علی آقاپور یکشنبه 20 بهمن 1398 01:52 ق.ظ نظرات ()
استاد متجاوز من/2

سلام کردن و یسری رمزی حرف زدن که نفهمیدم چی میگن. مرد به من اشاره کرد و گفت: معرفی نکردی شاهرخ خان؟

شاهرخ با جدیت گفت: آیسان دوست دخترم.
دستشو به طرفم دراز کرد و گفت: احمد هستم، خوشبختم.

با بدبختی سعی کردم بدون لکنت و روون یه کلمه بگم: منم!
دستشو گرفتم و لبخندی زدم تا ضایع نشه.

شاهرخ کمرمو فشرد و رو به احمد گفت: اومد؟
احمد گفت: الاناس که برسه تو برو بشین.

سری تکون داد و منو کشید سمت یه میز تکی بالای سالن. همه دخترا نگاه خیره و پر از حرصشون روی من بود و مردا هم نگاه پر هوسشون.

پالتومو گذاشت روی صندلی که ممنونی زیرلب گفتم. نشستیم که نگاهم کرد و گفت: مگه نگفتم حرف نزن؟
با ترس گفتم: س..سعی کردم ن..نفهمه. ب بد.. که ن...نگفتم؟

نیشخندی زد و‌گفت: نه اون یک کلمه رو خوب گفتی.
چشم غره ای رفتم و گفتم: ف..فقط ت..تیکه بنداز.

یهو برگشت به پشت سرم نگاه و با جدیت بلند شد صدای سلامی شنیدم با تعجب برگشتم که با دیدن فرد روبروم روح از بدنم رفت.

چشمام گشاد شد و نفسم حبس. با دیدن دامون نمیتونستم کاری بکنم. داشتن باهم حرف میزدن و اصلا نگاهم نکرده بود تا اون لحظه.

خدایا نه، نمیخواستم تو این شرایط باهاش روبروشم. من امادگیشو نداشتم. با برگشتنش سمتم و دیدنم خشکش زد. چرا ضربان قلبم بالا رفته؟ با نگاه شاهرخ به خودم اومدم و بلند شدم که دستشو دور کمرم حلقه کرد.

دامون مبهوت به دستاش نگاه کرد. با دیدن بارانا پشت سرش حس انتقامم برگشت. چسبیدم به شاهرخ و به سردی نگاهشون کردم.‌ با تعجب نگاهم میکردن و انگار لال شده بودن.



شاهرخ با لحن خشک و محترمانه ای گفت: خوشحال شدم که اومدید هرجا که راحتید بشینین لطفا.

دامون که گیج بود بزور حرف زد و گفت: ممنون شاهرخ خان. 

بارانا شوکه شده بود و فقط داشت به زمین نگاه میکرد. دامون لحظه ی اخر سرشو بلند کرد و به چشمام خیره شد. دلم لرزید ولی چشمام پر از تنفر کردم و بهش خیره شدم.

اب دهنشو بزور قورت داد و سرشو انداخت پایین و بارانا که هنوز گیج بود دستشو دور بازوی دامون انداخت که نگاهم رفت سمت دستشون. 

با بیخیالی برگشتم سمت شاهرخ که نگاهم کرد و‌گفت: چیزی شده؟!

با لبخندی که سعی کردم با محبت باشه: نه!
خیره به لبخندم شد و لبخندکوچیکی زد که جذابش کرد. صندلیمو کشید عقب و‌گفت: بشین عزیزم. 

بی توجه به اون دوتا پشت کردم و نشستم روی صندلی. بغض داشت خفم میکرد نفس میکشیدم، تمام وجودم از درون میلرزید. خصوصا قلبم!

نامردترین و پست ترین ادم زندگیمو دادم، کسی که بدبختم کرده بود ولی هنوزم که میبینمش ضربان قلبم تند میشه.

یاد خاطرات قشنگم کنارش افتادم، دلم خواست چهرشو ببینم. شاهرخ مشغول صحبت با دوتا مرد بود. اروم برگشتم نگاهی به جمع رقصنده ها کردم. نامحسوس دنبالش گشتم.



چشمم بهش خورد که کنار بارانا نشسته بود و‌ سرش پایین بود و‌بارانا داشت زیر گوشش یه چیزایی ور ور میکرد، نفس عمیقی کشیدم یهو سرشو بلند کرد که برگشتم سمت شاهرخ.
بعد از تموم شدن حرف شاهرخ برگشت سمتم که اون مردا بلند شدن رفتن و گفت: خسته شدی؟

سرمو تکون دادم که گفت: بریم برقصیم.
لبخندی زدم و برای چزوندن دامون باشه ی ارومی گفتم که بلند شد دستشو سمتم گرفت. نگاهی به دستای مردونش کردم و دستای ظریفم و گذاشتم توی دستاش و بلند شدم.

اهنگ ملایمی پخش شد که دستش دور کمرم حلقه شد و منم دستمو‌روی شونه هاش گذاشتم بعد چند دقیقه گفت: اون پسره رو میشناسی؟

با تعجب گفتم: ک..کدوم؟
با خونسردی گفت: همون که از اول مهمونی چشماش روته.

فهمیدم دامون و میگه. اب دهنمو قورت دادم و گفتم: چ..چطور م..مگه؟

یه تای ابروش و داد بالا: میشناسیش؟
الکی یه دروغی سرهم کرد و‌گفتم: م..من قبلا ج..جای دیگه ک..کار میکردم. اونجا ر..رفت و ا..امد داشت.

آهانی گفت، قلبم تند میزد از دروغی که گفتم. به چشمام نگاه کرد و جوری که انگار داره فکرمو میخونه، میترسیدم هر آن بزنه بکشتم از دروغی که گفتم.

یهو با حرفی که زد خیالم راحت شد.
_این لباس خیلی بهت میاد.
لبخندی زدم و با خجالت گفتم: م..مرسی.

آرشیو پایانی:


در بینِ تمامی مردم تنها عقل است که عادلانه تقسیم شده ، زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقل‌اند !

آخرین ویرایش: یکشنبه 20 بهمن 1398 01:54 ق.ظ
ارسال دیدگاه