علی آقاپور پنجشنبه 24 بهمن 1398 06:38 ب.ظ نظرات ()
خان زاده/44


صدای عربده ی اهورا حتی به گوش منم رسید.
چشمامو با درد بستم.خدا میدونه با دیدن اون عڪسا چه حالی شده.
گوشام و گرفتم. لعنت بهت سامان... قسم میخورم حتی ڪتڪایی ڪه خورد دردش از این عڪسا بیشتر بود.
هنوزم داشت داد می‌زد...طاقت نیاوردم و بلند شدم و دستگیره ی درو پایین دادم اما لعنتی قفل بود
محڪم به در ڪوبیدم و داد زدم
_باز ڪنین این درو
نگهبان پشت در، درو باز ڪرد و با قیافه ی آدم آهنیش بهم نگاه ڪرد و زمخت گفت
_چی می‌خوای؟
_می‌خوام سامان و ببینم
با فریاد اهورا دلم به سمتش پر ڪشید
_آیلییین!
بی قرار خواستم از اتاق بیرون برم ڪه عوضی نذاشت و هلم داد داخل و گفت 
_بتمرگ سر جات اینجا هتل پنج ستاره نیومدی. 
درو بست و قفلش ڪرد. 
تند از جام بلند شدم و به در ڪوبیدم. داد زدم اما فایده ای نداشت. بی رحم تر از این حرفا بود 
بی رمق سر خوردم ڪنار دیوار... حماقت ڪردم. 
اون عوضی ازم خواست برای گرفتن یڪ سری عڪس باهاش همڪاری ڪنم و اون در عوض ڪاری با اهورا نداشته باشه. 
منه احمق هم بدون فڪر موافقت ڪردم.
صدای چرخش ڪلید توی قفل اومد. از جام بلند شدم و همون لحظه در اتاق با شدت باز شد و اهورا عصبی با صورت زخمی اومد تو...



از ترس نگاهش چسبیدم به دیوار.
اولین بار بود این طوری می دیدمش.تا این حد عصبی و پریشون...
با خشونت داد زد
_باهاش بودی؟
تڪونی از فریادش خوردم. به سمتم اومد و بازوم و محڪم توی دستش فشرد و این بار نعره زد
_جواب منو بده باهاش بودی؟
نگاهش ڪردم. چند بار از خیانت ها‌‌ش رنج بردم؟
چند بار به دستش خرد شدم و شڪستم؟ چرا این بار من نشڪنمش؟
همون لحظه سامان وارد اتاق شد و نگاه معناداری به سمتم انداخت.
به چشمای قرمز اهورا زل زدم و سر تڪون دادم.
نفسش آشڪارا قطع شد و چند لحظه ناباور نگاهم ڪرد.
از حالت صورتش ترسیدم...سامان لبخندی از سر پیروزی زد و گفت
_حالا ڪه مطمئن شدی خان زاده! عاقبت ناموس دزدی اینه ڪه یه روز ناموس خودت...
حرفش با لگدی ڪه اهورا توی صورتش زد قطع شد. جیغ بلندی ڪشیدم. قبل از اینڪه محافظا جلوش و بگیرن اسلحه ی یڪیشون و ڪشید و سمت سامان نشونه رفت.
ترسیده اسمش و صدا زدم اما اون حتی یڪ ثانیه هم صبر نڪرد و صدای شلیڪ با صدای جیغم یڪی شد.



در کسری از ثانیه سامان نقش بر زمین شد.
خواستم به سمتش برم که اسلحه ی اهورا این بار منو نشونه رفت.
توی چشماش یه خشمی بود که مطمئن بودم به منم رحم نمی‌کنه.
دستام روی شکمم نشست و ترسیده نگاهش کردم.
اسلحه توی دستش لرزید و همون لحظه یکی از محافظا باهاش درگیر شد و چند نفر هم دور سامان جمع شدن.
سر خوردم کنار دیوار و به اهورا که اسیر دست چند نفر شده بود و فریاد می‌زد نگاه کردم.
می‌خواست منو هم بکشه...اگه جلوش و نمی‌گرفتن منو هم می‌کشت. حتی بچمونو...
چشمام سیاهی می رفت و به سختی خودم و نگه داشته بودم تا پس نیوفتم.
با لرز به خون کف اتاق زل زدم،سامان و برده بودن اما خون هاش هنوز روی زمین بود.
چه غلطی کردم من؟ با دروغم گند زدم به همه چی...
اگه بمیره؟ اگه سامان بمیره؟
درد بدی زیر دلم حس کردم و بین پاهام خیس شد.
خیلی زود شلوار کرم رنگم از خون قرمز شد و وحشت تمام وجودم و گرفت.
حس کردم دنیا جلوی چشمم سیاه شد. به سختی نالیدم
_بچم
و دیگه چیزی نفهمیدم



