علی آقاپور دوشنبه 28 بهمن 1398 07:04 ب.ظ نظرات ()
خانزاده/45

خون نبود... پس یعنی کیسه آبم پاره شده.
با این احتمال دادی از سر وحشت زدم.آسانسور توی طبقه ی سوم ایستاد و یه زن و شوهر وارد شدن.
با دیدن من زنه با نگرانی گفت
_شما حالتون خوبه؟
با درد سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_کیسه آبم پاره شده.
محکم زد روی گونش
_وای خاک به سرم محمد یه کاری بکن!
شوهرشم دستپاچه گفت
_الان میرسونیمتون بیمارستان میتونید شماره ی شوهرتونو بدید باهاشون تماس بگیرم؟
از درد لبم و گاز گرفتم و گفتم
_کسیو ندارم. فقط منو برسونید بیمارستان!
معنادار به هم نگاه کردن اما خداروشکر سوال اضافه نپرسیدن.
با کمک دختره سوار ماشینشون شدم

بماند که علاوه بر درد چه قدر خجالت کشیدم از اینکه ماشینشون کثیف شد و چه قدر غصه خوردم که تنها باید بچم و به دنیا بیارم و حتی از خونه پول برنداشته بودم تا هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کنم.
تا رسیدن به بیمارستان چنان دردی کشیدم که دیگه چشمام سیاهی میرفت. 
کاش سر زا بمیرم مثل مامانم... ای کاش 


* * * * *
بی رمق لای پلکام و باز کردم.. آخرین چیزی که به یاد می آوردم اتاق عمل بود. اینکه دکتر گفت نمی تونم بچم و طبیعی به دنیا بیارم و باید با عمل به دنیا بیاد.
دلم هری پایین ریخت و به شکمم نگاه کردم.
خبری از جنینی که نه ماه توی شکمم نگهش داشتم نبود.
سر چرخوندم. کنارم یه دختر دیگه بود انگار که اونم تازه بچش به دنیا اومده.
یه نوزاد توی بغلش شیر می‌خورد و دو تا خانوم هم کنارش بودن و مدام قربون صدقه ش می رفتن.
اشک توی چشمم جمع شد و با صدای ضعیفی گفتم
_ببخشید!
همشون به من نگاه کردن.
با هزار بار شرمندگی گفتم
_میشه پرستار و صدا بزنید؟آخه می‌خوام بچه مو ببینم!
یکی از خانوما با خوش رویی گفت
_حتما عزیزم!
از اتاق بیرون رفت که اون یکی خانومه گفت
_از وقتی آوردنت توی اتاق جز پرستار کسی بهت سر نزده. خانوادت کجان؟
اشکی از گوشه ی چشمم بیرون زد و آروم گفتم
_کسیو ندارم.
متعجب گفت
_هیچ کسو؟حداقل شوهرت...
با تذکری که دخترش بهش داد سؤالش و ادامه نداد. من هم جوابی بهش ندادم.
دلم نمی‌خواست مدام برای مردم بگم که من بی کس و کارم!
در اتاق باز شد و پرستار یه بچه رو داخل یه تخت کوچیک آورد داخل.
به من لبخند زد و گفت
_حسابی خوابیدیا مامان خانوم... دخترت کلی بهونه ی تو رو می‌گرفت! الانم منتظره تا بهش شیر بدی..
بچه رو که توی بغلم گذاشت تمام غمای عالم یادم رفت و با شوق خندیدم.


این دختر من بود... بعد از کلی سختی،درد و مشقت به دنیا اومد تا من دیگه تنها نباشم.
به دنیا اومد تا همدمم باشه.
_حالا اسمش چیه این خانوم کوچولو؟
به پرستار که این سؤال و پرسید نگاه کردم و جواب دادم
_مونس!
با محبت گفت
_شیرینی اسم شو حتما از باباش می‌گیرم.چیه فامیلشون؟
نگاهی به دخترم انداختم و گفتم
_بابا نداره.
لبش و گاز گرفت و متاسف گفت
_آخ الهی بمیرم. تو این سن بیوه شدی!
لبخند تلخی زدم. بذار فکر کنن باباش مرده. بهتر از اینه که بفهمن بابای دخترم یه نامرده که زن حامله شو ماه ها ول کرده به امان خدا.
همه با ترحم نگاه کردن. نگاهی که من ازش بیزارم!
به سختی نیم خیز شدم که پرستار تختم و یه کم بالا برد و تونستم به دخترم شیر بدم.
خیلی کوچولو بود و... بی نهایت شبیه به اهورا.
* * * *

