت هلیا نگاه کردم.
چنان گردنم و محکم فشار میداد که اصلا نمی‌تونستم نفس بکشم.
کوبوندم به دیوار و داد زد
_هرزه ی عوضی... زندت نمی‌ذارم...
بیشتر گلومو فشار داد و داد زد
_بهت نشون میدم زیر پای شوهر من نشستن یعنی چی...
چشمام داشت از کاسه بیرون می‌زد. با زانو لگدی به شکمش زدم که حلقه ی دستاش شل شد. هلش دادم عقب و به سرفه افتادم.
دوباره به سمتم حمله کرد که این بار دستاش و گرفتم و گفتم
_چه مرگته تو؟
داد زد
_توعه هرجایی راه به راه میچسبی به اهورا... قبول کن دیگه طلاقت داد.شوهر منه...تو رو نمیخواد. چرا هی بهش گیر میدی؟
با طعنه گفتم
_به تو اینجوری گفته؟
با خشم داد زد
_غیر اینه که توعه هرزه راه افتادی دنبال شوهر من؟
عصبی تر از اون صدام و بالا بردم
_آره غیر از اینه. اونی که دنبال من راه افتاده اونه... اونی که راحتم نمیذاره به حال خودم اونه... به جای اینکه یقه ی منو بچسبی برو جلوی شوهرت و بگیر... من که از خدامه دیگه ریخت هیچ کدومتونو نبینم.
با نفرت گفت
_مثل سگ دروغ میگی؟
خندیدم
_من دروغ نمیگم. اونی که تو رو، منو... با هم اسکل کرده اهورا ست... اصلا تو می‌دونی شب عروسی تون با چه حالی اومد پیش من؟میدونی چه بلایی سرم آورد؟میدونی همون موقعی که با تو نامزد بود یه زن دیگه توی روستا داشت؟میدونی الان یه پسر داره؟

خشکش زد. حتی نفس هم نمی‌کشید.



همون لحظه اهورا با عجله اومد تو و با دیدن ما به سمت هلیا رفت و سرزنش وار گفت
_چرا اومدی اینجا؟
هلیا ناباور نگاهش کرد و گفت
_تو بچه داری اهورا؟
جا خورد؛ کم کم نگاهش اومد سمت من....اصلا پشیمون نبودم.
نگاه بدی بهم انداخت و گفت
_چه مزخرفی گفتی به این؟
با اخم گفتم
_دروغه؟
به جای من رو به هلیا کرد و گفت
_داره دروغ میگه. بهت ثابت...
با سیلی که هلیا بهش زد حرفش قطع شد. عجیبه اما دلم خنک شد...کاری که من از روز اول نکردم و کرد.
با گریه کوبید به سینش و داد زد
_خدا لعنتت کنه اهورا.خدا لعنتت کنه چه طور تونستی... تو چه طور...
اهورا داد زد
_داره دروغ میگه...بفهم اینو!
صورتم با خشم جمع شد و گفتم
_دروغ میگم؟
عصبی غرید
_ببند دهنت و آیلین...
رو به هلیا گفتم
_نظرت چیه همین الان بریم روستا تا بهت ثابت بشه هم زن داشته هم بچه داره...
اهورا با خشم عربده زد
_خفه شو آیلین
هلیا یه کم فکر کرد و گفت
_با ماشین من میریم...
سر تکون دادم. اهورا جلوش و گرفت و گفت
_قراره زندگی مون این طوری باشه که هرکی هر حرفی زد باور کنی و گند بزنی به همه چی؟
اشکاش و پاک کرد و گفت
_از سر راهم برو کنار اهورا... میرم و با چشم خودم می بینم. بعدشم برای همیشه از هم جدا میشیم.
اهورا رو پس زد. دنبالش رفتم که اهورا از پشتم داد زد
_خیالت راحت شد؟
بدون برگشتن جواب دادم
_خودت خواستی اینجوری بشه خان زاده نه من



