علی آقاپور دوشنبه 26 اسفند 1398 09:26 ب.ظ نظرات ()
استاد متجاوز من/7


با نیشخند گفت: فکر میکردم حالا حالاها دور و ورمن افتابی نمیشی.
با تعجب گفتم: چرا؟! مگه چیکار کردم؟

با همون نیشخند گفت: گفتم الان ترسیده جرات نمیکنه بیاد مثل اینکه تو پررو تر ازین حرفایی.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: با من کاری ندارین؟

با چشمای سبز و جذابش زل زد به چشمام و گفت: بفرما راحت باش.
لعنتی جذاب بود، خیلی هم زیاد جذاب بود، چرا توی این مدت که اینجا کار میکردم متوجه نشده بودم.

عقب گرد کردم و رفتم سمت در که یهو برگشتم سمتش و گفتم: راستی، من الان چیکار کنم؟ دانشگاهمو‌که میتونم برم؟

نگاهم کردو گفت: کدوم دانشگاهی؟ 
_دانشگاه...
چند لحظه سکوت کرد و گفت: اره میتونی بری. به دستور خودم راننده میبرنت و میارنت. تماسات با خانوادته اونم کنترل میشه، دست از پا خطا کنی و زرنگ بازی بخوای دراری جون خانوادت در خطر میافته.

با تهدیدی که کرد قلبم ایستاد. با ترس ولی عصبانیت گفتم: اولا کاری نمیکنم چون دنبال دردسر نیستم، دوما اسم خانواده ی من و وسط نکش من به خواست خودم نیومدم ب این موضوع که بخوام دردسر درست کنم. قرارمون یه شب بود مثل اینکه حالا اینجا موندگار شدیم.


با خونسردی نگاهم کرد و‌گفت: خوبه. سعی من توی این مدت که کنارم موندگاری سعی کن عصبیم نکنی که عصبی بشم خیلی بد میشه.

از تهدیدش حرصی شدم و سری تکون دادم که گفت: نشنیدم!
_چیو؟!
_ چشم گفتنت و.
با حرص نفس حبس شدم‌و‌بیرون دادم. مرد به  تخسی این عوضی ندیدم به عمرم. 

با غیض اروم گفتم: چشم!
بعدهم قبل اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفتم دوباره یه چیزی یادم اومد که با سر رفتم توی اتاقش که با تعجب گفت: چته یابو؟ مثل گاو سرتو میندازی میری و میای.

چشمام از توهینش گرد شد و با عصبانیت گفتم: چی داری میگی؟ مواظب حرف زدنت باش!

با قلدری اومد سمتم و‌خم شد توی صورتم و گفت: اگه نباشم چی میشه؟ 
با خشم نگاهش کردم که بیشتر خم شد و با لحن موزی گفت: هوم؟ نگفتی!

از ضعفم حرصم گرفت، ازینکه دلم میخواست موهاشو بکشم و چنگ بزنم به صورتش و فحشش بدم.

اما فقط تونستم با حرص بگم: بی ادب.
با شنیدن حرفم انچنان زد زیر خنده که با ترس پریدم عقب. اولین بار بود دیدم از ته دل میخنده تو این مدت که پیشش بودم فقط اخم و تخم و دستور دادناشو دیده بودم.

چه خوشگل میخندید بی پدر، سرشو داده بود عقب و مردونه میخندید و سیبک گلوش بالا پایین می شد. اب دهنمو قورت دادم و با غیض گفتم:
_بسته دیگه! وایسا کار دارم.



بالاخره خندش تموم شد و سرشو تکون می داد و گفت: شبیه بچه کوچیکا فحش میدی،کوچولو نخورنت.
دندون غروچه ای کردم و سعی کردم بی توجه به حرفش بگم: الان من کجا باشم؟ تو اتاق خدمتکارا؟

سرشو به معنای نه بالاداد و گفت: دادم برات تمیزش کنن. اتاق کناری اتاق من.
ابروهام بالا پریدن. سری تکون دادم و باز سرم انداختم رفتم بیرون. حق داشت بگه گاو.

