علی آقاپور دوشنبه 26 اسفند 1398 01:37 ق.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/90


باصدای زنگ گوشیم بیخیال بحث کردن با مامان شدم و به طرف موبایلم پرواز کردم... 
بادیدن شماره ی آگاهی هم ترسیدم، هم یه جورایی نور امیدتودلم روشن شد...

با گفتن بسم الله گوشی رو جواب دادم:
_بله بفرمایید..
_سلام آقای اهورا مشایخ؟
_سلام بفرمایید خودم هستم!
_جناب مشایخ ما جای همسرتون پیدا کردیم و اگه زحمتی نیست همین الان تشریف بیارید اداره آگاهی!

_جدی میگین؟ چطور پیداشده؟ همین الان میرسم خدمتتون!
باخوشحالی چنددقیقه ای لباس هامو عوض کردم و به طرف درخروجی پرواز کردم...

مامان_ کجا میری اهورا؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
_دعا کن مامان.. دعا کن اتفاق های خوب بیوفته وبتونم شیرین رو پیدا کنم!

نیم ساعته خودمو به اداره رسوندم و رفتم داخل..
بعداز سلام و احوال پرسی و چک کردن پرونده و روند پیشرفتش به اسم دکتری که روز قبل با آگاهی تماس گرفته بود رسیدم...

انگار حال شیرین خوب نبوده و نوچه های حسن اونو به اجبار باخودشون میبرن و بادیدن موقعیت و اوضاع اون خونه بهشون مشکوک میشه و به آگاهی اطلاع میده


با استرس به پرونده اشاره کردم وگفتم؛
_این الان یعنی چی؟ همسرم کجاست؟ چطور میتونم پیداش کنم؟ چی شده که دکتر واسش بردن؟ خواهش میکنم یه کاری بکنید!
_نگران نباشید آقای مشایخ.. حال همسرتون خوبه و همکارها به محل ذکر شده رفتن تا ایشون رو برگردونن!

_چرا زودتر به من نگفتید؟ من هم باید برم.. لطفا آدرس رو به من هم بدید تا هرچه زودتر خودم رو برسونم!
_صبر داشته باشید لطفا.. تاچندساعت دیگه همسرتون رو صحیح و سالم تحویلتون میدیم!

ازجام بلندشدم و عصبی گفتم:
_مثل اینکه شما متوجه شرایط نیستید.. اون مردتیکه شیاد باهوش تراز این حرف هاست.. به این راحتی که شما میگید نیست! خواهش میکنم آدرس رو بدید..

تلاش من برای به دست آوردن آدرس بی نتیجه موند ومتاسفانه هیچ اطلاعاتی رو بجزهمون خندخط چرت وپرتی که همون دکتر تعریف کرده بود به من ندادن..

به اجبار واز سر ناچاری همونجا منتظر شدم تا شاید شیرین روبیارن...
بیشتراز پنج ساعت شد وهنوز هیچ خبری نبود تا اینکه صبرم تموم شد وتصمیم گرفتم از طریق همون دکتر آدرس اون خراب شده رو پیداکنم



یه جوری که کسی متوجه کاری که میخواستم بکنم نشه، از کلانتری اومدم بیرون و اومدم سوار ماشینم بشم که دیدم حسن رو بادست های دستبند زده از ماشین پلیس پیاده کردن..

بادیدن حسن تموم وجودم پر شد از خشم ونفرت..
درماشینو محکم بستم و به طرفش رفتم..
روبه ماموری که مشغول نوشتن چیزی بود گفتم؛
_شیرین کجاست؟ زنمو چرا نیاوردین؟

_همسرتون منتقل شدن به بیمارستان.. لطفا همراه ما بیاید برای تکمیل پرونده و...
دیگه گوش هام بقیه ی حرف هاشو نشنید..

یقه ی حسن رو توی چنگم گرفتم و تموم قدرتم رو توی دستام جمع کردم و به جونش افتادم..
تلاش مامورها برای جدا کردنمون بی فایده بود..
هرچقدر بیشتر سعی میکردن جدامون کنن بیشتر حرصم میگرفت و باقدرت بیشتری به کارم ادامه میدادم..

به سختی چندتا سرباز حسن رواز زیر دستم بیرون کشیدن و دست های من روهم دستبند زدن..
_ولم کنید بذارید این بیشرف رو بکشم.. ولم کنیدددد!
زنده بودن این مرتکیه برای اجتماع خطر داره.. دستمو ول کنید بهتون میگمم!


به زور من رو به اتاقی بردن و حسن رو هم بردن به یه اتاقی دیگه تا دسترسی بهش نداشته باشم..
عصبی داد زدم:
_واسه چی دست منو دست بند زدین؟ مگه من مجرمم؟ بازکنید دستمو ببینم!

دراتاق بازشد و مردی که ستاره های روی شونه اش نشون از داشتن مقام بالا بود اومد داخل..
_تاوقتی بخوای قلدور بازی دربیاری اون دستبند توی دست شما میمونه!

_باشه من ساکت میشم بگید دستمو بازکنن لطفا..
به سربازی که روبه روم ایستاده بود اشاره کرد و سربازهم بدون حرف سری تکون داد و اومد دست بند رو باز کرد...

کلافه چنگی به موهام زدم وگفتم:
_من میتونم برم؟ انگار حال همسرم خوب نبوده باید برم بیمارستان.!
_صبرکنید تکمیل پرونده بشه و اون آقارو بفرستیم بازداشتگاه، بعدش میتونید برید!