* * * * *
با لرزش جلو رفت و چند تقه به در زد.. با فاصله ازش ایستادم و اخم کردم.
طولی نکشید که مادر اهورا درو باز کرد. با دیدن من اخمی روی پیشونیش نشوند و روی به هلیا گفت
_فرمایش؟
هلیا با صدای ضعیفی و با لکنت گفت
_ممم من... می‌خواستم با خانوم خان زاده حرف بزنم.
مادرش نگاه بدی به من انداخت و گفت
_خانوم؟خان زاده فقط همون افریته رو داشت که طلاقش داد.
به من اشاره کرد. هاج و واج نگاهش کردم.
هلیا گفت
_یعنی بچه هم ندارن؟
_والا تا اونجایی که من میدونم این دختره اجاقش کور بوده.
عصبی به سمتش رفتم و گفتم
_چرا دروغ میگی؟مهتاب و صدا بزن بیاد!
متعجب ابرو بالا انداخت و گفت
_مهتاب و چرا صدا بزنم؟
_که به این بگه یه بچه از اهورا داره.
مادرش با تعجب گفت
_مهتاب از اهورا بچه داره؟برو از خدا بترس دختره ی عوضی کم گند زدی به زندگی پسرم حالا داری تهمت هم میزنی که با خواهرش بوده؟
چشمام گرد شد.
_چی داری میگی تو؟زده به سرت؟ جلوی چشم خود من عروسی گرفتین براشون اون وقت...
وسط حرفم بلند مهتاب و صدا زد.
طولی نکشید که سر و کله ش پیدا شد.
تند گفتم
_بیا خودشه. به این دختر بگو با اهورا ازدواج کردی و الان یه بچه داری..



در کمال تعجب مهتاب ابرو بالا انداخت و گفت
_از اهورا؟چه طور می تونی همچین حرفی بزنی؟
هلیا به جای من با صدای ضعیفی گفت
_خانوم میشه به من بگید شما چه نسبتی با اهورا دارید؟
مهتاب تند و قاطع گفت
_خوب من خواهرشم! نمی فهمم این دختره جه طور روش میشه همچین تهمتی به من بزنه. درسته من یه پسر دارم اما از شوهر مرحوممه!
با ناباوری گفتم
_شما دیگه چه موجوداتی هستین؟شما انسانیت ندارین؟پسرتون این دخترم گول زده شما هم یا دروغاتون دارید بیشتر فریبش میدید؟
مادرش طلبکار و عصبی گفت
_کی کیو فریب میده؟
رو کرد به هلیا و ادامه داد
_این دختر بی آبروعه... همین چند وقت پیش اینجا نامزد کرد دو روز بعد خبر خرابکاریش با یکی دیگه تو روستا پیچید.قبلشم که با هزار دوز و کلک و ورد و جادو خودش انداخت به پسر من اما خداروشکر اهورای من دم به تله نداد حتی دستشم به این دختر نزد چون ذاتش اونقدر کثیفه که پسرم رغبتش نشد. حالا هم که طلاقش داده از هر شرایطی استفاده میکنه تا زهرش و به پسرم بریزه. دختر ما که مهریه تو دادیم دیگه دردت چیه؟
این همه وقاحت باورم نمیشد. هلیا با تاسف نگاهم کرد و گفت
_فکر نمیکردم تا این حد بدبخت باشی که چنین دروغهایی واسم به هم ببافی!
با صورتی قرمز شده گفتم
_دارن دروغ می‌گن چرا نمی فهمی؟ من زنش بودم که با مهتاب ازدواج کرد چون من نمی‌تونستم بچه دار بشم. اون بچه هم مال اهوراست...




‌داد زد
_بسه دیگه دروغ نگو... من احمق بودم که به حرف تو تا اینجا اومدم.
 کلافه گفتم
_چرا نمیفهمی دارن دروغ میگن؟برو بپرس... از همه بپرس...این دو تا...
نذاشت حرفم و تموم کنم و در حالی که به سمت ماشینش می رفت گفت
_میخواستی با دروغات منو شوهرم و جدا کنی اما کور خوندی خانوم... به لطف تو اعتمادم بهش بیشتر شد.
سوار ماشینش شد و منو با بهت و ناباوری تنها گذاشت.
مادر اهورا پیروزمندانه نگاهم کرد و گفت
_چی شد؟ خواستی پسرم و خرابش کنی خودت خراب شدی؟
با نفرت گفتم
_واقعا چه جور موجوداتی هستین شما؟مهتاب تو چرا؟
سرش و پایین انداخت و چیزی نگفت.
جلو رفتم و گفتم
_نمی فهمم مشکلت با من چیه اما پسرت یه کلاهبرداره... یه عوضی دختر باز که براش فرقی نداره با کاراش طرف مقابل چه ضربه ای می بینه. جنابعالی هم با کارات پشتش در میای اما یه روز آه من و بقیه دامن تک تک تونو میگیره.
حرفم و زدم و با عصبانیت برگشتم. تند قدم برداشتم.
کار اهورا بود مطمئنم... اون عوضی سریع خبر داد به مامانش تا دروغ به هم ببافن....
هوا رو به تاریکی بود و من با قدم های تند جلو می رفتم. انگار فراموش کرده بودم کم کم می خورم به جاده و دیگه ماشینی برای رفت و آمد پیدا نمیشه



