علی آقاپور یکشنبه 4 اسفند 1398 01:35 ق.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/86

اززبون اهورا

بافکر اینکه فواد میتونه توی کمک کردن شیرین بهم کمک کنه بدون اینکه به کارم فکرکنم شماره شو گرفتم..
فواد یکی از دوست های دوره دانشگاهم بود وتوی اداره آگاهی کار میکرد اما میدونستم اهل پارتی بازی واین کارهانیست...

باخودم گفتم حالا یه امتحان میکنم، شاید قبول کردو ازاین سردرگمی نجات پیدا کردم...
بعداز تماسم به این نتیجه رسیدم که هرگز نباید از داشتن امید دست بکشیم..

درکمال ناباوری فواد درخواست کمکم رو قبول کرد و باکمک چی پی اس و سیستم های امنیتی خودشون تونست رد اون بیشرف رو واسم بزنه و بتونم پیداش کنم..

وقتی بهم زنگ زد وآدرس رو داد کم مونده بود به گریه بیوفتم...
چشم هام با دیدن آدرس ازاون گرد ترنمیشد...
این همه مدت شیرین بغلم گوشم بوده و من متوجه نشدم!

داشتم به طرف خونه پدری حسن میرفتم که گوشیم زنگ خورد.. فواد بود..
_جانم داداش؟
_کجایی اهورا؟ 
_دارم میرم دنبال زنم.. توراه آدرسی هستم که بهم دادی!
_ارتباط من قطع شده زنگ زدم اصلا وابدا تنها نرو و حتما پلیس رو درجریان کارهات بذار!



_چشم.. اما دلم نمیخواد با کشیدن پای پلیس به اونجا خطری جان همسرم رو تهدید کنه.. سعی میکنم موضوع رو خانوادگی حل کنم هرچند اون بیشرف هیچ بوی از انسانیت نبرده چه برسه به پدر بودن و عاطفه ی پدری!

_این کار رونکن.. حتی اگه پنجاه درصد از حرفایی که زدی حقیقت داشته باشه پس بدون پلیس رفتن خطرش چندبرابره وممکنه به ضرر خودتو همسرت تموم بشه.. همین الان با پلیس و مسئولین این پرونده هماهنگ کن که داری میری اونجا و ازت خواهش میکنم بدون پلیس وارد اون خونه نشو!

_چشم داداش ممنونم کمکم کردی امیدوارم یه روز جبران کنم!
خندید وگفت:
_جبران که میکنی بذار خانومت بیاد یه شام مفصل پیاده تون میکنم.. اما همین که یادمن بودی خودش خیلی ارزش داشت.. قطع میکنم تا به پلیس زنگ بزنی وهماهنگ کنی!

_فدای مرامت داداش.. دمت گرم.. مزاحمت میشم.. فعلا!
گوشی رو قطع کردم و به کلانتری که روی پرونده شیرین کارمیکردن زنگ زدم وبهشون اطلاع دادم که دارم میرم ولوکیشن فرستادم اما قرار نبود صبرکنم تاپلیس ها برسن چون چند دقیقه دیگه میرسیدم و هرثانیه دیر کردن برای اون حسن مارمولک فرصت طلاییه

چند دقیقه بعد جلوی خونه نگهداشتم و بدون هیچ سلاح دفاعی به طرف خونه رفتم...
میدونستم اگه زنگ بزنم نه تنها درباز نمیشه بلکه فرارهم میکنن پس بی معطلی از در حیاط بالا کشیدم و پریدم توی حیاط


کسی توی حیاط نبود.. فکرمیکردم الان کلی دستک دنبک واسه خودش تشکیل داده وحسابی محکم کاری کرده اما هیچ خبری نبود..
پیش خودم پوزخندی زدم وگفتم:
_خب شاید اونقدر احمقه که فکرکرده نمیام وپیداش نمیکنم!

بیصدا رفتم داخل خونه اما انگار رودست خورده بودم..
باچشم های گرد شده به گوشی موبایل شکسته شده وسط اتاق نگاه کردم...
دیونه شدم.. ازته دلم شروع کردم به فریاد کشیدن و هرچی که جلو دستم اومد رو شکستم اما آروم که نشدم، هرلحظه دیونه تر میشدم..