حرکت کردم سمت اتاقک و خرت و پرتام جمع کردم دلم خواست زنگ بزنم به مادرم از وقتی راحت حرف میزنم زنگ نزدم بهش.
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم بهش. بعد چندتا بوق صدای دلخورش پیچید: سلام چه عجب.

با لبخند گفتم: سلام مامانی.
ساکت شد، فقط صدای نفساش و میشنیدم. با لذت گوش دادم یهو با گریه گفت: آیسان مادر؟ حرف میزنی؟ راحت حرف میزنی؟ دیگه لکنت نداری دورت بگردم؟

هق هق هاش بلند شد که بغض کردم، با بغض خندیدم: حالم خوب شد مامان جونم٫ عزیزدلم. غصه نخور الکی گریه نکن ببین من خوب شدم.

با گریه گفت: دلم برا صدات تنگ شده بود مادر، فدای چشمای قشنگت بشم من. دلم برات تنگ شده بی معرفت یکم حرف بزن مامان بشنوه اخه تو کجا رفتی دختر؟ من دارم تنهایی دق میکنم. 

از پشت تلفن با عشق بوسیدمش و گفتم: میام مامان جون. چند روز دیگه میام پیشتون. خودت چطوری؟ بابا خوبه؟

نمیدونم چیشد انگار گریش شدید شدو بدون جواب دادن قطع کرد. لبخندی زدم از پنجره به اسمون خیره شدم. خدایا شکرت!



بعد از جمع کردن وسایلم دراز کشیدم روی زمین و‌ شروع کردم به ور رفتن گوشیم. ذهنم رفت سمت دامون! اون عوضی فقط من و بازی داده بود. اخرشم با بارانا موند فقط من این وسط زندگیم نابود شد.

با نفرت دستمو مشت کردم، زندگیتو‌ نابود میکنم. به غلط کردن میندازمت شده با شاهرخ همکاری میکنم تا به خواستت نرسی انتقام دل شکسته و‌اینده ی خراب شدم و ازت میگیرم.

یهو در باز شد سه تا از خدمتکارا اومدن داخل. شیرین و خاطره و زهرا اومدن داخل. با دیدنشون نشستم‌و‌ لبخندی زدم. شیرین با تعجب گفت: پس ندا راست گفت که با ارباب رل زدی؟

سعی کردم سوتی ندم و لبخندم و حفظ کنم.‌شیرین یه دختر تپل و سفیدی بود که ازون فضولای روزگار بود. زهرا با تعجب گفت: چطور ممکنه اخه ارباب به هیچکدوم از ما نگاه نمیکرد.

شیرین با لحن ساده لوحانه ای گفت: مارو‌نگاه نمیکرد ایسان خوشگله حتما عاشقش شد

خاطره مشکوک گفت: چیکار کردی دختر؟ باهاش خوابیدی؟

از سوالایی ک نمیتونستم جواب بدم کلافه شدم و گفتم: بچه ها من نمیتونم هیچی بگم ارباب تهدید کرده نباید جزئیات رابطموتو کسی بدونه وگرنه هم منو میکشه هم اون طرف و اخراج میکنه.



با ترس گفتن: باشه نگو ولش کن اصلا. 
شیرین دستمو‌گرفت و‌گفت: آیسان جونم تو خیلی که مهربون بودی همش موقعی که ما خسته بودیم کارای مارو انجام می دادی هیچوقتم نه نگفتی حتما خدا فهمید دید چه خوبی کمکت کرد تا زندگیت خوب باشه.

لبخندی به سادگی و‌محبتش زدم. دلم میخواست باهاشون درد و دل کنم اما نمیتونستم. بعد از کمی حرف زدن در باز شد و ندا با غیض گفت: برو بالا ارباب کارت داره.

