علی آقاپور یکشنبه 20 بهمن 1398 01:42 ق.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/83


با همون آرامشی که چند دقیقه پیش آزارش داده بودم آتیشم زد!
_اووو ترش نکن دیگه داماد گلم.. من مثل تو عوضی نیستم که ازم مخفیش میکردی و نمیذاشتی ببینمش!
من خیلی مهربونم اهورا جان.. میتونی بعداز طلاق سالی یکبار از فاصله دور ببینی دخترمو!!

باعصبانیت نعره بلندی کشیدم ..
_حسننننن! قسم میخورم پیدات میکنم حرومزاده... فقط دعا کن پیدات نکنم چون بعدازاون قرار نیست یک ثانیه هم بدون زجر و عذاب زندگی کنی.. یه کاریت میکنم التماسم کنی بکشمت حرومزادههههه!!

_دیگه داری بی ادبی میکنی ومنم یه کم جنبه ام پایینه پسرجان.. ضمنا یک ماه وقت داری دخترعمو طلاق بدی وگرنه همون حرفایی که توبه من گفتی برعکس واسه خودت اتفاق میوفته!
روزخوبی داشته باشی جناب مشایخ!

گوشی رو قطع کردو من هم همزمان رسیدم جلوشرکتش و ازتوی داشبرد چاقوضامن دارنو برداشتم و پیاده شدم..
منتظر آسانسور نشدم و پله هارو چهارتا یکی بالا رفتم اما با دیدن بسته شرکت شروع کردم به مشت ولگد زدن به در اما انگار میدونست برمیگردم و فرار کرده بود!

شماره شو گرفتم و اون هم بدون معطلی جواب داد:
_جدی جدی انگار دلت برام تنگ میشه ها!
_بیشرف پست فطرت واسه چی مثل زن ها فرار میکنی؟ هان؟
_اشتباه نکن داماد جان.. من فرارنمیکنم فقط دارم کاری که توبامن کردی رو تلافی میکنم! ضمنا هیچ قانونی نمیتونه جلوی یه پدر رو بگیره ومانع دیدن فرزندش بشه!

_پیدات میکنم.. زیرسنگم باشی پیدات میکنم.. قسم میخورم




باعجله برگشتم خونه و زینب و زهره روبه روم گذاشتم وگفتم:
_زینب خانوم اول ازشما می پرسم! وظیفه شما توی این خونه چیه؟
باخجالت سرشو پایین انداخت و گفت:
_مستخدم آقا....!
_چی؟؟؟؟ مستخدم‌؟؟ من مستخدم واسه سرقبرم میخوام؟؟؟؟ وظیفه اصیلی رو بگو خانومممم!!!!!

صدای بلندم باعث شد زهره ازترس تکونی بخوره...
زهره_ آقا بخدا مادرم تقصیری نداره من فقط خواسته شیرین خانوم رو اطلاعت کردم و اگه کسی باید توبیخ بشه من هستم!!

_عع؟؟؟ چه جالب.. خب شما که اینقدر گوش به فرمان اوامر هستید به من بگید ببینم وظایف شما تواین خونه چیه؟؟؟؟
_نگهبانی ویلا آقا.... 
_هومم.. خوبه! من به شما چی گفته بودم؟؟؟
_گفتید شیرین خانم نباید ازخونه بیرون بره آقا... گفتید اجازه این کار رو تا شما تایید نکردید به ایشون ندیدم!

یه دفعه تموم دکوری های روی کانتر آشپزخونه رو ریختم پایین و نعره کشیدم:
_پس چرا به وظایفتون عمل نکردید؟؟ هاااان؟؟؟؟؟ چرا گذاشتین بره بیرون؟؟ مگه من نگفتم بیرون این خونه مساوی میشه با ازدست دادن جونش پس چرا به حرف من گوش ندادین؟؟؟ چراااا؟؟؟؟؟؟

صدای شرم زده جلیل ازپشت سرم پاعث شد به خودم بیام...
_تقصیرمنه آقا.. من امروز حماقت کردم.. سهل انگاری کردم رفته بودم مدرسه پسرا.. آقا بخدا قول میدم زیر سنگم شده شیرین خانوم رو پیدا کنم خواهش میکنم آروم باشید!!



