علی آقاپور دوشنبه 28 بهمن 1398 12:00 ق.ظ نظرات ()
استادمن/3


منو بیشتر به خودش چسبوند که با ترس نگاهش کردم. تو چشمام خیره بود که اب دهنمو قورت دادم. با سوالی که پرسید رنگم پرید و متعجب شدم.
_چرا از شوهرت طلاق گرفتی؟

با حیرت گفتم: چ..چی؟
منتظر نگاهم کرد که با بدبختی گفتم: ش..شما از ک..کجا میدونین؟

با پوزخند گفت: فکر کردی من الکی میزارم کسی  تو‌خونه ی من پا بزاره؟

سعی کردم اروم باشم و گفتم: خ..خوب ش..شما که همه چ..چیو میدونین، چ..چرا ازم م..میپرسین؟

اروم تکون میخوردیم بااهنگ که منو چرخوند و‌دوباره کشید توی بغلش و‌ با جدیت گفت: 
_درحدی که باید اعتماد میکردم و پرس و‌جو‌کردم.

خیالم راحت شد. به ارومی گفتم: د..داریم میریم خ..خونه ب..براتون ت..توضیح میدم اینجا م..میترسم گریم بگیره.

سری تکون داد و اهنگ تموم  شد و نشستیم که چشمم خورد به دامون. با خشم و رگ گردن متورم داشت بهم نگاه میکرد. نیشخندی بهش زدم و رومو گرفتم ازش.

بلند شدم و زیرگوش شاهرخ گفتم: آ..آقا ش..شما میدونین د..دستشویی کجاست؟

با سر اشاره به راهروی ته سالن کرد و گفت: اونجا.

با دیدن تاریکی راهرو با ترس گفتم: چه ت..ترسناکه نرم‌اونجا ب..بیافتن روم ب..بهم ت..تجاوز کنن ک..کتم و ببندن.

هم عصبی شده هم خندش گرفته بود. با لحنی که خنده توش موج میزد: بیا برو بچه کی میخواد بیافته روت؟ من اینجام جرئت نمیکنه کسی بهت نزدیک شه.

با تردید نگاهی بهش کردم که با سر اشاره کرد برو. اروم بلند شدم و رفتم سمت دستشویی که نگاهی به چهرم بندازم و کمتر حواسم بره پی دامون.

به راهرو که رسیدم دنبال کلید برق میگشتم که برق و روشن کنم یهو دستم توسط یکی کشیده شد که با ترس هینی گفتم.



با ترس تو تاریکی برگشتم که دستم کشیده شد سمت ته راهرو با ترس خواستم جیغ بکشم اما لکنتم نمیذاشت.

با ترس فقط خودمو تکون میدادم که منو محکم کشید و‌کوبوند به دیوار.
با شنیدن صدای خشمگین دامون دلم ریخت.
_تو اینجا چه غلطی میکنی آیسان؟

با حرص گفتم: چ..چیه؟ ب..به چه حقی به م..من دست ز..زدی؟

ساکت شد و بعد چندثانیه گفت: هنوز خوب نشدی؟
با عصبانیت گفتم: ب..به تو ه...هیچ ربطی ن..نداره.

نفس عمیقی کشید و گفت: ایسان پیش این مرد چیکار میکنی؟ چرا تو اینجایی هان؟ به من توضیح بده.

با تمسخر نگاهش کردم و گفتم:‌ ت..تو چ..چیکاره ی م..منی ک..که برات ت..توضیح ب..بدم، ها؟

چشام به تاریکی عادت کرده بود حالا متوجه ی فاصله ی کم بینمون شدم با غضب  هولش دادم عقب و گفتم: د..دور و ور م..من و ش..شاهرخ نپلک دامون.

پلکش پرید و با حرص و تعجب گفت: اخه تو اینجا چیکار میکنی لعنتی؟
با تمسخر گفتم:
_به ت..تو ب..باید جواب پ..پس بدم؟

بعدم با عصبانیت هولش دادم خواستم رد بشم که محکم صورتمو گرفت توی دستش و گفت: دلم تنگته نامرد.


قلبم داشت میومد توی دهنم خیره ی چشمای پر احساسش شدم که با صدای شاهرخ رنگم پرید.

_آیسان؟ کجایی؟ 
به خودم اومدم با نفرت زیرگوش دامون گفتم: ب..به من نزدیک ن..نشو لاشی.

بعدم ازش جدا شدم و تو تاریکی سمتش رفتم و رو به شاهرخ گفتم: ج..جانم؟ ب..بریم
با تعجب گفت: چقدر دیر کردی؟
با استرس سعی کردم بخندم و گفتم: اولش ک..که داشتم دنبال پ..پریز ب..برق میگشتم، ب..بعد که پ..پیدا ن..نکردم س..سه ساعت د..دنبال در.

سری تکون داد و گفت: بریم.
دستشودور کمرم حلقه کرد و منم با بغض کنارش راه رفتم. چقد دلتنگ تنش بودم، دلتنگ دستاش. لعنتی نامرد اگه خیانت نمیکردی اگه نابودم نمیکردی من الان بین این همه گرگ نبودم.

رسیدیم به میزمون و نشستم. بعد یه ربع شاهرخ رو به من گفت: همینجا بشین من یک ساعت کار دارم باید برم طبقه ی بالا و برگردم.

با ترس گفتم: اقا م..من اینجا م..میترسم.
با اخم گفت: تکون نخور هیچکاری انجام نده من زود میام.

اب دهنمو قورت دادم و سرمو تکون دادم. رفت سمت پله ها و با چشم دنبال دامون گشتم، اونم نبود.

بلند شدم و اروم جیم شدم سمت راه پله و با دیدن دوتا قلچماغ اب دهنم و قورت دادم و برگشتم سرجام.



دیدم خبری نیست منم مجبوری نشستم برای خودم ژله و کیک و شیرکاکائو گذاشتم و مشغول خوردن شدم، با لذت به شیرکاکائوی موردعلاقم خیره شدم. 

چراغا خاموش شد و با رقص نور مشغول رقصیدن بودن. منم گوشیمو در اوردم یکم ور رفتم یهو با حس دستی روی کمرم با ترس پریدم. 

چشمام گشاد شد و برگشتم سمت دست با دیدن سه تا پسر جوون پشت سرم که با لذت بهم خیره شده بودم رنگم پرید. خدایا خودت کمکم کن.

نمیتونستم حرف بزنم فقط با ترس نگاهشون کردم که دستاشون اومد جلو و توی تاریکی یکیشون با جفت دستاش سینه هام و گرفت با ترس شروع کردم به تقلا کردن.

نمیتونسم جیغ بکشم با بدبختی گفتم: و...ولم کنین ت..توروخدا.
خندیدن و بی توجه به تقلاهام منو کشیدن گوشه ی سالن و شروع کردن با ور رفتن باهام.

با بدبختی گریه میکردم میخواستم جیغ بکشم داد بزنم اما نمیتونستم با لذت خودشونو بهم میمالیدن زار میزدم اما نمیتونستم حرفی بزنم با صدای بلند اهنگ مطمئن بودم کارم تمومه و کسی به دادم نمیرسه.

با حس انگشتشون که به سمت بهشتم می رفت نتونستم تحمل کنم و از ته دلم بلند جیغ زدم و گفتم: کمککککککککک!!!


#دانای_کل
دامون و شاهرخ و کله گنده ها سالن بالا مشغول حرف زدن برای قاچاق مواد مخدر بودن و دامون به شدت همشون و زیرنظر داشت، حالا سهامدار شده بود و راحت اعتماد همشون و بدست اورده بود.