متعجب گفتم
_یعنی چی که کل هزینه ی بیمارستان پرداخت شده؟
توی کامپیوتر جلوش نگاه کرد و گفت
_اشتباه نمی‌کنم هزینه ی بیمارستان تون پرداخت شده.
_آخه من کسیو ندارم؟ کی پرداخت کرده؟
شونه ای به علامت نمی‌دونم تکون داد و تا خواستم سوال دیگه ای بپرسم جلوی پذیرش شلوغ شد و از اونجایی که مونس توی بغلم گریه می‌کرد مجبور شدم عقب برم.
کسی از زایمان من خبر نداشت. تازه من کسیو نداشتم... حتی سحر هم رفته بود روستا پس کی...
دلم هری پایین ریخت؟ ممکن بود کار اهورا باشه؟؟



اما اون که اصلا خبر نداشت من زایمان کردم.
تازه اگه به فکرم می بود حداقل برای دیدن دخترش باید میومد.
آهی کشیدم و از بیمارستان رفتم بیرون.
هر کی بود خیلی خوب می‌دونست که یکی از النگو هامو برای چنین روزی فروختم.
از بیمارستان بیرون رفتم. مونس رو بیشتر توی بغلم فشردم.
اون قدر اذیت بودم که هر قدمم رو به سختی برمی‌داشتم.
به محض بیرون رفتن از بیمارستان ماشینی جلوی پام ترمز کرد.
با دیدن اهورا که از ماشین پیاده شد رسما نفسم گرفت.
موهاش رو تراشیده بود و عینک آفتابی روی صورتش بود.
با اخم و صورتی غیر قابل نفوذ به سمتم اومد و بدون حرف در عقب رو باز کرد.
بچه رو توی آغوشم سفت گرفتم و یک قدم عقب رفتم.
بعد از این همه مدت حق نداشت بیاد... اصلا حق نداشت.
خواست بازوم و بگیره که بازم عقب رفتم و گفتم
_از این‌جا برو!
با اینکه عینک داشت اما نگاه تند و تیزش و حس کردم.
با خشم غرید
_سوار شو!
_نمیشم... از اینجا برو و گرنه...
این بار واقعا بازوم و گرفت و هلم داد سمت ماشین. به خاطر بچه و دردی که داشتم نتونستم زیاد تقلا کنم و سوار شدم.


سوار شد و درو محکم به هم کوبید. از هر حرکتش عصبانیتش معلوم بود.
انگار مونس هم اینو حس کرد که صداش بلند شد.
با حرص استارت زد که گفتم
_وظیفه نداشتی ما رو برسونی!
از آینه نگاهم کرد و جوابم و نداد. دلم می‌خواست حالا که سوار شدم با زخم زبونام حسابی از خجالتش در بیام برای همین رو به مونس گفتم
_جانم عزیزم...شیرتو که خوردی. گریه ت واسه بی پدریته؟باور کن این طوری برات خیلی بهتره!
گردنش از حرص قرمز شد و غرید
_خفه کن اون توله سگو
ابرو بالا انداختم و گفتم
_اگه تحمل صداش و نداشتی چرا اومدی دنبالمون؟ مثل این چند ماه می رفتی پی زندگیت... مگه من مجبورت کردم مرد باشی؟
دیگه صبرش سر اومد و محکم به فرمون کوبید و عربده زد
_خفه شو... محض رضای خدا خفه شو!
از دادش مونس تکونی خورد.
با حرص گفتم
_همین جا نگه دار!
سرعتش و بیشتر کرد که داد زدم
_بی غیرت دارم بهت میگم بچه ترسید نگه دار...
این بار از نعره ای که زد سنگ کوپ کردم
_آره بی غیرتم...بی غیرت نمی‌بودم اون سامان حروم زاده دستش به تن زنم نمی‌خورد... بی غیرتم که الان تو و اون زنده این و نفس می‌کشین!باید دو تا تونو تو قبر می‌کردم.
گریه ی مونس نگرانم کرد.
رنگ بچه کلا به کبودی می‌زد. نگران گفتم
_اهورا خیلی داره گریه میکنه.
نیم نگاهی به پشت انداخت و ماشین و کنار نگه داشت


