علی آقاپور دوشنبه 26 اسفند 1398 01:51 ق.ظ نظرات ()
خان زاده/49


همه منتظر نگاهاشون رو به دهن اهورا دوخته بودن.
مادره عجوزش از این سکوت اهورا سو استفاده کرد و گفت
_خب معلومه پسرم مهتاب رو انتخاب می کنه...این دختره رو که مایه ننگه می خواد چیکار؟
نا امید سرمو پایین انداختم.
الکی به دلت صابون نزن آیلین...با اون خریتی که تو کردی امکان نداره اهورا تورو انتخاب کنه.
اهورا نفس عمیقی کشید و رو به ارباب گفت
_می خوام باهاتون صحبت کنم...تنها!
ارباب سری تکون داد و از جاش بلند شد.
مونس و به دستم داد و هردوشون به سمت باغ رفتن و همه رو توی خماری گذاشتن.
با رفتن شون صدای بحث از هر گوشه خونه بلند شد.
وقتی دیدم جای من بین این افراد نیست،بی سر و صدا به سمت یکی از اتاقا رفتم و گوشه ای نشستم.
مونس و داخل گهواره چوبی گذاشتم و شروع کردم به تکون دادنش.
در حالی که داشتم آروم گهواره رو به عقب و جلو تکون میدادم،صدای مشاجره ای از بیرون توجهم رو جلب کرد.

متعجب به اطراف زل زدم که دیدم صدا از پنجره ای میاد که داخل اتاق قرار داره.
از جام بلند شدم و محتاطانه به سمت پنجره رفتم و پشتش ایستادم.
صدای ارباب و اهورا بود...!
_من برات وارث بیارم بابا...اما نه از این دوتا دختر دهاتی...من می خوام پسرم از دختری باشه که لیاقت خانواده مارو داشته باشه.
ارباب متعجب پرسید
_اون دختر کیه؟
با حرف بعدی اهورا قلبم به درد اومد.
_هلیا! دختر شریک تون تو شرکت.

شکستم!
رسما شکستم...
اخه چه قدر بی رحمی اهورا...چه قدر؟
ازدواجت با هلیا کم منو شکست! حالا هم می خوای یه وارث برات بیاره؟
وای خدا من چه قدر احمقم.
فکر می کردم همه چیز درست میشه اما سخت در اشتباه بودم و امید الکی داشتم.
فراموش کرده بودم که روی پیشونی من نوشتن سیاه بدبخت!

دیگه نتونستم بایستم و به حرفاشون گوش بدم.
پاهام شل شد و همون جا روی زمین افتادم.
سرم و بین دستام گرفتم و اجازه دادم تا اشکام ببارن.

* * * * *
با باز شدن در سرم و بالا آوردم و بی فروغ به اهورا که میون چهارچوب در ایستاده بود زل زدم.
با دیدن چشمای قرمز و به خون نشسته ی من؛ تند درو بست و به سمتم اومد و پرسید
_گریه کردی؟
پوزخندی زدم و روم و ازش برگردوندم که غرید
_چته آیلین؟ چرا دوباره آبغوره گرفتی!
با درد چشمام و روی هم فشردم که موهام و کنار زد و با لحن آروم تری گفت
_چی شده آیلین؟
بغضم و قورت دادم و گفتم
_هیچی...هیچی نشده...تو برو با خیال راحت به فکر وارث ارباب باش.
چیزی نگفت که دلخور نگاهش کردم و ادامه دادم
_تو که می گفتی به خاطر بدهی که به پدره هلیا داری بهش نزدیک شدی! پس چیشد؟ نکنه به خاطر همون بدهی هم می خوای برات یه بچه بیاره؟
_ببین مـ...
میون کلامش پریدم
_هیس!هیچی نگو اهورا...هیچی نگو،من از اولشم می دونستم دلت پیش هلیا گیره فقط احمق بودم و نمی خواستم قبول کنم،فکر می کردم همه چیز درست میشه و تو بالاخره می فهمی درمورد من اشتباه کردی...اشتباه کردی و بهم ننگ هرزگی زدی در صورتی که من پاک بودم و هیچ رابطه ای با سامان نداشتم...تو فهمیدی من پاکم و باز نخواستی قبول کنی چون هلیا دوست داشتی و داری...تنها من این وسط اضافی بودم فقط من!

