علی آقاپور یکشنبه 4 اسفند 1398 01:38 ق.ظ نظرات ()
خان زاده/46


نمی‌دونم رو چه انگیزه ای فکر می‌کردم مثل قدیم کنارم میشینه و موهام و ناز می‌کنه.
با صدای بلندی گفت
_پاشو!
با اخم نگاهی بهش انداختم و ملافه رو روی سرم کشیدم.
انگار درک نداشت و نمی‌دونست که تازه زایمان کردم.
به ثانیه نکشید ملافه رو با خشم از روی صورتم کنار زد و گفت
_حاضر شو میریم روستا.تا وقتی که این بچه شیر خواره پیش مامانم می‌مونی!
چشم گرد کردم و گفتم
_دیگه چی؟ برم ور دل مامانت و مهتاب که دخترمم مثل اونا روانی بشه؟
خیلی عصبی شد و با لحن بدی گفت
_نه پس خودت تربیتش کن که بشه یه هرزه!
منم بدجور عصبی شدم.
نشستم و صدام بالا رفت
_من هرزه م؟ منی که جز تو دست کسی به تنم نخورده هرزه م یا تو که تا حالا با هزار نفر بودی؟
خندید... از روی حرص خندید و گفت
_خوبه که عکسات در اومد و خودت اعتراف کردی باهاش بودی!
_نبودم... اون ازم خواست همکاری کنم یه سری عکس بگیره تا تو رو باهاشون عذاب بده. با خطای دید یه جور جلوه داد انگار که ما با هم بودیم
با این حرفم قهقهه زد. می‌فهمیدم خندش بیشتر جنبه ی روانی داره.
کم کم خنده ش محو شد و با جدیت گفت 
_وسایل تو جمع کن. همین امشب میریم. 
از اتاق بیرون رفت و من لحظه ی آخر با قاطعیت تمام گفتم 
_به خواب ببینی بیام ور دل اون مامان روانیت 



* * * * * *
_پیاده شو!
بدون نگاه کردن بهش گفتم
_نمی‌خوام!
پوزخند صدا داری زد
_منم واسه خاطر تو نمی‌گم.میای عین بچه ی آدم غذاتو می‌خوری به خاطر دخترم چون متاسفانه از وجود تو تغذیه می‌کنه.
با نفرت نگاهش کردم
_نمیام!
به جهنمی گفت و دوباره استارت زد.
برخلاف قاطعیت حرفم با بی رحمی مجبورم کرد باهاش بیام روستا و حالا هم جلوی یه رستوران بین راهی نگه داشته بود و بازم می‌خواست مجبورم کنه غذا بخورم!
دلم برای خودم گرفت... اینکه تسلیم تهدیداش شدم و حالا میخوام پا به جهنم بذارم.
به چه جرمی؟من که هیچ رابطه ای با سامان نداشتم پس داشتم تقاص چیو پس میدادم؟
حدود دو ساعت بعد ماشین رو داخل حیاط خونه ی مادریش پارک میکنه.
در باز شد و مهتاب و پسرش اومدن بیرون.
صورتم با نفرت جمع شد. 
چه طور می تونستم تحملشون کنم؟
اهورا که پیاده شد پسرش با ذوق پا برهنه به سمتش دوید. 
هنوز دو سالش نشده بود و حسابی تپل بود. 
اهورا بغلش کرد و قدمی به مهتاب نزدیک شد و صمیمی تر از همیشه باهاش احوال پرسی کرد. 
من هم بدون اینکه میلی به پیاده شدن داشته باشم فقط با نفرت نگاهشون کردم 


مادرش هم از خونه بیرون اومد و وقتی حسابی اهورا رو بوسید نگاه بدی به من انداخت و با اشاره بهم چیزی به اهورا گفت که اونم نگاهم کرد و با دیدنم که خونسرد نشستم نگاه تهدید آمیزی بهم انداخت و با اشاره ی چشم و ابرو خواست که پیاده بشم.
دستگیره رو باز کردم. مونس و توی آغوشم فشردم و پیاده شدم. 
نمی‌دونم چی پیش میومد اما یه حسی بهم می گفت من زیاد اینجا دووم نمیارم. 
به سمتشون رفتم و سلام کردم. 
مادر اهورا با چاپلوسی جلو اومد و صورتم و بوسید. مهتاب هم همین طور... 
طوری باهام رفتار می کردن انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده. 
هر چند من میدونستم همه ی اینا تظاهره دیر یا زود... اهورا هم می فهمید. 
* * * * * * 

