علی آقاپور دوشنبه 19 اسفند 1398 08:18 ب.ظ نظرات ()
استاد متجاوز من/6


با غیض نگاهش کردم خواستم جواب بدم اما پشیمون شدم و حرکت کردم سمت اتاقکم که یهو موهام کشیده شد و جیغ بلندی از درد کشیدم.

با حیرت و درد برگشتم که دیدم دوست دختر لاشیش موهامو توی مشتش گرفته و با عصبانیت گفت: با توام پاپتی، کدوم‌گوری بودی اینطوری؟ پیش شاهرخ بودی داشتی بهش میدادی؟ هاان؟

با غیض زدم زیر دستش و گفتم: به تو هیچ ربطی داره عوضی. القاب و شغل گرامی خودتو به همه نچسبون.

خدمتکار با دیدن روون حرف زدنم با حیرت نگاهم کرد. دختره از حرص داد زد: خفه شو بی پدر مادر. جنده ی بی همه چیز. زیرخوابش شدی؟ فکر کردی لباسای سکسی پوشیدی براش که نگاهت کنه؟

با خشم نفس نفس میزدم. یقش و گرفتم و با قدرت هولش دادم عقب که پرت شد روی زمین و‌گفتم: اسم پدر و مادر منو به زبونت نیار. حرومزاده.

یهو شروع کرد به گریه کردن و جیغ زدن که نیشخندی زدم. برگشتم سمت اتاقکم برم با دیدن شاهرخ که اخم غلیظی کرده بود. ترسی به دلم نشست ولی با حرص به سمت اتاقکم حرکت کردم یهو دستش دور کمرم حلقه شد منو کشید سمت خودش.

با بهت نگاهش کردم که با اخم غلیظش به دختره خیره شده بود. به دختره نگاه کردم که با بغض و حیرت نگاهش به دستای شاهرخ بود.

شاهرخ با صدای کنترل شده گفت: کی به تو گفت صداتو توی خونه ی من بندازی تو سرت؟ کی به تو گفت سر دوست دختر من داد بزنی؟

دختره نیم خیز شد خواست چیزی بگه که شاهرخ با ارامش رفت سمتش و یهو با دمپایی روفرشی چرمش که لژ ضخیم و محکمی داشت پاشو گذاشت روی انگشتای دختره و با شدت فشار داد که  جیغ بلندی کشید و صدای تق تق استخون هاش و شنیدم.



با ترس نفسم حبس شد. با حیرت داشتم به صورت دختره که از درد قرمز شده بود و از ته دل جیغ میکشید و‌با مشت میکوبید به پاهای شاهرخ و‌سعی داشت دستشو بیرون بکشه نگاه میکردم.

با ترس التماس رفتم سمتش و چنگی به بازوش زدم و گفتم: ارباب توروخدا.
با خشم برگشت سمتم: تو دهنتو ببند.
با عصبانیت گفتم: انگشتش و شکوندی ولش کن بستههه!
با خشم نگاهم کرد و غرید: توهم دلت میخواد؟

با ترس نگاهش کردم که دختره از درد داشت بیحال میشد که بهش با التماس گفتم: ارباب توروخدا داره بیهوش میشه ولش کن توروخدا.

اروم پاهاش برداشت که زیرناخونای دختره خون جمع شده بود. ترسی که افتاده بود تو دلم باعث بغض تو گلوم شد. این ادم بود یا هیولا؟ خدایا!

دختره با گریه دستش زخمیشو توی دستش گرفت. شاهرخ با سردی گفت: اینکارو کردم یادت باشه دوبار زیرم خوابیدی فکر نکنی خبریه، تو جات همونجاست فقط. زیرمن!

دختره با بغض و نفرت نگاهش بهش کرد که شاهرخ حرکت کرد سمت پله ها و رفت بالا. به دست دختره نگاه کردم و گفتم: صبرکن یخ بیارم بزارم روش.

با نفرت و درد گفت: همش تقصیرتوعه عوضیه. نابودت میکنم.
تو سکوت نگاهش کردم که با بدبختی بلند شد و با درد دستش و گرفت توی بغلش و رفت سمت در. 

بلند شدم و با تاسف و استرسی که با رفتار شاهرخ به دلم افتاده بود به سمت اتاقک حرکت کردم تا لباسم عوض کنم. فقط اینو میدونستم اون هیچ رحمی نداشت، چطور میتونه انقدر بی رحم باشه! شاید من هنوز نشناخته بودمش.



رفتم تو اتاقک نمیدونستم الان که یکی خدمتکارا من و بااین لباس دیده بازم باید لباس فرم خدمتکاریمو بپوشم یا نه.

با گیجی به خودم توی ایینه خیره شدم. به درک، یه لباس معمولی میپوشم. یه بلوز استین بلند با شلوارلی مشکیمو‌ پوشیدم و با صندل ساده ی مشکی از اتاق بیرون رفتم.

همونطور که موهام‌و بالا جمع میکردم رفتم سمت پله ها تا بپرسم ازش بااین وضع موجود باید چه غلطی بکنم. وسط راه یکی از خدمتکارا که اسمش ندا بود با چندش نگاهی بهم کرد و گفت:
_ خدمتکار خونه بودی دیروز، حالا تیپ میزنی راه میری. چخبر شده؟ زیر ارباب خوب ناله کردی ازت خوشش اومده؟

بی توجه به حرفش از پله ها بالا رفتم که با عصبانیت نگاهم کرد. جلوی چشماش تقه ای به در اتاق شاهرخ زدم که با صدای بمش مردونش گفت: بله؟
_ میتونم بیام تو؟
_بیا؟

جلوی چشمای گشاد شده ی ندا رفتم‌توی اتاقش، لم داده بود روی تخت و داشت با لپتاپش ور می رفت برگشت و نگاهی به سرتا پام کرد و گفت: چیه؟

بااخم گفتم: یکی از خدمتکارا موقع دعوا با دوست دخترتون دید منو. منم مجبور شدم لباس معمولی بپوشم که یک نفر اومد نگن من خدمتکارتونم.

لبخند رضایت بخشی زد و گفت: آفرین. خوشم میاد خودت حالیته کجا باید چیکار کنی. ولی یادت باشه توی هرکاری باید از من اجازه بگیری.

با غیض از حرفش گفتم:لخت میومدم اینجا اجازه میگرفتم ازت که چی بپوشم؟؟
با لبخند مرموزی گفت: من که بدم نمیاد.
نگاهی بهم کرد و گفت: بهت گفته بودم خوش اندامی؟
چشم غره ای رفتم. هیز عوضی.