علی آقاپور شنبه 17 اسفند 1398 08:25 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/89


بانفرت توی صورتش داد زدم:
_تو بابای من نیستی.. من هیچ آشنایی با این کلمه ندارم پس هرگز سعی نکن حتی به مزاح این کلمه رو تکرار کنی!
_اوکی غذا یخ زد.. من میرم بیرون از هرکدوم که دلت خواست بخور تا بهتر بشی.. فعلا

حسن رفت ومن هم ازاونجایی که دل و روده ام به هم چسبیده بود همه ی غذاهارو باز کردم و ازشون خوردم ..
بین غذا هم چندباری میخواستم بالا بیارم که با تموم وجودم جلوی خودمو میگرفتم..

بعداز رفتنش تصمیم گرفتم با هر چرتی وپرتی که میگه موافقت کنم و یه جوری جلوه کنم که من هم با نظرش موافق هستم و نمیخوام به اون خونه بگردم...

هرچند واقعی نباشه اما تصمیمم برای نرفتن به اون خونه جدی و مصممم بود
نه به مال و اموالشون کاری داشتم و نه میخواستم پولی رو بهم ببخشن.. 
اگه از دست این روانی جون سالم به در می بردم و آزاد میشدم..

ازاین بعدشو فقط وفقط دنبال آرامش خواهم بود.. یه زندگی با عشق و ساختن دنیایی بدون هیچ پنهان کاری و دروغ و نقشه و کلکی.. یه دنیای پر از عشق و صمیمیت!




باچشم های گرد شده به دکتر نگاه میکردم و حتی قدرت تکون دادن پلک هامم نداشتم.. 
_ش.. شما.. اشتباه میکنید.. من.. من حامله نیستم.. یعنی من.. نمیتونم باشم.. 

_بله.. ممکنه حق باشما باشه و من فقط ازشما یک تست ساده گرفتم.. باید دراول فرصت آزمایش بدید و ازاین تست مطمئن بشید..

دلم میخواست همونجا.. توی همون لحظه زمان متوقف بشه.. آسمون به زمین برسه و دنیا به آخر برسه.. نمیتونم از غمی که توی دلم افتاده بود بگم.. فقط میتونم بگم توی اون لحظه تنها ارزوم مرگ بود و 

ازبین بردن بچه ای که نمیدوستم توی وجودم دارمش یانه.. بچه ای که مثل خودم ناخواسته میشد.. بچه ای که پدر‌ش وجود خارجی نمیتونه داشته باشه.

دکتر چندتا دارو توی کاغذمخصوص خو‌دش نوشت و روی پاتختی گذاشت و از جاش بلند شد...
من باید این موضوع رو مثل راز پیش خودم نگه میداشتم و نمیذاشتم کسی بفهمه...

باعجله به طرف دکتر که داشت وسایلش روجمع میکرد رفتم و با لکنت و بغض گفتم:
_آقای دکتر میشه خواهش کنم از اون تست هیچ حرفی به هیچکس نگید وبین خودمون بمونه؟



دکتر که ازحرفم متعجب شده بود ابرویی بالا انداخت و گفت؛
_گفتن این مسائل وظیفه ی من نیست خانوم.. اما خانواده ویا پدر بچه حق داره که بدونه و اگه پنهان کنید جرم داره!

_بله.. بله.. البته که به همسرم میگم. اما قبلش میخوام حتما مطمئن بشم و بعدش با اطمینان کامل همسرم رو سوپرایز کنم.. 
درکل منظورم آقاحسن بود، نمیخوام بفهمه!

_بله.. حتما.. به روی چشم! خب با اجازه تون من رفع زحمت میکنم!
_دست شما دردنکنه.. لطف کردید!
دکتر رفت و در اتاقو قفل کردم و رفتم بی بی چکی که دوتا خط لعنتیش بهم پوزخند میزد رو از روی میز برداشتم و قایمش کردم...

باگریه روبه آسمون کردم وگفتم:
_خدایا التماست میکنم هیچکس رو توی دنیات به سرنوشت من دچار نکن.. درسته که ناخواسته و حاصل ازدواج نبودم اما التماس میکنم بچه ام رو هم با این سرنوشت شوم روبه رو نکن..

داشتم گریه میکردم که تقه ای به دراتاقم زده شد..
_شیرین؟ حالت خوبه؟ چرا در رو قفل کردی؟ بیا در رو باز کن کارت دارم..
_من خوبم.. دلم نمیخواد ببینمت.. یه کم حالم خوب بشه در رو باز میکنم!

_میخواستم بدونم دکترچی گفت؟ مشکلت چی بود؟ دارویی چیزی ننوشت که واست بخرم؟
_نه.. یه ضعف مسخره بود.. بیخیال میشی؟ خوابم میاد!



اززبون اهورا:

_مامان جان آخه چرا این همه راهو پاشدی اومدی اینجا؟ من که بهتون گفتم خودم حلش میکنم.. من تواین موقعیت نیاز به آرامش دارم و استرس ها وتنش هایی که شما بهم میدین واسم حکم مرگ رو داره میتونین اینو درک کنین؟؟

مامان بادلخوری گفت:
_این کارها چه معنی داره اهورا؟ حضورمادرت تو خونه ات آزارت میده؟ ازکی تاحالا ما شدیم دلیل بی اعصابی و پریشون شدن حالت؟؟

یعنی من جایی تواین خونه ندارم؟ رسما داری بیرونم میکنی!
_مامان.. خواهش میکنم تمومش کن.. خودت خوب میدونی منظور من اون نبود و طبق معمول از آب گل آلود ماهی نگیرید..

من فقط گفتم اومدنتون کار اشتباهی بوده و ای کاش خونه میموندی تا من شیرین روپیداکنم و برش گردونم!
_‌شیرین اگه میخواست پیدا بشه تا الان پیدا شده بود!!
پس ازاینجا به بعدش رو بسپر دست قانون و الکی جون خودتو به خطر ننداز!

پوزخندی زدم وگفتم:
_یعنی میخوای بگی جون من ارزشش بیشتر از پیداشدن ناموسمه؟
_معلومه که ناموس آدم از هرچیزی با ارزش تره اما اینم فراموش نکن ‌که اون دختر الان پیش باباشه!