با ناله چشمام و باز کردم.توی یه اتاق نا آشنا بودم.
سر که چرخوندم متوجه شدم توی اتاق بیمارستانم....
ناله ای کردم،هیچی یادم نمیومد. اینکه چرا اینجام؟
چشمام و بستم و به مغزم فشار آوردم.
کم کم همه چی جلوی چشمم اومد و دلم هری پایین ریخت..
دستم و روی شکمم گذاشتم.. بچم!
خداروشکر در باز شد و پرستاری اومد داخل.
با دیدنم لبخندی زد و گفت
_بیدار شدی عزیزم؟
وحشت زده پرسیدم
_بچم؟بچم چطوره؟
خیره نگاهم کرد و گفت
_وضعیت اصلیت و باید از دکتر بپرسی اما... بچه تو از دست ندادی نگران نباش!
نفس آسوده ای کشیدم.
برای چک کردن وضعیتم به سمتم اومد که نگران گفتم
_یه آقایی و نیاوردن اینجا که تیر خورده باشه؟
سر تکون داد
_آره با خودت آوردنش همین بیمارستان.
با هزار ترس و لرز گفتم
_خوب؟ زندست؟
سر تکون داد
_آره اما وضعیت نگران کننده ای داره. تو فعلا استراحت کن برات یه آرام بخش تزریق می‌کنم.
از نگرانی تنم یخ زده بود. اگه میمرد... اهورا تا آخر عمرش توی زندون میموند. 
یا شاید هم اعدامش میکردن. 
لرز به تنم افتاد.یعنی  غیرتش تا این حد براش اهمیت داشت؟ 



گوشام و گرفتم تا عربده‌هاش ڪمتر دلم و بسوزونه :
_عوضی... عوضیا...چه طور تونستین؟به خاطر شما داداشم رو تخت بیمارستانه... به خاطر تو!خدا لعنتت ڪنه.
اشڪام بی اختیار جاری شدن.وضعیت سامان وخیم بود.دڪترا گفته بودن هر لحظه منتظر خبرش باشین.
هلیا از فرط گریه نفسش در نمیومد.
بی جون هق زد
_نباید بمیره... حق منه بمیرم نه اون!
دلم بدجوری میسوخت.
ڪاش نمیره خدایا... ڪاش سامان نمیره!
اهورا به جرمش اعتراف ڪرده بود و حالا تحت بازجویی بود.
اما تا اونجایی ڪه از وڪیلش شنیده بودم هیچ حرفی نمی‌زد.
حتی یڪ ڪلمه! روزه ی سڪوت گرفته بود.
از جام بلند شدم و به سمت هلیا رفتم.
دلداری دادن بلند نبودم
حرفی هم برای گفتن نداشتم برای همین به سختی گفتم
_میدونم هیچ حرفیم دوای دردت نمیشه اما می‌خوام بدونی من هیچ ڪدوم از اینا رو نخواستم.
حرفم و زدم و از ڪنارش رد شدم.
با اشڪ به سمت در بیمارستان رفتم ڪه گوشیم زنگ خورد

نگاه به صفحه ش انداختم. وڪیل بود...
تماس و وصل ڪردم ڪه صدای نگرانش توی گوشم پیچید
_الو آیلین خانوم میتونید فوری تشریف بیارید؟اهورا خان...
خشڪم زد و وحشت زده گفتم
_اهورا چی شده؟
_نمی‌دونم به خدا... یه دفعه صدای داد و بیدادش از توی بازداشتگاه اومد وقتی هم درو باز ڪردن دیدن سرش غرق خون شده.مثل اینڪه دچار جنون شده و سرش و ڪوبونده به دیوار.  الانم داریم منتقلش میڪنیم بیمارستان.



