علی آقاپور دوشنبه 28 بهمن 1398 07:07 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/85



داشتم خف میشدم.. دلم میخواست ازته دلم فریاد بکشم وبهش بگم خفه خون بگیره وبیشتراز این نابودم نکنه اما قدرت تکون دادن لب هامم ازدست داده بودم...

مثل این دیونه ها که تعادل روانی ندارن یه دفعه پوزخندش تبدیل به اخم شد و زد زیرگریه!
_شهرزاد بعداز حاملگی وبالا اومدن شکمش ازخونه فرار میکنه و بعداز اینکه تورو ازدست داد و

 هیچ راهی برای برگشت به خونه شو نداشت یه روز که من خونه نبودم تصمیم به خودکشی میگیره و وقتی برگشتم خونه با تصور شهرزادی که بی جون به طناب آویزون شده بود روبه رو شدم...

خودشو دار زده بود و همون روز بود که فهمیدم چقدر زندگی بدون اون سخته وچقدر دوستش داشتم اما انکار میکردم چون از مسئولیت حراس داشتم از خودم دورش میکردم.. 

بعدازاون تموم دنیا رو دنبالت گشتم.. تموم جوانیم توی حسرت نبودت سرکردم اما امید داشتم یه روی پیدات میکنم و حالا درمقابل پدرواقعیت ایستادی...!

دلم میخواد برای همیشه کنارم بمونی و منو ببخشی.. بیا و درحقم خانومی کن و منو ببخش! بهم فرصت بده جبراکنم.. فرصت بده گذشته رو از ذهنت پاک کنم


بانفرت توی صورتش توپیدم:
_اراجیف هات تموم شد؟؟ اگه دیگه حرفی نداری زود باش منو به خونه خودم برگردون و گورتم از زندگیم کن.. 

من اگه تا آخرعمرمم اینجا اسیربمومم.. 
حتی اگه منو بکشی نه تورو قبول میکنم نه چرت وپرت هاتو!
یه دفعه عصبی شد و به بازوم چنگ زد وگفت:

_مجبوری قبول کنی.. حتی لازم باشه تا وقتی که موهات رنگ دندون هات سفید بشه، زندونیت میکنم اما نمیذارم هیچ جا بری!

تو مجبوری باباتو انتخاب کنی.. من تمام عمر وجوانیم رو الکی به باد ندادم بچه! مجبوری بمونی.. چون در صورتی ازاین خونه میری که مرده باشب و مقصد بعدیت قبرستون باشه!

_چی مخوای ازجونم؟ ازمن به توهیچی نمیماسه مرتیکه! فکرمیکنی من تموم عمرم رو چطور زندگی کردم؟؟ هان؟ فکر میکنی تهدید های مسخره ات واسه کسی که مردن آرزوشه مهم یا خطرناکه؟ 

من شوهرو خانواده دارم.. فکرمیکنی شوهرم بیخیال زنش میشه؟
پوزخندی زدم و ادامه دادم:
_دلم برات میسوزه.. واسه اون روزی که پیدات میکنه و دمار از روزگارت درمیاره!!




امروز سه روزه که خونه ای اسیر شدم که حتی نمیدونم کجاست و بیرون این خوگه خراب شده چه خبره یا اصلا بیرون اتاق چه شکلیه!!

توی این مدت لب به غذا نزده بودم و فقط یه کم آب میخوردم تا گلوم از خشکی دربیارد ..
مردی جوان، حدودا سی ساله هرروز واسم غذا میاورد و من بابی ادبی و بدو بیراه بیرونش میکردم!

حالم خراب بود و هربار که حسن میومد باحرف هاش آتیشم میزد ومیرفت..
اگه این بابای واقعی من باشه بدون شک تموم روزهایی که حسرت داشتنشو میکشیدم احمقانه ترین روزهای عمرم رو سپری میکردم!

چشم هام سیاهی میرفت و حالت غش داشتم..
کاش بمیرم.. خدایا چی میشه اگه همینجا توی همین اتاق جونمو بگیری وتموم کنی این همه عذابی روکه میکشم...

کم کم داشتم ازحال میرفتم که دراتاق باصدای بدی باز شد و حسن باعصبانیت جنون آوری به طرفم اومد وگفت:
_فکرمیکنی غذا نخوری من ولت میکنم ومیرم؟؟

آره خب درست فکرکردی و حق باتوئه! اما تاجلو چشم خودم




تاجلوی خودم مثل سگ جون نکنی محاله که این اتفاق بیوفته.. پس زودباش کوفتت کن باید از اینجا بریم حوصله نعش کشی ندارم!
_کجا؟
_سرقبراون ننه بی همه چیزت!

 پاشو خودتو جمع کن اعصاب ندارم.. ده دقیقه دیگه برمیگردم، کاری که میگم رو نکرده باشی به ولای علی بلایی سرت میارم آرزوکنی این ده دقیقه زمان به عقب برگرده!

پوزخندی زدم وگفتم؛
_چیه حسن خان چه خبرشده هول برت داشته؟ نکنه اهورا داره میاد سروقتت اینقدر وحشت زده ‌شدی؟ هوم؟
اومد فکمو تومشتش گرفت و باقدرت فشار داد ومیون دندون های کلید شده اش گفت:

_دعا کن که دلم برات بسوزه و نکشتم.. اما شک نکن اون عوضی باهزار آیه و قران هم زنده نخواهد موند...
_چندتا ارازل دور خودت جمع کردی فکرکردی خیلی خرت میره؟؟؟ بدبخت توهیچی بارت نیست بیچا......

حرفم تموم نشده بود که چنان کوبوند توی صورتم که حس کردم یک طرف صورتم ریخت پایین و هیچی ازش نموند....
اونقدر محکم بود که بدن بی جونم تحملشو نداشته باشه و ازهوش برم