ترسیده به مونس نگاه کردم. اهورا پیاده شد و در عقب و باز کرد.
_چش شده این؟
نگران گفتم
_نمی‌دونم ببین انقدر گریه کرده رنگش کبود شد.
دستش و به سمتم آورد تا مونس و بگیره که دستش صاف روی دستم گذاشته شد و برق گرفتتم.
تند دستشو کنار کشید و مونس و از بغلم گرفت.
از ماشین پیاده شد و بچه رو تکون داد.
نگران نگاهشون کردم. در کمال تعجب صدای گریه ی مونس قطع شد.
مات بهشون نگاه کردم. اهورا مات صورت مونس شده بود و منم خیره به اون... چه قدر بابا بودن بهش میومد.

باورم نمیشه اونی که الان بغلشه بچه ی ماست! بچه ای که فکر می‌کردم هیچ وقت بوی باباش و حس نمیکنه اما الان توی بغل اونه!
اما نه... اون حقی نسبت به این بچه نداشت. خودش گفت که این بچه رو نمی‌خواد... خودش چند ماه کوچکترین خبری ازم نگرفت.
پس الانم حق نداشت دخترم و ازم بگیره. حق نداشت
پیاده شدم و سرسنگین گفتم
_بدش به من!
نگاهم کرد و بی حرف بچه رو به آغوشم سپرد.
با اخم گفتم
_تو گفتی بچه ی یه هرزه رو نمی‌خوای! الانم مجبور نیستی که ما رو تحمل کنی...تا همین جا هم که آوردی ممنون.
به سمت تاکسی که داشت به این سمت میومد دست تکون دادم که لحظه ای بعد جلوم ایستاد
دستم به سمت دستگیره نرفته بود که بازوم کشیده شد



برگشتم و کلافه گفتم
_دیگه چی از جون من می‌خوای؟
بدون این‌که جوابم و بده رو به راننده گفت
_شما تشریف ببر تاکسی نمی‌خوایم
حرصی نگاهش کردم. با رفتن تاکسی در ماشین خودش و باز کرد و شمرده شمرده گفت
_اگه سوار نشی قسم می‌خورم یه کاری دست یکی تون می‌دم.
چند لحظه نگاهش کردم و با دلخوری سوار شدم.
مونس باز شروع کرد به نق زدن. دکمه ی مانتوم و باز کردم و سینه‌مو گذاشتم دهنش که آروم گرفت.
اهورا با اخم و خشونت رانندگی می‌کرد.
طاقت نیاوردم و پرسیدم:
_از کجا فهمیدی بچه به دنیا اومد؟
از آینه نگاه کرد اما جوابم و نداد.
پوزخند زدم و گفتم
_رگ پدریت گل کرد خواستی ما رو برسونی؟ آفرین. حتما بهت مدال میدن!
عصبی شد اینو از رگ گردنش فهمیدم اما باز هم جوابم و نداد.
چند دقیقه بعد ماشین و جلوی آپارتمانم نگه داشت.
درو باز کردم که دیدم در کمال تعجب پیاده شد. خواست مونس و از دستم بگیره که محکم نگاهش کردم و گفتم
_تو هیچ حقی نسبت به من و این بچه نداری!
اخماش غلظت گرفت. خم شد توی صورتمو غرید
_یه کار نکن حسرت این بچه رو تا عمر داری رو دلت بذارم
 دروغ چرا مثل سگ ازش ترسیدم.