_شما از‌‌طرف من هرکاری لازمه انجام بدید و هرنوع مجازاتی هست به بدترین شکل ممکن برای اون مرتیکه بی وجود در نظر بگیرید.. من رو ببخشید واقعا نمیتونم بمونم.. 

به طرف در رفتم و همزمان ادامه دادم:
_فقط لطفا کمکم کنید و بگید همسرم رو به کدوم بیمارستان منتقل کردن ممنو میشم..


بااینکه با بالاترین سرعت ممکن رانندگی میکردم اما بازم یک ساعت طول کشید تا به بیمارستان رسیدم..
مرتیکه بیشرف دور ترین نقطه ی شهر رو برای قایم شدن انتخاب کرده بود و متاسفانه شیرین روهم به بیمارستان های همون اطراف منقل کرده بودن..

با عجله از ماشین پیاده شدم و به طرف اورژانس پاتند کردم..
به قسمت پذیرش رفتم واسم وفامیل شیرین رو گفتم..

پرستار با آرامش به کامپیوتر نگاهی انداخت و دستشو به طرفی دراز کرد وگفت:
_ازاون طرف.. تخت شماره ی ۲۱۹
بدون حرف به طرف قسمتی که اشاره کرده بود رفتم...

بادیدن دوتا سرباز و شیرین که دستگاه اکسیژن جلوی صورتش بود به طرفشون پرواز کردم..
چشم هاش بسته بود و صورتش رنگ پریده بود..

روبه سربازها گفتم؛
_چه خبره؟ مشکلش چیه؟ چرا آوردینش اینجا؟؟
یکیشون با اخم گفت؛
_شما؟
_من همسرش هستم.. میشه بگید چی شده؟

_مااطلاعی نداریم جناب.. وقتی رسیدیم که ایشون بیهوش بودن..


باعجله به طرف قسمت پرستاری رفتم وگفتم:
_خانوم میشه لطفا دکتر تخت ۲۱۹ رو معرفی کنید؟
_مشکل بیمارتون چیه؟
_منم واسه همین میخوام دکترشو پیدا کنم که بدونم مشکلش چی بوده واسه چی آوردنش اینجا؟

_لطفا آروم باشید الان اطلاعتشو میدم خدمتتون.. اسم بیمارتون رو لطف کنید؟
اسم و فامیلشو گفتم و توی کامپیوتر نگاهی کرد وگفت:
_حمله تنفسی و احتمال سقط جنین به خاطر ضربه ای به شکمشون وارد شده!

_چی؟؟ سقط جنین؟ خانوم مطمئنید اشتباه نگرفتید؟ خانوم من باردار نبوده
_جناب مگه اسم ایشون شیرین شریفی نیست؟
_بله خودشه ..
_ما هم هرچی دکترش توی پرونده نوشته داخل سیستم ثبت کردیم.. 

طبقه دوم اتاق دکتر شهروز کریمی  بفرمایید باخود دکترشون صحبت کنید
باحرف های دکتر بی اراده بغضم گرفت..
به سختی تشکر کردم و عقب عقب رفتم...
شیرین باردار بوده خدایا... اون.. اون بچه ی من رو توی شکمش داشته و منه بی عرضه نتونستم ازشون محافظت کنم...

عقب عقب رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم و دستمو جلوی صورتم گرفتم.. 
چرا شیرین؟ چرا به من نگفتی لعنتی.. 
ازجام بلند شدم و به طرف اتاق دکترش حرکت کردم.. باید مطمئن میشدم...
اگه بلایی سراون بچه بیاد روزگار اون مرتیکه بیشرف رو سیاه میکنم.. قسم میخورم که هرثانیه اش رو تبدیل به جهنم کنم و هرثانیه هزاربار آرزوی مرگ کنه



تقه ای به در اتاق دکتر زدم ومنتظر جواب شدم..
_بفرمایید؟!
گوشه ی درروباز کردم وگفتم:
_اجازه هست بیام داخل؟
_البته جانم.. بفرمایید..!
رفتم داخل و گفتم:
_سلام خسته نباشید.. من همسر شیرین شریفی هستم امروز آوردن بیمارستان...

حرفمو قطع کرد وگفت:
_عع بله.. خیلی خوب شد که اومدید میخواستم واسه خانواده ایشون پیغام بفرستم..
_آقای دکتر میشه لطف کنید بگید چه مشکلی برای خانومم پیش اومده؟

_بله.. به خانومتون شک عصبی، حمله تنفسی و یک یاچند ضربه ی شکمی وارد شده که متاسفانه آسیب رسونده و برای نجات جان همسرتون باید بچه رو سقط کنیم..

وحشت زده درحالی که زبونم نمیچرخید گفتم:
_آدم ربایی شده.. همسرم رو دزدیده بودن ومن نتونستم ازش مراقبت کنم..
من.. من.. روبه دکتر کردم و با صدایی مملو از تمنا گفتم؛

_آقای دکتر خواهش میکنم نذارید این اتفاق بیوفته من هرچقدر لازم باشه هزینه میکنم.. هرکجا لازم باشه میبرمش.. 
بازهم حرفمو قطع کرد وگفت؛
_آقای محترم... انگار متوجه عرایض بنده نشدید..

جون همسرتون توی خطر هست.. جنین اونقدر که فکرمیکنید رشد نکرده و جون همسرتون خیلی مهم تره!
_نه نه.. منظورمن جنین نبود.. من فقط میخوام که همسرم چیزش نشه