چشماش و ریز کرد و گفت
_هلیا برای من یه مهره سوختس، حال بابا و اون داداش حروم زادش و که بگیرم طلاقش میدم.
مات برده نگاهش کردم.
چه قدر بی رحم شده بود!
با سرزنش گفتم
_به خاطر انتقام می خوای پای یه بچه بی گناه رو به این دنیا وا کنی؟ اصلا به این فکر کردی که چه بلایی این وسط سره اون بچه میاد؟ تو با بابا و داداش هلیا مشکل داری نه خودش!
پوزخند زد.
_هه مهربون شدی! داداش لاشیش با ناموس من روی هم ریخت...منم تا ناموسش رو ن*گ*ا*م ولش نمی کنم...بچه ای هم که این وسط به دنیا میاد اصلا برام مهم نیست!
ازش فاصله گرفتم و وحشت زده گفتم
_دارم ازت می ترسم اهورا...تو از کی تا حالا اینقدر بی رحم شدی؟
انگار منتظر این سوالم بود که تند جواب داد
_از موقعی که زنم با یه حروم زاده خوابید.
با درد چشمام و باز و بسته کردم.
چرا نمی خواست بفهمه؟
چرا نمی خواست قبول کنه که من با سامان هیچ رابطه ای نداشتم.
_باید چیکار کنم تا باورت بشه من با ساما...

با غیظ میون کلامم پرید
_ آیلین به خدا اگر یبار دیگه اسم اون مرتیکه رو بیاری زندنت نمیزارم.
با ترس آب دهانم رو قورت دادم و گفتم
_باشه باشه...اما اهورا به خدا من هیچ رابطه ای باهاش نداشتم،چرا باورم نمی کنی؟ برای اثبات خودم باید چیکار کنم؟!
جوابم رو نداد و به جاش حرف و عوض کرد
_پاشو جارو بنداز...خستم،خوابم میاد!
کلافه گفتم
_جوابم رو بده...چرا باورم نداری؟ چرا منی رو که با همه ی بدی هات صادقانه به پات موندم رو باور نداری؟ 



بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_با این مظلوم نمایی هات نمی تونی من و خر کنی آیلین...تو اگه پاک بودی زیرش نمی خوابیدی که ازت عکس بگیره.
مثل دیوونه ها یهو از جام بلند شدم و داد زدم
_خدا لعنتت کنه اهورا...خدا لعنتت کنه...این همه با تموم بدی هات به پات موندم اما تو هنوزم باورم نداری...اما اشکالی نداره،فکر کن من هرزم فکر کن زیر این و اون خوابیدم من که با همه چی ساختم با این یکی دردم می سازم اما یه روزی می رسه که تو متوجه همه چیز میشی...متوجه میشی زنت پاک بود و تو بهش تهمت زدی،اونروز میبینمت! اونروز حتی اگه پام بیوفتی و التماسم بکنی نمی بخشمت...نمی بخشمت چون بدجور دلم رو شکوندی!
با صدای داد من مونس از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن.
دستی به صورتم که نفهمیدم کی به خاطر اشکام خیس شده بود کشیدم و به سمت مونس رفتم و بغلش کردم.
در حالی که داشتم مونس رو توی بغلم تکون میدادم گفتم
_برو بیرون اهورا...برو بیرون!
از جاش بلند شد و به سمت در قدمی برداشت.
صورتش به خاطر عصبانیت زیاد به کبودی می زد اما خداروشکر چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.
حتی نموند تا حداقل مونس رو آروم کنه!

* * * * *
به پرستاری که کنارش ایستاده بود زل زدم و مونس رو بیشتر به خودم فشردم.
هه!...پای حرفش موند و برای بیشتر عذاب دادن من پرستار آورد.
نگاه سردش و بهم دوخت و گفت
_از حالا به بعد این خانوم مراقب دخترمه...تو هم با خیال راحت به کارای خونه می رسی،نمی خوام وقتی اومدم خونه ببینم گند و کسافت همه جارو برداشته و یا غذا حاضر نیست.
پوزخندی زدم و طعنه آمیز گفتم
_بهتر نبود به جای این خانوم یه خدمتکار برای خودت میاوردی؟
با حرص دستاش و مشت کرد و عصبی نگاهم کرد.
سعی داشت مثلا جلوی اون دختره درست حرف بزنه و ظاهرش و خونسرد نشون بده.

با تحکم گفت
_شب برگشتم اگه شام حاضر نباشه من می دونم و تو!
و بعد با اخم به سمت در رفت و از خونه خارج شد.
با رفتنش نفس عمیقی کشیدم و روی مبل ولو شدم.
من آخر سر از دست این بشر دیوونه خونه بستری میشم!

دختره به سمتم اومد و روبه روم ایستاد و گفت
_بدید بچه رو من نگه دارم.
یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم
_خودم نگهش میدارم...چلاق که نیستم!
بی پروا توی چشمام زل زد و زمزمه کرد
_اما من از آقا پول میگیرم تا از دختر شون نگهداری کنم
از روی مبل بلند شدم و در حالی که داشتم به سمت اتاق می رفتم گفتم
_هر وقت به کمکت نیاز داشتم صدات می کنم.
و بعد وارد اتاق شدم و درو هم پست سرم محکم بستم.
عمرا اگر مونس و دست کس دیگه ای بسپارم.
این بچه دختره نازنین منه و اصلا نمی تونم از خودم جداش کنم.