_آروم باشم؟ ازمن میخوای آروم باشم جلیل؟؟؟ زنمو دزدین و خدامیدونه پیداش میکنم یانه.. خدا میدونه تا من برسم ‌شیرین زنده اس یانه! وای خدا.. ازمن میخوان آروم باشم.. من دارمممم دیونه میشمممممممم!!!

_زنگ زدیم پلیس آقا... مشخصات ماشین ومحل حادثه هم گفتیم حتما اون اطراف باید دوربینی چیزی باشه.. پیداش میکنیم آقا.. 
_مشخصاتش چی بود؟ پلاک ماشین رو برد‌اشتین؟ بده به من پلاکشو تا پلیس بیاد تحقیق کنه شیرینو از کشور خارج کردن.. بده من شماره پلاک ومشخصاتو!!

زهره با همون سرپایین افتاده اش گفت:
_آقا من تا از زمین بلندشدم ماشین توفرعی پیچید نتونستم پلاکشو بردارم!
هیستیریک خندیدم و گفتم:
_پس زنگ زدین پلیس چی گفتین نابقه ها؟؟؟؟

 گفتین یه ماشین مشکی که نمیدونیم حتی چه ماشینی بود آدم رباهی کرده؟؟ آفرین به شما!!
من به شما مغزهای متفکر افتخار میکنم خدا زیادتون کنه!

باقدم های بلند به طرف درخروجی رفتم و قبل از رفتنم گفتم:
_تا آخراین هفته وقت دارید جمع کنید از اینجا برید... 
باسرعت سرسام آوری به نزدیک ترین کلانتری رفتم و هرچی که میدونستم رو توضیح دادم و حتی پیام های تهدید به مرگ شیرین هم توی پرونده ثبت کردم!

سرهنگی که مسئول رسیدگی به کارمن بود باخون سردی گفت:
_اگه این آقا پدر واقعی خانوم شما باشن.....
عصبی میون حرفش پریدم وگفتم:
_جناب یه پدر واقعی پنچه پنج ماهه شو توی سطل آشغال نمیذاره لطفا حق وحقوق پدرانه رو وارد این جنایت نکنید!

_بسیارخب.. لطفا شما هیچ اقدامی نکنید و فقط هراتفاق تازه ای افتاد به ما اطلاع بدید و از امشب تماس های شما شنود میشه، پس اگر تماسی گرفته شد لطفا با احتیاط وآرامش کامل سعی کنید مکالمه رو طولانی کنید تابتونیم ردشونو بزنیم!



سه روز توی بیخبری گذشت و پلیس و کلانتری هم نتونستن کاری واسم انجام بدن ومن تموم این سه روز رو توخیابونا پرسه زدم و هرکجا که عقلم میرسید رفتم وپیگیری کردم اما هیج خبری نشد که نشد!!

داشتم لیست شماره هایی که چندبار با شرکت تماس گرفتن رو یادداشت میکردم که صدای زنگ موبایلم ازتو اتاقم اومد..

باعجله به طرف گوشیم پرواز کردم و بادیدن شماره ی مامان آه از نهادم بلند شد!
حتما باخبرشدن و حالا کی میخواد به اینا توضیح بده؟!!!
ای نرگس دهن لق میدونم چیکارت کنم...

جواب دادم وسعی کردم اولش خودمو بزنم به بی اتفاقی..
_به به سلام به مادر گرامم.. پارسال دوست امسال آشنا! آفتاب کدوم طرف دراومده من افتادی؟

مامان اما باصدایی که انگار ازته چاه درمیومد گفت:
_اهورا؟ خبرهارو درست شنیدم؟ شیرین رو دزدیدن؟ آره؟
پس درست حدس زده بودم وخبر بی عرضگی من تاشیرازهم رسیده بود!

اونقدرگریه کرده بود که گلوش کیپ شده بود!
_نه مادرمن دزدی کدومه؟ کی اون عتیقه رو میدزده اخه!

دوستان عزیز بابت تاخیر پارت ها از همگی معذرت میخوام اینبار علت دیر کرد خرابی سیستم من بود امیدوارم ببخشین بابت نظرات خوبتون ممنون حتی انتقاداتون 

آرشیو پایانی:


آدم‌ها یک بار عمیقا عاشق می‌شوند، چون فقط یک بار نمی‌ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند ؛ امّا بعد از همان یک بار، ترس‌ها آنقدر عمیق می‌شوند که عشق، دیگر دور می‌ایستد ...


 آلبر کامو
 بیگانه