علی آقاپور پنجشنبه 24 بهمن 1398 03:24 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/84


سه روز توی بیخبری گذشت و پلیس و کلانتری هم نتونستن کاری واسم انجام بدن ومن تموم این سه روز رو توخیابونا پرسه زدم و هرکجا که عقلم میرسید رفتم وپیگیری کردم اما هیج خبری نشد که نشد!!

داشتم لیست شماره هایی که چندبار با شرکت تماس گرفتن رو یادداشت میکردم که صدای زنگ موبایلم ازتو اتاقم اومد..

باعجله به طرف گوشیم پرواز کردم و بادیدن شماره ی مامان آه از نهادم بلند شد!
حتما باخبرشدن و حالا کی میخواد به اینا توضیح بده؟!!!
ای نرگس دهن لق میدونم چیکارت کنم...

جواب دادم وسعی کردم اولش خودمو بزنم به بی اتفاقی..
_به به سلام به مادر گرامم.. پارسال دوست امسال آشنا! آفتاب کدوم طرف دراومده من افتادی؟

مامان اما باصدایی که انگار ازته چاه درمیومد گفت:
_اهورا؟ خبرهارو درست شنیدم؟ شیرین رو دزدیدن؟ آره؟
پس درست حدس زده بودم وخبر بی عرضگی من تاشیرازهم رسیده بود!

اونقدرگریه کرده بود که گلوش کیپ شده بود!
_نه مادرمن دزدی کدومه؟ کی اون عتیقه رو میدزده اخه!



_اهورا من همه چی رو  میدونم بیخود واسه من ادای آدمای بیخیال رو درنیار.. اما پسرم بهم بگو! بگو چرا اینجوری شد؟ اون بچه آخه چه گناهی کرده؟؟ 
_خب مادرمن توکه همه چی رو میدونی واسه چی داری ازمن سوال میپرسی؟

_چون نمیدونم چرا دختر بدبخت رو دزدیدن.. چون هیچکس دهنشو بازنمیکنه و چیزی به من نمیگه!

_اولا کسی نمیدونست جزما چهارنفر، که بدون شک میدونم کار کی بوده این دهن لقی ها! 
دوما شیرین  و باباش برده و مانمیتونیم  باعث جدا کردن پدر ودختربشیم!

_وای خدایا دلم داره میترکه.. من دارم دق میکنم تو داری ادای آدم های بیخیال  و درمیاری؟
منو بهرام امشب رواه میوفتیم میایم اگه تعدادمون زیادتربشه زودپیداش میکنیم

_نه نه اصلا.. خودم پیداش میکنم لازم به کارآگاه بازی نیست.. ازالان دارم میگما یه وقت به سرت نزنه پاشی بیای تهران!

توی دلم ادامه دادم :
فقط واسم دعاکن زنده به دستم برسه




بامامان خداحافظی کردم.. گوشی رو قطع کردم و فورا شماره خونه رو گرفتم..
بعداز چندتابوق نرگس تلفن رو جواب داد:
_الو سلام آقا...
_سلام و زهرمار من به تو نگفتم هیچکس نباید از قضیه شیرین باخبربشه؟ واسه چی رفتی همه چیزو گذاشتی کف دست مادرم؟ هان؟

نرگس من من کنان درحالی که سعی داشت بهونه ای پیداکنه گفت:
_آقا.. من.. بخدا من.. نخواستم چیزی بگم.. آقا بخدا خودشون اصرار داشتن با شیرین خانوم حرف بزنن.. من...

_بسههههه!!! نرگس به ولای علی، یک بار! فقط یک بار دیگه بفهمم بی اهمیت ترین حرف رو هم از خونه من بیرون برده باشی نه تنها اخراجی بلکه یه کاری میکنم تا آخرعمرت هم نتونی کار کنی! شیرفهم شد؟؟؟

_بله آق.. ببخشید.. تکرار نمیشه!
گوشی روقطع کردم و دستمو باحرص به صورتم کشیدم و زیرلب فوش روبه حسن کشیدم..
برای بار هزارم شماره ی حسن رو گرفتم و باشنیدن صدای بوق شوک شدم!

خطش روشن بود.. اما جوابمو نداد..
دوباره وچندباره کارمو تکرار کردم اما هردفعه ناامیدترازقبل شدم..
هرطورشده باید باهاش حرف بزنم.. باید پیداش کنم.. باید!