یک ساعتی توی اتاق خودم رو با بازی کردن با مونس مشغول کردم تا اینکه خوابش گرفت.
بعد از اینکه خوابوندمش از اتاق بیرون رفتم تا یه فکری به حال شام کنم.
دلم نمی خواست بهونه ای دست اهورا بدم.
همین که وارد سالن شدم،دختره رو دیدم که روی مبل نشسته بود و داشت با گوشیش ور می رفت.
بی توجه بهش به سمت آشپزخونه رفتم که صداش طنین انداخت
_به آقا زنگ زدم تا تکلیفم رو مشخص کنن اما جواب ندادن.
با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و توی دلم گفتم
_چه بهتر!
خواستم به سمت یخچال برم که صدای زنگ خونه مانعم شد.
حتما سحر بودش،چون اهورا کلید داشت.
تند به سمت در رفتم و درو باز کردم اما با دیدن سامان رنگ از رخسارم پرید!


مات برده نگاهش کردم که پوزخندی زد و گفت
_چیه؟ توقع نداشتی من و اینجا ببینی!
با شنیدن صداش تازه به خودم اومدم و تند خواستم درو ببندم که پاش و لای در گذاشت و این اجازه رو بهم نداد.
درو به سمتم هل داد که ترسیده یه قدم عقب رفتم.
کامل دره خونه رو باز کرد و میون چهارچوپ در ایستاد و گفت
_نترس...کاریت ندارم.
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم
_اینجا چیکار می کنی؟
قدمی داخل خونه گذاشت که داد زدم
_یه قدم دیگه برداری به خدا زنگ می زنم به پلیس.
از صدای داد من؛ اون دختره از روی مبل بلند شد و به سمت ما اومد.
متعجب یه نگاه به من و سامان انداخت و گفت
_اینجا چه خبره؟
بی توجه به اون دختره نگاهم و به سامان دوختم و جدی گفتم
_برو سامان...مجبورم نکن کاری که نمی خوام انجام بدم.
به در تکیه زد و خونسرد گفت
_اومدم اینجا تا یه پیغام به اهورا برسونم.
متوجه منظورش نشدم و گفتم
_اهورا خونه نیست.
لبخند خبیثی زد و نجوا کرد
_راستش و بخوای با اهورا کاری ندارم...طرف حساب من تویی!

سر از حرفاش در نیاوردم و فقط گنگ نگاهش کردم.
از این غفلتم استفاده کرد و به سمتم اومد و تا خواستم حرکتی انجام بدم دستش به طرف سرم دراز شد و در آخرین لحظه تنها چیزی که متوجه شدم صدای جیغ اون دختره بود!



* * * * *
با صداهای گنگی که توی سرم اکو میشد سعی کردم چشمام رو باز کنم اما نتونستم.
انگار به پلک هام وزنه ده کیلویی آویزون کرده بودن که توان تکون دادن شون رو نداشتم.
تلاش کردم به یاد بیارم که چه اتفاقی افتاده که به این روز افتادم!
کم کم خون به مغزم دوید و تموم اون اتفاقا جلوی چشمام تداعی شد.
سامان!
پیامی که برای اهورا داشت!
و بیهوشی من!
در حال تجزیه و تحلیل اتفاقا بودم که صدای آشنایی رو بالای سرم شنیدم اما اینقدر مغزم خالی بود که به یاد نمی آوردم این صدا متعلق به چه شخصیه...
_اون مردی که این بلا رو سره خانومتون آورد یه پیغامی داد و گفت حتما به گوشتون برسونم.
صدای عصبی شخص دیگری بلند شد
_چی گفت؟ اون حروم زاده چی گفت!
شناختم...
این صدا رو شناختم...
اهورا بودش!
به سختی لای چشمام رو باز کردم که حاله محوی ازش دیدم.
_گفت بهتون بگم که این یه اخطار کوچیک بودش...گفت اگه دست از سره خواهرش برندارید اتفاقای بدتری میوفته!

اهورا با عصبانیت عربده ای زد که کامل چشمام رو باز کردم و نگاهم رو بهش دوختم.
با درد اسمش رو نالیدم
_اهــ...و...را.
نگاه به خون نشستش به سمت من سوق پیدا کرد.
با دیدن چشمای بازم، لبخند تلخی زد و با نگرانی به سمتم اومد.
کنارم نشست و با لحن مهربونی گفت
_خوبی خانومم؟ خوبی عسلم؟
با درد چشمام و باز و بسته کردم و گفتم
_کاره...سامان...بود...اون این بلارو...سرم...آورد.