مونس و از دستم گرفت. پیاده شدم... جای بخیه هام بدجوری درد می‌کرد اما دلم نمی‌خواست به روی خودم بیارم.
زودتر از من به سمت در رفت و با کلیدی که نمیدونستم از کجا در آپارتمان و باز کرد.
به سختی هر قدمم و برمیداشتم.
یه لحظه برگشت و با دیدنم کلافع راه رفته رو عقب گرد کرد.
خواست بازوم و بگیره که غریدم
_دستت به من نخوره!
چند لحظه نگاهم کرد و بی‌شعور راهشو کشید و رفت.
دکمه ی آسانسور و زد و همون جا ایستاد و منو که با بدبختی داشتم به سمتش می رفتم نگاه کرد
همزمان با رسیدن من آسانسور هم ایستاد
انگار این بار شعورش کشید چون منتظر موند تا من اول سوار بشم.
خودش هم پشت سرم اومد. به محض بسته شدن در قلبم شروع به تپیدن کرد.
عطرش همون عطر بود اما خودش زیادی تغییر کرده بود.
چهره ی کاملا مردونه ای انداخته بود و با اینکه موهاش و کوتاه کرده بود اما هزار برابر به جذابیتش اضافه شده...
نگاهش قفل مونس بود و بی اراده گفت
_خیلی شبیه توعه
تعجب کردم. آخه از نظر من کاملا به اهورا رفته بود.
آسانسور ایستاد. باز هم کلیدی از جیبش بیرون کشید. 
متاسف سر تکون دادم. خجالت نمی‌کشید کلید خونه ی منو نگه می داشت؟ 



از نگاهم پی به منظورم برد اما به روی خودش نیاورد و رفت تو و یه راست وارد اتاق مهمون شد.
در حالی که به سختی به اون سمت می رفتم گفتم
_براش سیسمونی نگرفتم، ببرش اتاق خودم تا...
با دیدن اتاق دهنم باز موند و حرف توی دهنم ماسید.
اتاق مهمون با شکل قشنگ و کودکانه ای چیده شده بود.
همه چی بود، تخت... کمد... همه چی...
متعجب گفتم :
_اینا...
مونس و روی تخت گذاشت که باز گریه‌ش بلند شد.
_اینا چیه اهورا؟ من چیزی ازت نخواستم.
بدون هیچ توضیحی روی تخت نشست و گفت
_بیا بهش شیر بده
چپ چپ نگاهش کردم.
مونس و برداشتم و پشت بهش نشستم.
در حالی که دکمه ی مانتوم و باز می‌کردم گفتم
_برو اهورا... مثل این چند ماهی که نبودی بازم نباش!منو که نمی‌خوای... دختر یه هرزه رو هم نخواسته باش!
صدای مونس که به خاطر شیر خوردن قطع شد. اهورا خش گرفته گفت
_دخترم و می‌خوامش!
لبخند تلخی زدم.این چند ماه حال من کوچکترین اهمیتی براش نداشت‌؟
_تا دو سال با تو بزرگ میشه بعدشم...
مکث کرد. دلم هری ریخت. قصد داشت دخترم و ازم بگیره؟؟



حرفش و ادامه داد و با بدترین شکل ممکن غرورم و له کرد
_نمی‌خوام اونم مثل مادرش بشه!
پوزخندی زدم و گفتم
_پس می‌خوای یه آدم نامرد و بی غیرت مثل تو بشه؟
با اینکه پشتم بهش بود اما حس کردم که فکش قفل کرد
_بی غیرت؟
_نیستی؟
عصبی از جاش بلند شد.
شانس آوردم مونس در حال شیر خوردن بود وگرنه قطعا زیر دست و پاش لهم می‌کرد.
تند از اتاق بیرون زد.اشکام جاری شدن.
نمیذاشتم مونس و ازم بگیره.. اصلا!
 * * * * * *
از اتاق که بیرون رفتم دیدمش که پشت پنجره ایستاده و سیگار دود می‌کنه.
نمی‌تونستم سر پا بمونم برای همین به اتاقم رفتم.
یک دست لباس از توی کمدم بیرون کشیدم و با هزار بدبختی تنم کردم و شالم رو روی سرم انداختم.
روی تخت دراز کشیدم و چشمام و بستم.
بدجور احساس تنهایی می‌کردم. اما دلم به دخترم قرص بود که اونم اهورا قصد داشت ازم بگیره.
توی فکر بودم که در اتاق باز شد.
نفسم گرفت و چشمام و باز نکردم. دلم دعوا کردن باهاش و نمی‌خواست. اصلا