حالم از این همه بی چشم و رویی بهم می‌خورد.
هنوز داشتن با هم قدم میزدن.مادر اهورا عمدا کاری می‌کرد به هم نزدیک بشن. حالا هم که فرستادشون تا بیرون مثل زوج های تازه ازدواج کرده با هم گپ بزنن!
اهورا هم از لج من کلی مهتاب و تحویل می‌گرفت.
داشتم نگاهشون میکردم که در باز شد و مادر فولاد زره اومد تو... 
با دیدنم نیشخندی زد و گفت 
_چیه لبات آویزونه؟رفتی یه بچه نمیدونم از کی پس انداختی تا اهورا بگیرتت اما نقشت نگرفت نه؟معلومه که پسرم لیاقتش یه دختر پاک و معصومه نه یکی مثل تو... 
ناباور نگاهش کردم. 



با پرویی ادامه داد:
_اون قدر ادا و اطوار اومدی ببین دیگه...ارباب هرگز این بچه رو به عنوان نوه ی خودش قبول نمی‌کنه. منم همین طور!
خونم به جوش اومد و گفتم
_اوهوم نمی‌کنه. همون طوری که تویی که زنشی و حتی به عنوان کلفت خونشم قبول نداره.اصلا معلوم نیست کجاست!
با خشم به سمتم اومد و غرید
_تو چی داری می‌گی دختره ی عوضی؟
موهام و از روی شالم توی مشتش گرفت
در حالی که سعی داشتم موهام و از دستش آزاد کنم با تحقیر ادامه دادم
_حرف حق و میزنم. حداقل پسرت منو با زور و تهدید آورده اینجا... اما تو که راه رفتنت بازه سالها چپیدی تو این خونه. در صورتی که همه میدونن ارباب خیلی وقته حتی نگاتم نمیکنه.
موهام و ول کرد و خواست سیلی بزنه توی گوشم که دستش و گرفتم و محکم فشار دادم.
با فکی قفل شده غریدم
_یه درصدم واسم اهمیت نداره که دخترم و نوه ی خودتون ندونید.شما خیرتون به پسرتون نمیرسه چه برسه به نوه تون.
عصبی دستش و کشید و به دخترم نگاه کرد و دیوانه وار گفت
_اما شرم به یه حروم زاده میرسه.
تا بخوام منظورش و بفهمم به سمت مونس دوید و بالش و روی صورتش گذاشت


جیغ بلندم همزمان شد با صدای داد اهورا
_چی کار داری می‌کنی تو؟
قبل از من خودش و به مادرش رسوند و تند هلش داد عقب.
وحشت زده به مونس نگاه کردم که داشت گریه می‌کرد.
خداروشکر که اهورا به موقع مادرش و کنار زد.
در حالی که صدام میلرزید به وحشت گفتم
_می‌خواست بکشتش!
مونس و بغلم کردم و با گریه سرم و به طرفین تکون دادم
_من اینجا نمیمونم.
اهورا با خشم داد زد
_چی کار داشتی میکردی تو؟؟؟
مادرش با موش مردگی شروع کرد به گریه کردن و گفت
_حرفای خیلی بدی بهم زد خان زاده. گفت که این بچه مال تو نیست!
با این حرفش اهورا مثل شیر غرش کرد
_چرا داری چرند میگی تو؟من خودمم نمیدونم توله تو شکم کی کاشتم؟ قبلا هم این حرفو زدی گفتم این دختر مال منه!
از رو نرفت و گفت
_آخه تو خیلی وقته طلاق گرفتی!
به من نگاه کرد. طوری که انگار داره به یه آدم هرزه نگاه می‌کنه.
اهورا با خشم داد زد
_اگه بلایی سر اون بچه میومد چی میشد؟ هوم؟
به صورت معصوم دخترم نگاه کردم و متاسف گفتم
_خدا ازتون نگذره. من حتی یه لحظه هم این‌جا نمی‌مونم.
مونس و روی زمین گذاشتم و وسایلا رو تند تند توی ساک چپوندم.
منتظر اعتراض اهورا بودم اما هیچی نگفت.
مونس و حاضر کردم و از اتاق بیرون رفتم.
اهورا پشت سرم اومد و هنوز کفشامو نپوشیده بودم بازوم و گرفت.



