علی آقاپور یکشنبه 4 اسفند 1398 01:41 ق.ظ نظرات ()
استاد متجاوز من/4


اعتماد همه به جز شاهرخ، تردید و شک و توی چشماش می دید و فقط میخواست ازشون آتو جمع کنه انقدر که غرق کثافت بشن تا همشونو دستگیر کنن و به پستش برگرده.

اون بخاطر اینکار از عشقش گذشته بود، عشقی که حالا کنار دشمنش بود. شاهرخ با جدیت و سردی مشغول حرف زدن بود و برای دامون به حساس ترین جای بحث رسیده بود، میخواستن مکان قاچاق و اعلام کنن که یهو صدای باند قطع شد بعد چندثانیع صدای جیغ آشنا.

شوک زده به درخیره شد که شاهرخ با ضرب سرشو بلند کرد و با چشمای گشاد شده زیرلب گفت: آیسان.

رنگ جفتشون پرید، از جا پریدن و شاهرخ زودتر از دامون یورش برد به سمت در و با سرعت نور به سمت پله ها حرکت کرد.

دامون با ترس پشت سرش بود و دعا میکرد صدای جیغ آیسان نباشه. صدای اهنگ دوباره پخش شد که با عربده ی شاهرخ قطع شد.

_چراغا رو بزنییییین.
شاهرخ با اخم به اطرافش نگاه کرد با دیدن سه تا پسر که با پایین تنه ی لخت گوشه ی سالن روی یه چیزی خم شدن و حواسشون به اطرافشون نبود و چهره ی آیسان غرق اشک و رنگ پریده نفسش رفت و خونش به جوش اومد.

اسلحش و از توی جیبش در اورد و با خشونت در اورد و روی مردونگی یکی از پسرا شلیک کرد که خون پاشید به دیوار و پسر از درد عربده ای زد.
جیغ زنا بلند شد و همه با ترس فقط نگاه میکردن همه خفه شده بودن صدا از کسی بلند نمیشد.


آیسان

 با دیدن صحنه ی روبروم خشک شده بودم با لرز به خون رو دیوار خیره شده بودم و یکی از پسرا که تیر خورده بود افتاده بود روی زمین و داشت جون می داد.

دوتا دیگه هم با ترس ایستاده بودن و سریع شلوارشونو بالا کشیدن. نا نداشتم وایسم بی حس نگاهی به شاهرخ کردم که داشت میومد سمتم

ولی یهو با سردی چیزی روی شقیقم نفسم حبس شد، یکی از پسرا بود که بلند داد زد: جلو نیا!

شاهرخ با اخم غلیظی ایستاد. با ترس نگاهی اسلحه ای که روی سرم بود کردم بغضم گرفت. خدا لعنتت کنه دامون که باعث و بانی همه ی اینا تویی.

تمام تنم زیر دستاش میلرزید محکم نگهم داشته بود و رو به شاهرخ گفت: حرومزاده رفیقم و کشتی عشقت و نابود میکنم.

با بغض نگاهی به شاهرخ کردم که با جدیت نگاهش کرد و‌گفت: بکش!
چشمام گرد شد و با بهت زیرلب صداش زدم.

دامون با غیض رفت سمتش و گفت: چی داری میگی؟؟؟
بی توجه بهش رو کرد به پسره و‌پوزخندی زد. اسلحه روی شقیقم تکونی خورد که جیغی کشیدم.

محکم نگهم داشت و چنگ زد به دهنم که اشکام ریخت. بلند داد زد: میکشمش لعنتی نمیخوایش؟



شاهرخ عربده کشید: بکشش!
لحظه ی اخر نگاه مستاصل دامون و دیدم چشام و بستم و منتظر بودم. ماشه رو کشید و صورتم از درد جمع شد یهو با صدای شلیک جیغ بلندی کشیدم.

با حس نکردن دردی با بهت چشامو باز کردم که محکم توی آغوش گرمی رفتم. با گریه برگشتم و با دیدن پسره که پاهاش تیر خورده و خم شده روی زمین و دو نفر از ادمای شاهرخ که طرفش رفتن چنگی به لباس شاهرخ زدم.

بااخم و نفرت به پسر نگاهی کرد و دامون اومد جلو، دلم پر می کشید که برم بغلش، برم توی بغل مطمئنش. 

رگ کردنش باد کرده بود و دستاش مشت شده بود. با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت به من که تو بغل شاهرخ بودم خیره شد.

شاهرخ با کلافگی و خشم برگشت سمتم و گفت: برو لباستو بپوش بریم.
رفتم سمت میزمون که با دیدن سالن خالی چشام گرد شد. از اتفاقاتی که برام افتاد گیج بودم و بی حال. 

سومین قدمی که ازش دور شدم چشام سیاهی رفت و پاهام سست شد که یکی محکم منو گرفت و با شنیدن بوی عطرش و داغی تنش با لذت چسبیدم بهش و بعدش چیزی نفهمیدم.

**

با حس کرختی چشمام و باز کردم و دیدم توی اتاق شاهرخم. با به یاد اوردن اتفاقاتی که برام افتاد چشام تر شدن. از سرنوشتی که دارم دوست دارم جیغ بزنم.

من دختر محکمی نیستم من یه دختر احمقم، یه احمق که با دیدن اون عوضی که بهم خیانت کرد هنوزم دلم میلرزه.
  یهو در باز شد و با دیدن شاهرخ بغض کردم.


یه تای ابروشو داد بالا و با چشمای سردش گفت: خوب شدی؟ چند روزه رو تختم ولویی من تو اتاق مهمان میخوابم.
با غیض و اشک گفتم: منت کردن نداره منو میزاشتی توی اتاق مهمان.

اومد جلو و خم شد توی صورتم و گفت: زشت بود جلوی رفیقام که همراهم بودن پارتنرم و بزارم تو اتاق مهمان.
دستش اومد زیر فکم و یهو محکم گرفت توی دستش و فشرد که ناله ای از درد کردم.

با عصبانیت گفت: اون شب چه گوهی خورده بودی که اون پسرا داشتن باهات حال میکردن، ها؟

با ترس گفتم: ب.بخدا من کاری نکرده بودم من فقط نشسته بودم. بعدم با بغض و حرص گفتم: شما منو تنها گذاشتی رفتی من چیکار میخواستم بکنم؟

نیشخندی زد و گفت: حداقل یه چیزی عایدت شد.
با گیجی نگاهش کردم که خم شد توی صورتم و لب زد: بدون لکنت حرف میزنی صدات سکسی تره.

چشام گشاد شد و مغزم شروع کرد به هلاجی کردن حرفش. بدون لکنت؟! با یاداوری حرف های بدون لکنت چند لحظه پیشم با گریه شروع کرد به خندیدن. خدایا شکرت.

شاهرخ خیره داشت نگاهم میکرد، با ترس گفتم: یعنی میتونم راحت حرف بزنم؟ با ذوق و بی حواسی پریدم خواستم بشینم که لبام خورد به چونه شاهرخی که روبروم بود. 

لبم درد اومد و اخی گفتم. رفت عقب با صدای دورگه گفت: اگه یکم بالا تر میخورد خیلی بهتر بود. 
سوالی نگاهش کردم که اشاره ای به لبم زد و از خشم و خجالت گر گرفتم و لپام گل انداخت.