خشڪم زد. چه طور ممڪنه؟
با لڪنت گفتم
_ڪدوم بیمارستان؟
اسم بیمارستان و ڪه گفت فهمیدم دارن میارنش همین جا.
تلفن و با درموندگی قطع ڪردم و نگران همون جا منتظر موندم.
به خاطر دروغی ڪه گفته بودم بدجوری پشیمون بودم اما من حتی یڪ درصد هم فڪر نمیڪردم این بلا سرمون بیاد.فڪرش و نمیڪردم تا این حد غیرتی باشه ڪه سامان و با تیر بزنه و سر خودش و به دیوار بڪوبه. فڪر ڪردم.از اونجایی ڪه ڪلی دوست دختر داره لابد روشن فڪره ...
نه این طور، این شڪل...
خیلی طول نڪشید ڪه آمبولانس رسید.
تند به سمتش رفتم.
به محض باز شدن در آمبولانس خشڪم زد.
باورم نمیشد این اهورا بود؟
سرش رو بسته بودن اما همچنان سر و صورتش غرق خون بود..
برانڪارد و ڪه بردن به خودم اومدم و دنبالشون ڪشیده شدم و با گریه صداش زدم 
_اهورا... اهورا... تو روخدا چشماتو باز ڪن... آقا چرا چشماش و بسته؟
پرستار در همون حین پرسید:
_شما چه نسبتی باهاشون دارین؟
بی اراده گفتم
_زنشم.
_نگران نباشید علائم حیاتی شون و از دست ندادن و به موقع رسیدیم.
همون لحظه وارد یه اتاق شدن و دیگه منو راه ندادن.
بی رمق همون جا سر خوردم.
اینو مطمئن بودم اگه اهورا چیزیش بشه..قطعا منم زنده نمیمونم.



با اومدن دکتر از اتاق تند از جام بلند شدم و نگران پرسیدم
_چی شد آقای دکتر؟ حالش خوبه؟
سر تکون داد و گفت
_بله جای نگرانی نیست خداروشکر آسیب جدی به سرشون وارد نشده.
_می تونم ببینمش؟
بازم همون سوال تکراری
_شما چه نسبتی باهاشون دارید؟
بازم همون دروغ تکراری
_زنشم.
سر تکون داد و گفت
_فقط پنج دقیقه.
از خداخواسته قبول کردم و وارد اتاق شدم.
سرش رو بسته بودن و انگاری خواب بود

به سمتش رفتم و کنارش ایستادم. اشکام جاری شد. توی همین مدت کم لاغر شده بود و حس میکردم اندازه ی چند سال سنش بالاتر رفته.
دستم داشت به سمت موهاش می رفت که با شنیدن صدای سردش یخ بستم
_گمشو بیرون!
ناباور نگاهش کردم. فکر میکردم خواب باشه اما بیدار بود.
یعنی تا این حد ازم متنفر شده بود؟
لب هام تکون خورد
_اهورا من...
حتی نذاشت حرفم و بزنم و این بار صداش و بالا برد
_بهت گفتم گمشو بیرون کری؟
درمونده نالیدم
_بذار حرف بزنیم.
بالاخره چشماش و باز کرد اما با دیدن نگاهش به خودم اعتراف کردم کاش اصلا نگاهم نمی‌کرد



باورم نمیشد اهورا ست که این طوری با نفرت نگاهم می‌کنه.
با فکی قفل شده غرید
_چیو می‌خوای واسم تعریف کنی؟ این‌که چه طور با هم خوابیدین؟
_اهورا... من و سامان...
با نعره ‌اش از ترس اون قدر عقب رفتم که خوردم به دیوار
_ببند دهنتوووو... نمی‌خوام صدات و بشنوم گمشو بیرون تا تو رو هم نکشتمت آیلین.
بغضم گرفت.
همون لحظه در اتاق باز شد و دو تا پرستار اومدن داخل و یکیشون گفت
_چه خبره این‌جا؟
با بدترین لحن ممکن گفت
_این زنیکه رو از این اتاق بفرستین بیرون و دیگه راهش ندید.
دلخور نگاهش کردم اما اون حتی صورتش و برنگردوند تا نگاهم کنه.
پرستارا معنادار بهم نگاه کردن و یکیشون زیر بازوم و گرفت و گفت
_خانم لطفا تشریف ببرید بیرون.
سر تکون دادم و تا آخرین لحظه نگاهش کردم اما اون... نگاهشم ازم دریغ کرد.

* * * * *
چشمام برق زد و گفتم
_واقعا؟ یعنی راستی راستی سامان بعد از به هوش اومدنش نگفت کار اهورا بوده؟
_نه خداروشکر جرم و ربط دادن به یکی دیگه
_خوب این یعنی اهورا آزاد میشه؟
_بله احتمالا تا امشب آزاد بشه.
خوشحال سر تکون دادم و گفتم
_میشه بی زحمت اگه ساعت آزاد شدنش و فهمیدین به من اطلاع بدید؟ دکتر تاکید کرده استراحت کنم برای همین نمیتونم از خونه بیام بیرون.
بی مخالفت گفت
_باشه حتما ساعتش و براتون پیامک میکنم.
تشکری کردم و بعد از خداحافظی تماس و قطع کردم.
خوشحال موبایل و به سینم چسبوندم.
پس دعاهام قبول شد. اهورا آزاد میشه.