دستم و گرفت و بوسه ریزی روش نشوند.
_تقاصش و پس میده خانومم! یه بلایی سرش میارم که به گه خوردن بیوفته.
دهن باز کردم تا چیزی بگم که رو کرد سمت اون دختره و گفت
_تو می تونی بری دیگه...بابت کمکتم ممنون.
دختره خواهش می کنمی زیر لب گفت و بعد از برداشتن کیفش بدون هیچ حرفی به سمت دره اتاق قدم برداشت و لحظه ای بعد صدای به هم خوردن دره خونه خبر از رفتنش داد.
با رفتنش؛ حرفی که می خواستم چند ثانیه پیش بزنم رو به زبون آوردم
_چرا این بازی و تمومش نمی کنی اهورا؟ چــ...
میون کلامم پرید و غرید
_همه چی تموم میشه اما فقط با مرگ سامان!
ترسیده نگاهش کردم که لبخند زورکی زد و خم شد و روی چشمام رو بوسید.
_تو نگران هیچی نباش عسلم...فردا تو و مونس میبرم یه جای امن.
پوزخند تلخی زدم.
حتما باید یه بلایی سره من بیاد تا اهورا باهام مهربون بشه و به فکرم بیوفته.
نگاهم و به چشماش دوختم و گفتم
_دلم می خواد بخوابم و وقتی بیدار میشم ببینم همه ی این اتفاقا یه کابوس وحشتناک بوده...بیدار بشم و ببینم شخصی به نام سامان و یا هلیا وجود نداره.
با حسرت بازدمش رو بیرون فرستاد و زمزمه کرد
_منم همین آرزو دارم.
_اگه تو بیخیال شون بشی این آرزو براورده میشه!

از کنارم بلند شد و در حالی که داشت عصبی به سمت کمد لباسای من می رفت گفت
_نمی تونم...نمی تونم بیخیال بشم و بگم به درک! یه سری اتفاقا افتاده که هنوزم برام قابل هضم نیست و دردناکه.
و بعد دره کمد لباسام رو باز کرد و لباس خواب قرمز رنگم رو بیرون آورد.
لباس خواب و به سمت بینیش برد و نفس عمیقی کشید و گفت
_مثلا بوی خیانتی که این لباس میده از همه چیز برام دردناک تره!

به سختی نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد
_چه طور از من می خوای فراموش کنم و بیخیال مردی بشم که با ناموسم روی هم ریخت؟ شاید تورو نکشتم آیلین و گذاشتم کنارم بمونی اما این لطف شامل حال اون سگ کثیف نمیشه!
نگاهم و از صورت کبود شده از خشمش گرفتم و چشمام رو هم فشردم.
هربار که درمورد خیانت و رابطه ای که اصلا وجود نداشت حرف می زد دلم می خواست بمیرم.
بالاخره تکون خوردم و به پهلو خوابیدم.
چشمام و باز کردم که تازه نگاهم به مونس افتاد.
توی گهوارش که کناره تخت قرار داشت غرق در خواب بود.
به سختی توی جام نشستم که تند اهورا به طرفم اومد و گفت
_چیکار می کنی!
خواستم خم بشم و مونس و از توی گهواره بردارم که این اجازه بهم نداد و جدی گفت
_تو باید استراحت کنی.
_مونس حتما گشنــ...
میون کلامم پرید
_پرستارش بهش شیره خشک داد...برای همینه که خیلی بی سر و صدا گرفته خوابیده.
با غیظ نگاهش کردم و گفتم
_من مادره اون بچم...بعد تو برای عذاب دادن من رفتی یه پرستار آوردی تا کاراش و انجام بده؟ چه قدر تو ظالم و بی رحمی!
به یک آن حالات صورتش تغییر کرد و
با نفرت گفت
تو چی؟ تو ظالم نیستی که به من خیانت کردی؟!

کنترلم رو از دست دادم و عصبی بدون اینکه فکر کنم گفتم
_اره اصلا من ظالمم! ولی بازم من با یه نفر بودم تو چی؟ می خوای نام ببرم چندبار تاحالا بهم خیانت کردی؟ مهتاب...هلیا...!
عصبی دستش و بالا آورد و خواست سیلی نثارم کنه که ترسیده چشمام و روی هم فشردم.
منتظر ضربش بودم اما هیچ اتفاقی نیوفتاد.
آروم لای چشمام رو باز کردم که دیدم دستش و تو هوا مشت کرده و داره غضبناک نگاهم می کنه.