برگشتم و غریدم
_نگو که هنوزم می‌خوای اینجا بمونم!
با اخم گفت
_نه...ولی لازم نکرده با بچه تنها راه بیوفتی تو روستا!با هم میریم.
رو کرد سمت مادرش و با تحکم گفت
_راجع همه ی اینا حرف می‌زنیم مامان!
نذاشت مادرش بازم مظلوم نمایی کنه و دستم و گرفت.
با وجود تمام این اتفاقات باز هم از گرفتن دستش ته دلم لرزید
دنبالش کشیده شدم.
در ماشین و برام باز کرد.
سوار که شدیم بی معطلی گاز داد. هنوز هم از یادآوری اون لحظه دلم میلرزید.
زنیکه ی دیوونه کم مونده بود دخترم و بکشه!
فکر میکردم می‌خواد بره شهر اما مسیر برعکس و رفت و کمتر از ده دقیقه جلوی یه کلبه نگه داشت.
متعجب گفتم
_اینجا کجاست اهورا؟
جوابم و نداد و پیاده شد.در سمت منو باز کرد و مونس و از دستم گرفت.
سرد و کوتاه گفت
_پیاده شو.
اون قدر کنجکاو بودم که مقاومتی نکردم و پیاده شدم 
در کلبه رو باز کرد.پشت سرش وارد شدم و متعجب مات اطراف شدم



با این که کوچیک بگو اما فضای خیلی قشنگی داشت.
جلو رفتم و لبه ی تخت یه نفره نشستم و گفتم :
_چرا اومدیم این‌جا؟
جوابم و نداد و به جاش هیزم توی شومینه انداخت.
تصمیم گرفتم منم مثل خودش برخورد کنم! هم گناهکار بود و هم طلبکار عوضی!
بدون در آوردن شالم روی تخت دراز کشیدم و ملافه رو کشیدم روی خودم.
چشمام و بستم اما همش صحنه ی مردن دخترم جلوی چشمم میومد.
مونس و بیشتر به خودم نزدیک کردم و با کلی فکر و خیال بالاخره تونستم خودم و آروم کنم و در نهایت کم کم خوابم برد.

* * * * *
سرکی به بیرون کشیدم... خداروشکر هنوز نیومده بود.
آب از موهام می‌چکید و داشتم یخ میزدم. یه حوله ی کوچیک آورده بودم که تونستم دور تنم ببندمش!
از اونجایی که مونس داشت گریه می‌کرد وقت پوشیدن لباسامو نداشتم برای همین از حموم بیرون اومدم و خودمو به مونس رسوندم.
فکم از سرما می‌لرزید. چون تنم خیس بود نمی‌تونستم بغلش کنم.
کنارش دراز کشیدم و بهش شیر دادم.
داشتم با لذت نگاهش می‌کردم و باهاش حرف می‌زدم که دست گرمی رو روی رون پام حس کردم.
جیغ خفه‌ای کشیدم و سرم و برگردوندم. با دیدن اهورا و چشمای قرمزش که به من دوخته شده بود... نفسم گرفت.
سر و وضعم افتضاح بود.
با اون حوله ی کوچیک دراز کشیده بودم و حوله بالاتر رفته بود و سینه‌هام به خاطر شیر دادن به مونس بیرون افتاده بود و موهای خیسم توی صورتم ریخته بود.
بدتر از اینم ممکن بود؟
با لکنت گفتم 
_گگفتی ششب میای که... 