با بیرون اومدنش از کلانتری از روی نیمکت بلند شدم و خوشحال به سمتش رفتم و صداش زدم
_اهورا.
ایستاد. اما حتی برنگشت تا نگاهم کنه.
حالش و درک کردم و بهش نزدیک شدم
_خوشحالم که آزاد شدی!
پوزخندی زد و بی اعتنا بهم راهش و کشید. دنبالش دویدم و گفتم
_می‌خوام باهات حرف بزنم لطفا گوش بده... اهورا...
کنار خیابون ایستاد و دستش و برای تاکسی که به این سمت میومد بالا برد.
خواستم دستش و بگیرم که تند نگاهم کرد و با فک قفل شده غرید
_گورتو گم کن وگرنه مجبور میشم به جرم کشتنت تا آخر عمر بیوفتم تو هلفدونی.
ملتمس گفتم 
_بابا چرا نمیذاری حرف بزنم؟باور کن بینمون اصلا ر.... 
محکم هلم داد و داد کشید 
_بهت گفتم خفه شو خوب؟نمی‌خوام بلایی سرت بیارم آیلین پس جلوی چشمم نباش.
بغض کرده نگاهش کردم و گفتم 
_یعنی قید بچمونم میزنی؟ 
پوزخند زد 
_توله ای که یه هرزه پس بندازه رو نمیخوام.میتونی سقطش کنی! 
ناباور گفتم 
_به همین راحتی؟ 
جلو اومد و با نفرت گفت 
_مگه تو به همین راحتی با اون یارو نریختی رو هم؟ 


عصبی داد زدم
_نه... نه... خوب چرا گوش نمیدی ببینی من چی میگم؟
چهره ش بیش از حد کبود شده بود. اما من باید ادامه میدادم
_اون عکسا رو سامان به خاطر...
دستش با خشم بالا رفت و یک طرف صورتم سوخت و چند قدم عقب رفتم.
چشمام سیاهی رفت.
انگشتش و با تهدید جلوم تکون داد و غرید
_سری بعدی که چشمم بهت بیوفته... می کشمت.
دستم و روی گونم گذاشتم و با بغض نگاهش کردم

این بار حتی برای تاکسی هم صبر نکرد و بر خلاف من شروع به حرکت کرد. حتی از راه رفتنش هم می شد فهمید تا چه حد عصبیه
اشکام سرازیر شد. اون حتی به حرفامم گوش نمی‌داد.
انگار راستی راستی همه چی تموم شد.

* * * * *
پنج ماه بعد.
دستی روی شکم برآمدم کشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم.
هنوز هم کمبود وزن داشتم اما به نظر خودم حسابی چاق شدم و شکمم خیلی بزرگ شده بود.
طوری که هر لباسی می‌پوشیدم باز هم برجستگی شکمم معلوم بود و توی دانشگاه حسابی با حرفا و نگاه های بقیه اذیت میشدم مخصوصا اینکه همه از بابای بچه می‌پرسیدن 
آهی کشیدم.اگه باباش بود...
سری به طرفین تکون دادم.دیگه حق ناراحتی نداشتم.
وقتی اون می تونست چند ماه کوچکترین از من و دخترش نگیره پس منم می تونستم به اون فکر نکنم 



نفسم و رها کردم و از اتاق بیرون رفتم.
روی مبل نشستم و جزوه مو باز کردم.
هنوزم باورم نمیشه هفته ی دیگه قراره زایمان کنم. اونم تک و تنها... اگه مامانم زنده بود اجازه نمی‌داد من تنهایی بریم بیمارستان!
آهی کشیدم و سعی کردم یه کم درس بخونم اما از اون جایی که موقع درس خوندن هوس چایی به سرم میزد بلند شدم و همون لحظه درد وحشتناکی رو زیر دلم حس کردم.
آخی گفتم و دوباره نشستم. دستی روی شکمم گذاشتم..دردش آروم که نشد هی به مرور هی بدتر میشد طوری که دیگه نتونستم جلوی داد از سر دردم و بگیرم.
خدایا دکترم گفته بود هفته ی بعد... با این اوضاع چه طور میتونم خودم و تا بیمارستان برسونم؟
لرزون موبایلم و برداشتم و شماره ی دکترم رو گرفتم.
از شانس گندی که داشتم جواب نداد.
به سختی و با درد بلند شدم که دوباره دادم در اومد.
به هزار مکافات خودم رو به اتاق رسوندم و مانتو مو از توی کمد در آوردم.
دردم هر لحظه بیشتر می‌شد.
شالم و روی سرم انداختم و از خونه بیرون زدم.
وارد آسانسور که شدم دیگه نتونستم تحمل کنم. از درد دولا شدم و خیسی که بین پام حس کردم وحشت زده‌م کرد.