باصدای بلندتری نعره زدم:
_حسسسسن بیشرف بیابیرون منو دیونه نکن لعنتیییی!
یه دفعه چشمم به گل سری که خودم از شیراز برای شیرین خریده بودم افتاد...

روی زمین افتاده بود.. برداشتمش.. شکسته بود واین یعنی اون بی همه چیزکتکش زده!
بادرد گل سر رو توی مشتم فشار دادم وآروم گفتم:
_آزادی به چه قیمتی؟ ارزششو داشت؟

بلندترنعره زدم؛
_ارزششو داشت که اینجوری عذاب بکشیم؟ ارزش داشت؟؟
دوباره شروع کردم به شکستن وسایل خونه که یکدفعه چندتا مامور ریختن تو خونه و دست هامو محکم ازپشت قفل هم کردن



عصبی روبه ماموری که دست هامو بسته بود فریاد کشیدم:
_ولم کن ببینم مگه مجرم گیرآوردین؟ ولم کن میگم!
_اقای مشایخ خواهش میکنم آروم باشید تا شما خودتونوکنترل نکنید ما نمیتونیم دست شمارو بازکنیم...

_باشه دارم میرم ولم کنید.. 
اگر یک ثانیه دیرتر دستمو باز میکردن فکشونو پیاده میکردم..
توضیحات لازم رو بهشون دادم و به سرعت به طرف خونه رفتم...
اون خیلی باهوشه و من الکی دست کم گرفته بودمش...

شک نداشتم که واسه اذیت کردن من جی پی اس گوشیشو روشن کرده و میدونسته دارم دنبالش میگردم وگرنه بدون برنامه ریزی کسی جی پی اس فعال نمیکنه والان بچه ی پنج ساله هم میدونه جی پی اس روشن به راحتی پیدا میشه!

 دیگه داشتم دیونه میشدم و دلم میخواست اونقدر سرخودمو به دیوار بکوبم که چشم هام بزنه بیرون!
حاضربودم همه ی دارایی و مال وثروت خودم وشیرین رو به نام اون مرتیکه بزنم اما فقط شیرین رو سالم برگرده خونه!

توی همین فکرهابودم که گوشیم زنگ خورد.. بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم:
_بله؟
_چطوره داماد؟ موش وگربه بازی قشنگه؟ حال میکنی؟
حسن بود.. بانعره بلندی گفتم:
_پیدات میکنم     .




باصدای بلند خندید و گفت:
_شاید باورت نشه اما داره ازت خوشم میاد.. تن صدای عصبیت به روح و جانم روحیه می بخشه.. خدا تورو واسم حفظ کنه داماد گلم...!

_تویه دیوانه ی روانپریشی که فقط خودم میتونم آدمت کنم.. برو دست به دامن خدا بشو که دستم بهت نرسه چون خواب های بدی برات دیدم و متاسفلنه روزهای خوشت انگشت شمار هستن!!

باحالتی چندش دوباره خندید و گفت:
_نگو پسرجان دلم لرزید.. چیکار به من پیرمرد داری آخه.. هیجده سال دخترمو ازم مخفی کردین.. فکرنمیکنی برای هیجده روزم شده حقتونه که تموم سال های عذاب کشیدن من رو تجربه کنید؟؟؟

_د آخه مرتیکه بی شرف تو اگه عذاب و اینجور احساس ها واست معنایی داشت که نوزاد چندروز متولدشده رو نمیذاشتی گوشه ی خیابونننن بی همه چیزززز!!

_به تومربوط نیست.. توتصمیم نمیگیری با بچه ی خودم چیکارکنم.. الانم زنگ زدم بهت بگم دفعه آخرت باشه رد منو میزنی چون تضمین نمیکنم اگه تکرار بشه مسیر بعدی داخل ایران باشه.. پس دُمتو بذار رو کولت و بزن به چاک..!