با تنفر نگاهم کرد و‌رفت.خاطره با تعجب گفت: چش بود این؟
شیرین پشت چشمی نازک کرد و گفت: حسودیش شد دیگه ندیدی خودت؟ از بس بدذاته. انتظار داشت آقا بیاد اینو بگیره، بااون قیافش.

زهرا بلند خندید و گفت: زشته شیرین. بیا بریم سرکارمون تا طوبی نیومده خفتمون نکرده. آیسانم بره پیش ارباب ببینه چیکارش داره.
با شیطنت نگاهم کرد که نیشخندی زدم. بلند شدن و لحظه اخر هاطره گفت: آیسان جون هوای ماروهم داشته باش.

اونا واقعا فکر کرده بودن من الان میشم خانوم خونه؟! با خنده سری تکون دادم که با رفتنشون لبخندم محو شد. دلم میخواست با شاهرخ همکاری کنم تو کاراش دلم میخواست یه سد بزرگ بشم جلوی راه دامون و نزارم به هدفش برسه.



پوزخندی زدم، دامون خان منتظر یه مانع بزرگ باش. کاری میکنم هرچقدر تلاش کنی از هدفت دورتر شی. از اتاق رفتم بیرون و حرکت کردم سمت اتاق شاهرخ. تقه ای به در زدم که گفت: بیا تو.

رفتم تو و گفتم: با من کاری داشتین؟
_ اتاقت امادست! دقیقا اتاق کناری من سمت راست. حرفامم بهت گفتم دست از پا خطا نکن که عصبی میشم. 

اب دهنمو‌ قورت دادم وسری تکون دادم و باشه ای زیرلب گفتم.
چششششم!
با تعجب گفتم:چی؟
_نشنیدم بگی چشم.
با حرص دندونامو روی هم فشردم و گفتم: چشم.

از اتاقش رفتم بیرون و وارد اتاق کناری شدم. با دیدنش چشمام برق زد. کی از رفاه و اسایش بدش میومد که من بدم بیاد؟ یه اتاق بزرگ با دکور سفید سرمه ای. سمت راست تخت دونفره ی سفید که روش روتختی مخمل سرمه ای گذاشته بودن. پرده های سفید با رگه های سرمه ای.

یه فرش کوچیک حدودا ۶‌متری سرمه ای که وسط پهنش کرد بودن. یه کمد بزرگ سفید که سمت چپ قرار داشت. دقیقا کنار تخت میز آرایش سفید بزرگ بود. لبخندی روی لبم اومد.


رفتم روی تخت‌ و دراز کشیدم. بوی گل یاس میداد. از ته دل بو کشیدم. تشری به خودم زدم، تو برای این مسخره بازیا اینجا نیستی آیسان، نکنه یادت رفته؟ تو باید از دامون انتقام بگیری پس حواست و جمع کن.

باید یه جوری به شاهرخ نزدیک میشدم تا من و به گروهشون نزدیک کنه. بعد هم کم کم مخ دامون و میزدم که بهم اعتماد کنه هدفش و‌بهم بگه.

بعد هم گند میزنم به نقشه های جفتشون. اخمی کردم و به خودم گفتم اونوقت شاهرخ میره سمت خانوادم. چشم و بستم با کلافگی سرم و به بالشت تکیه دادم. 

شاید اخرش به شاهرخ حقیقت و گفتم و‌ رفتم. یعنی اون راحت ولم میکرد. با استرس نشستم. هوف خدایا چه غلطی کردم من و چه به انتقام گرفتن. دوست داشتم حالا که دامون من و با شاهرخ دید دیگه بس کنم برم خونه اگه کسی نمیفهمید شاید اینکارو میکردم.

حالا که همه فکر میکنن من دوست دخترشم و بخاطرم ادم کشته مجبورم که بمونم. مجبورم این انتقام و‌ادامه بدم، ببینم تهش چی میشه.

