علی آقاپور سه شنبه 15 بهمن 1398 04:45 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/82


گوشی رو قطع کردم و به شماره اش نگاه نکردم.. شاید مسخره به نظر بیاد اما حس میکردم شماره موبایلشم مثل خودش قشنگه و دوستش دارم...
_به به.. چی شنیدی که باعث اون لبخند قشنگ کنج لب هات شده بانو؟

باخجالت به زهره که به موقع مچم رو گرفته بود نگاه کردم وگفتم:
_حتی صداشم قشنگه...!
_ای جانم عزیزمممم خدا واسه هم حفظتون کنه انشالله به پای هم فسیل شین!
دختر بانمکی بود و شیطنت توی چشم هاش موقع حرف زدن دیدنی بود!

_مرسی.. اماده شدی؟
_دست هاشو باز کرد وبا اشاره به لباس های بیرونیش گفت:
_از این آماده ترنمیشه!
من هم توی فوری لباس هامو پوشیدم و بعداز یک عالمه سفارش زینب خانوم بالاخره موفق شدم چشمم به جمال خیابون وماشین ها روشن بشه!

باخوشحالی گفتم:
_اوففف انگار نه انگار یک هفته هم نشده بیرون نیومدم اندازه یک قرن دلم گرفته بود!
_پس خداروشکر بانی خیر شدم.. نظرت چیه یه کم ناپرهیزی کنیم بیخیال سوپ زینب بانو بشیم و یه ساندویچ مشتی بزنیم به بدن؟؟

من پول همراهم نبود ودلم نمیخواست سربارکسی باشم اما دلم نیومد پیشنهادشو که بااون حجم ازهیجان داده بود رو رد کنم!
به ساعت نگاه کردم.. ۷ونیم بود و چون توی فصل پاییز بودیم هوا کاملا تاریک شده بود!



_امامن کیفمو...
حرفمو قطع کرد وبااخم گفت:
_دستت دردنکنه دیگه.. درسته مثل شما پولدارا نیستیم اما اونقدرا هم بدبخت بیچاره نیستیم نتونم دوستمو یه ساندویچ ساده مهمون کنم!

_وای نه این چه حرفیه دختر.. حرفمو اشتباه کردی اصلا این چیزاتو ذهن من نمیاد زهره جان. از من بدبخت بیچاره ترهم مگه داریم؟ 
باخنده زد روی شونه ام وگفت:
_شوخی کردم اما خدایی جذبه رو حال کردی.... 

خلاصه اونقدر دیونه بازی درآورد که بی اراده بدون اینکه بتونم خودمو کنترل کنم صدای خنده هام به چندتا کوچه اونطرف ترمی رسید و دلم درد گرفته بود!

_وای آبرومون رفت بسه توروخدا وای  دلممممم دردگرفت!
به تقاطع رسیدیم و زهره با شیطونی دستشوروی چشم سمت راستش گذاشت و گفت:

_خب وایسا قطب نمارو تنظیم کنم ببینم باید کدوم طرفی بریم...!!
داشتم به کارهاش میخندیدم که 
یکدفعه نفهمیدم چی شد یه ماشین مشکی شبیه به وَن به سرعت به طرفمون اومد...

ترسیده از اینکه بهمون نزنه زهره رو کنارکشیدم و تابه خودم اومدم دونفر مثل پرکاه از زمین جدام کردن و انداختنم توی ماشین وشروع کردم به جیغ زدن اما باقرار گرفتن دستمال بدبویی روی بینیم چشمام تارشد وبعدشم سیاهی مطلق!



از زبون اهورا:

کیف مدارکم رو برداشتم و با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود و آرامشی که میدونستم دیونه اش میکنه گفتم:
_خب دخترتم ازت خریدم حسن خان بهم تبریک نمیگی؟؟
باپرخاش میون دندون های کلید شده اش گفت:

_من دخترمو نخریدم مردک! فقط مدت زمانی که خودم روبهش ثابت کنم رو بهت فروختم! حالا بزن به چاک!
ابرویی بالا انداختم و باهمون آرامش گفتم؛
_اما من شک دارم که دخترت تورو بپذیره مخصوصا اگر بدونه چطوری توی چله زمستون وبرف شدید کنار سطل آشغال ها گذاشتیش و حالا هم چون فهمیدی همه ی ثروت پدر بزرگ من نامش شده برگشتی!

یک دفعه باحالتی جنون آمیز به طرفم حمله کرد و قبل ازاینکه بخواد حرکتی بکنه محکم کوبوندم توی صورتش و همون یک مشت کافی بود تا نقش زمین بشه!!!

_شب خوش جناب آقای تهرانی!! معالمه خوبی بود.. راضیم ازت... خداییش ارزون فروختی انتظارم مبلغ بیشتری بود و بدون اینکه صبرکنم جوابی بشنوم شرکت رو ترک کردم...

باخوشحالی سوار ماشینم شدم و خداروشکر کردم که اونقدر تواناییشو داشتم که دوتا سند آپارتمان صد متری واسم مبلغی نبود و تونستم شیرین رو ازدست این روانی نجات بدم!

داشتم دنبال یه موزیک شاد میگشتم که گوشیم زنگ خورد..
شماره خونه باغ بود.. حتما شیرینه و نتونسته جلوی کنجکاویشو بگیره..!
با تصور چشم هاش موقع کنجکاوی بی اراده لب هام برای لبخند کش اومد...



گوشی رو جواب دادم 
_بله؟
صدای گریه ی زینب رعشه به جونم انداخت...
_الو؟ زینب خانوم؟
_سلام آقا اهورا توروخدا بیاید خونه اتفاق خیلی بدی افتاده..

کنار خیابون ایستادم و وحشت زده پرسیدم:
_چی داری میگی؟ چی شده؟ شیرین حالش خوبه؟
_نه آقا شیرین خانومو بردن آقا بدبخت شدیم..
_یعنی چی؟ کی برد؟ کجا برد؟ پس شما تواون خونه چه غلطی میکردین؟ هان؟
میان گریه های زینب صدای زهره رو پشت خط شنیدم!

_سلام آقا اهورا.. اجازه بدید من توضیح میدم شیرین خانوم حالشون خوب نبود وخیلی بی تابی میکرد پیشنهاد داد بریم بیرون یه کم هوا بخوره و زودبهم بگردیم ..

بخداقسم فقط دوتا خیابون اونطرف تر رفتیم که یه دفعه نفهمیدیم چی شر یه ماشین مشکی که اسمشم نمیدونم چیه توی کسری از ثانیه شیرین رو انداختن توی ماشین و بردن.. آقا بخدا ما تقصیری نداریم.......

گوشی رو قطع کردم و با نعره های بلند شروع کردم به ناسازا گفتن به عالم وآدم!
ماشینو توی خیابون یک طرفه دور زدم و به سرعت به طرف شرکت حسن برگشتم!!

_وای شیرین.. وای.. 
شماره حسن رو گرفتم و اولین بوق جواب داد...
_چطوری داماد؟ فکرنمیکردم به همین زودی دلت برام تنگ بشه!

_وای به روزگارته اگه یک تارمو ازسرش کم بشه.. بادست های خودم زنده به گورت میکنم!