باعصبانیتی که ناشی از ترس بود جیغ زدم؛
_تعریفت بخوره توسرت عوضی بهت میگم واسه چی منو آوردی تو این خراب شده؟ چرا چرا چرا؟
یه دفعه لبخندش به اخم ودرداخر به عربده تبدیل شد..

باصدای فریادش اونقدر ترسیدم که پاهام میلرزید..
_خفه شو دختره ی احمق.. خه شو.. یک باردیگه صداتو بالاببری یجوری میزنمت که صدای سگ بدی!

_توکی هستی بیشرف؟ چی از جون من میخوای؟ واسه چی چندماهه شدی کابوس زندگیم و راحتم نمیذاری؟ واسه چی دنبال من میگشتی هان؟؟

_هوم.. پس اون شوهرت لاشی صفتت بهت گفته و واسه همون قایمت میکرد!
اومد نشست روی تخت و با آرامش لج دراری ادامه داد:
_خب.. بگو ببینم دیگه چیا بهت گفته؟ بهتم گفته کی داره دنبالت میگرده؟

_بانفرت توچشم هاش زل زدم و گفتم:
_اگه میدونستم چه آشغالی هستی که نمی پرسیدم...
_بی تربیت.. آدم به بابای خودش صفت آشغال رو به کار میبره؟

باشنیدن حرفش یه دفعه شوک زده سرجام خشکم زد...
_چ.. چی؟ ای.. این چرت وپرت هاچیه از خودت میسازی مردک؟



_چرت وپرت نیست..
دخترم.. عزیزم.. من باباتم و تموم عمرم رو صرف پیداکردن تو هدر دادم اما متاسفانه اون بیشرف هاتورو ازم مخفی میکردن و انکار میکردن که دختری به اسم شیرین رو به فرزند خوندگی قبول کردن!

هیستریک خندیدم وگفتم:
_بروخدا روزیتو جای دیگه بده جانم! روی قبری داری فاتحه میخونی که مرده توش نیست! مال واموالی هم ندارم بخوای سرکیسه کنی! پس بزن به چاک چون شک ندارم شوهرم پیدات میکنه و زنده زنده دفنت میکنه!

ازجاش بلند شد و به تخت اشاره کرد وگفت:
_بشین.. 
_نمیخوام.. زودباش منو برگردون خونه ام تا قبل از اینکه....

دوباره باصدای بلند نعره کشید:
_یهت گفتم بشیییین!!!
اون یه دیونه بود ومن هم به شدت درمقابل فریاد زدن ناتوان بودم و نمیتونستم ترسمو کنترل کنم!

روی تخت نشستم وشروع کرد به حرف زدن..
بارکلمه از حرف هایی که میزد صدای ترک های قلبم رو می شنیدم!




_مادرت.. اسمش شهرزاد بود.. برعکس اون که به شدت عاشقم بود؛ من هیچ علاقه ای بهش نداشتم و واسه اینکه من رو پایبند خودش کنه و

 کاری کنه که ازدواج کنیم تصمیم به بارداری گرفته بود و واسه اینکه ازش نخوام سقطش کنه چند ماه غیب شد ومن بعداز اینکه شهرزاد نه ماهه بود دیدمش!

پورخندی زد و بهم زل زد...
_شبیه خودت بود.. به جرات میتونم بگم این همه شباهت بین مادرو دختر غیرممکنه.. 
دوباره پوزخند زد.. گردنشو کج کرد وبیشتر بهم خیره شد...

_همونقدرهم احمق یک دنده ولجباز!
خلاصه! وقتی که فهمید قصد ازدواج ندارم و محاله که بچه رو قبول کنم، افتادبه جونم..
تهدیدم کرد که شکایتم میکنه و....

اون موقع منم بچه بودم و ترسیده بودم که مبادا واقعا بره ازم شکایت کنه و دادگاه و قانون مجبورم کنن به عقدم دربیارمش!
نامزد داشتم و عاشقش بودم اگه میفهمید دیگه منو نمیخواست وازدستش میدادم!

تصمیم گرفتم تابه دنیا اومدنت گولش بزنم و وعده ازدواج بهش بدم تا زبونشو ببندم...
به دنیا که اومدی دزدیدمت..
گذاشتمت پیش یکی از دوست هام و یه جوری وانموند کردم که من هم از دزدیدنت بی خبرم وعذاب میکشم...

آرشیو پایانی:



تو منو یاد شعری میندازی که فراموشش کردم
و یه موسیقی که شاید هرگز نواخته نشده
و جایی که نمیدونم اونجا بودم یا نه !


 Safe Haven

بیمارِ غمم ، عینِ دوایی تو مرا ...

 مولانا