بغضم گرفت. خدا لعنتت کنه دامون. ازت متنفرم. اشکم ریخت. از خودمم متنفرم که هنوز بهت احساس دارم. هنوز میبینمت قلبم میخواد از جاش کنده شه. کم عذاب نکشیدم، دوسال تمام با قرص خواب میخوابیدم، دوسال زندگی به کامم تلخ شد. نمیبخشمت هرچقدر هم بهت علاقه داشته باشم ولی تو دلم دفنش میکنم.

بلند شدم و رفتم جلوی آیینه و به چهرم خیره شدم. قطره اشکی از چشمم چکید. شاید حق داشت ولم کنه، من همش لجبازی میکنم عشوه نمیام همش دوست داشتم حرف حرف من باشه.

دختری که عشوه نیاد و مردا نمیخوانش منم نخواست. یاد اخرین بار چهرش که از لذت ساک زدن بارانا سرخ شده بود افتادم. دندونام و بهم فشردم پشیمون میشی ازینکه از دستم دادی.


نمیدونم کی خوابم برد. با حس دستی روی بهشتم با وحشت پریدم. سایه ی مردی بود که توی تاریکی نمی دیدمش.

دستاش انقدر داغ بودن که خیسم کرده بود. ناخوداگاه نالم بلند شد. انگشت داغشو میکشید بین پام و تپلم و میمالید. کمرم و تکون میدادم که با شدت شلوارم و کشید پایین و سرشو برد بین پام.

با نفس نفس گفتم: تو کی هستی؟ دامون؟!
زبون داغش و که کشید بین پام جیغی از لذت کشیدم تند تند مک میزد و بهشتم و میذاشت بین لباش و می کشید داشتم دیوونه میشدم.

تند تند سرشو تکون میداد و توش با شدت نفس میکشید. یهو سرشو بلند کرد با دیدن شاهرخ که با شهوت و لب خیس داره نگاهم میکنه جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم...


پیاده داشتم از دانشگاه برمیگشتم و‌تو فکر خواب دیشبم بودم  و با یاد اوریش خیس میشدم، این چه خوابی بود لعنتی!نزدیک عمارت بودم که یهو از کنارم صدای بوق شنیدم. اخم غلیظی کردم و مقنعمو مرتب کردم و توجهی نکردم. بوق شدیدتر شد که با تشر برگشتم.

با دیدن شاهرخ خان جا خوردم. یاد خواب دیشبم افتادم، گوشام داغ شد. بااخم غلیظی داشت نگاهم میکرد و گفت: حواست کجاست؟ 

سرمو انداختم پایین و گفتم: ببخشید فکر کردم مزاحمه.
-بیا سوار شو.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: من؟ چرا؟
بی توجه به حرفم به روبرو خیره شد و منتظرم موند. با غیض ماشین و دور زدم و سوار ماشینش شدم. شاسی بلند بود و باکلاس. با دیدن نرمی صندلیش نیشم شل شد. با یاداوری اینکه چرا گفت سوار شم برگشتم سمتش و گفتم:
_کجا میخوایم بریم؟

با کلافگی نگاهم کرد که اخمی کردم و با غیض گفتم: حرف زدن انقدر سخته؟
بااخم و‌لحن خشکی گفت: از بیخود حرف زدن خوشم نمیاد. الانم بیخوده، صبرکن خودت میفهمی.

چشام و گرد کردم و گفتم: الان این همه حرف زدین اشکال نداشت فقط یک کلمه میخواین بگین که کجا داریم میریم سخته؟

بازم جواب نداد که با حرص دست به سینه نشستم. مردک روانی، به درک که نگفتی به جهنم که نگفتی. از بس لالی مردک الاغ. میخواد حرف بزنه زورش میاد. ایسان نیستم اگه ازین به بعد جوابتو دادم.