بی اهمیت به راهم ادامه دادم دادم. هنوز هوا کامل تاریک نشده بود که ماشینی با سرعت جلوی پام توقف کرد.
اهورا با خشم از ماشین پیاده شد و داد زد 
_تو عقل تو کلت نیست؟واسه چی به هلیا گفت بچه دارم؟ 
حرصم گرفت و بدتر از خودش داد زدم 
_گفتم چون باید می گفتم. حالا عصبانیتت واسه چیه؟ مامان جونت و مهتاب گندکاری تو جمعش کردن به لطف من اعتمادش بهت بیشتر شد.
چنگی به موهاش زد و غرید
_اگه می رفت و از بقیه سؤال می‌کرد چی؟من که یه مدته کاری به کارت ندارم پس دردت چی بود؟
منفجر شدم و داد زدم
_دردم؟دردم زندگی خراب شدمه... دردم تویی... تویی که هر بار با یه دروغ جدید میای... دردم اون شب لعنتیه... دردم اتفاقاییه که به لطف تو تجربه کردم.
اشکامو پاک کردم. رسما به هق هق افتاده بودم.
تحلیل رفتم.چشمام سیاهی رفت که فهمید و به سمتم اومد.. تند و نگران گفت
_خوبی؟ 
با دستم مانع جلو اومدنش شدم.ضعیف نالیدم
_برو... بهترین لطفیه که میتونی در حقم بکنی.
پشتم و بهش کردم و به راهم ادامه دادم که داد زد
_سوار شو می‌رسونمت!
اعتنایی نکردم. حالم به هم می‌خورد و چشمام سیاهی می رفت.
قدمام نامرتب شده بود...با سرکشی داشتم می رفتم که بازوم با شدت کشیده شد..


دیگه حتی توان اعتراض کردن هم نداشتم.
با اجبار سوار ماشین شدم.
خودشم سوار شد و بی حرف راه افتاد.

چشمام و بستم. هوا دیگه تاریک شده بود...نیم ساعت بعد درست وسط جاده ماشین تکون های بدی خورد و در نهایت ایستاد.
متعجب گفتم
_چی شد؟
بدون این‌که جوابمو بده از ماشین پیاده شد و کاپوت رو بالا داد.
دو دقیقه ی بعد سوار شد و کلافه گفت
_باید زنگ بزنم تعمیرکار بیاد.!
موبایلش و در آورد و با دیدن صفحه ش ضربه ای به پیشونیش زد
_این کوفتی هم که آنتن نداره.
چشمام گرد شد
_چی؟حالا چی میشه؟
شونه بالا انداخت و گفت
_نمی‌دونم.
صندلی و خوابوند و گفت
_اگه ماشین هم خراب نمیشد باید نگه می‌داشتم چون چهل و هشت ساعته که نخوابیدم.
در کمال تعجب چشماش و بست که ناباور گفتم
_تو این موقعیت میخوای بخوابی؟
با چشم بسته گفت
_تو کار بهتری سراغ داری انجام بدیم؟ 

آرشیو پایانی:



《لا تَخَف و لا تَحزَن انّا مُنَجّوك》
تا تو هستی مرا چه باک از تلاطمات ؟!


 عنکبوت آیه‌ی ۳۳


مهم‌ترین چیزی که باید بکوشیم آن را در زندگی بیاموزیم دو چیز است :
یک اینکه چگونه محبت خود را به دیگران نشان دهیم و به آن عشق بورزیم ، دو اینکه چگونه محبت آن‌ها را پذیرا باشیم ...


ژان پل سارتر