با اخم نگاهش و ازم گرفت.
خواستم بلند بشم اما دلم نمیومد وقتی مونس انقدر قشنگ شیر می‌خورد ازش بگیرم.از طرفی با اینکه اهورا پشتش و بهم کرده بود اما خیلی معذب بودم.
از اونجایی که کلبه هیچ اتاقی نداشت روی صندلی کنار شومینه در حالی که پشتش به من بود نشست.
یه کم خودم و جمع و جور کردم و تا ‌شیر خوردن مونس هزار بار از شرم سرخ و سفید شدم. باز شانس آوردم که پشتش بهم بود.
به هر زحمتی بود مونس شیر خورد و خوابید
بلند شدم.
از اونجایی که شانسم خیلی خوشگل بود لباسامو درست روی صندلی مقابل اهورا گذاشته بودم
لبم و گاز گرفتم. حالا که اون نگاهم نمی‌کرد با رفتن جلوش خیال می‌کرد من تمام این کار ها رو عمدا انجام میدم.
دلو به دریا زدم و به سمتش رفتم.
متوجهم شد. بی اعتنا بهش از کنارش گذشتم. خم شدم که موهام توی صورتم ریخت.
لباسام و برداشتم. قصد داشتم برگردم توی حموم و عوضشون کنم که مچ دستم و محکم گرفت.
ضربان قلبم اوج گرفت...بدون نگاه کردن بهش سرسنگین گفتم
_ول کن!
چند لحظه به صورتم نگاه کرد. چشماش علنا قرمز شده بود و قفسه ی سینه‌اش به تندی بالا و پایین می‌رفت.
مچ دستم و از دستش کشیدم و تند به سمت حموم قدم تند کردم.
وارد شدم و پرده ی حموم رو کشیدم.
نفسام به شماره افتاده بود.
نگاهش خیلی سنگین بود، در عین نفرت پر بود از حس نیاز... من این نگاه اهورا رو خیلی خوب می‌شناختم.
نفسم و فوت کردم.
لباسام و روی رخت آویز گذاشتم. لباس زیرم و برداشتم که همزمان بازوم با شدت کشیده شد و محکم به دیوار کوبیده شدم و با قرار گرفتن لب های داغی روی لب هام چشمام تا آخرین حد ممکن باز موند



انگار از خود بی خود شده بود چون هر چی مشت به سینش می‌کوبیدم بی اثر بود.
دکمه هاشو و تند باز کرد و در همون حین با ولع لب هامو می‌بوسید پیراهنش و از تنش در آورد.
با تمام توان هلش دادم عقب.یه قدم عقب رفت و خمار نگاهم کرد.
دستش و کنار سرم گذاشت و سرش و جلو آورد
_سامان گفت خیلی زود باهاش راه اومدی. چرا هر بار فقط برای من سخت میگیری؟
با نفرت گفتم
_برو بیرون اهورا...حق نداری هر بار که دلت خواست بیای سراغم و به بازیم بگیری
با یه دست دو طرف صورتم و گرفت و غرید
_تو هم نمیخواد حالا که تو هرزگی مهارت داری برای من ادای تنگا رو در بیاری.
عصبی خواستم هلش بدم که مچ هر دو دستم و گرفت و بالای سرم نگه داشت.
دیگه هیچ اثری از اون حس چند دقیقه قبل توی چشماش نبود.
فقط خشم بود و نفرت...
برای لحظه ای ازش ترسیدم.اما حرفش اونقدر برام سنگین بود که جلوی زبونم و نگرفتم و گفتم
_آره هرزه م... اصلا دلم میخواد به کل مردای شهر بدم الا تو... گمشو بیرون میخوام لباس بپوشم.
از خشم نفسش به شماره افتاد.
دستش و دور گردنم انداخت و غرید 
_همینجا می کشمت آیلین. کاری که باید خیلی وقت پیش میکردم. یه زن هرزگی کنه و زنده بمونه؟ اونم زن من... 
نفسم بالا نمیومد. طوری گردنم و فشار میداد انگار راستی راستی قصد داشت منو بکشه