علی آقاپور دوشنبه 4 فروردین 1399 12:11 ب.ظ نظرات ()
استاد متجاوز من/8


بعد چند دقیقه پارک کرد و گفت: پیاده شو رسیدیم.
داشتم از فضولی میمردم اما از لجش چیزی نگفتم. با گیجی به اطرافم نگاه کردم. چی میخواست اینجا.

هولم داد و گفت: برو دیگه الکی اینجا ایستادی.
با منگی گفتم: کجا برم؟
یه جوری نگام کرد که انگار داره به یه احمق نگاه میکنه و گفت: بریم نمایشگاه ماشین.

چشمم گرد شد نمایشگاه ماشین؟! با گیجی پشت سرش راه افتادم و گفتم: منو برای چی اوردین؟ دلتون هوس ماشین جدید کرد؟ حتما از من هم نظر میخواین؟

به تصورم خندیدم و کوله مو‌ روی دوشم نزدیکتر کردم که اصلا توجهی بهم نکرد. ایش! مجسمه بهتر از تو کاربرد داره.

رفتیم داخل و فروشنده با دیدن شاهرخ با شوق رفت سمتش و گفت: سلام اقای معین خیلی خیلی خوش اومدین بفرمایید من در خدمتتونم.

ابروهام بالا پریدن. معین! عجب فامیلی داشت، مخفف و باکلاس. حالا منم فامیلی داشتم، دادمهر، مهر را داد. از تصورم لبخندی زدم که شاهرخ برگشت سمتم.

اخمی کرد و گفت: به چی می خندی؟ یکم نیشت و جمع کن. 
چشمام گرد شدو با حرص گفتم: برای خندیدنم هم باید جواب پس بدم؟



انگار حرفامو ‌نمیشنید و رو به ماشین هاکرد و گفت: انتخاب کن!
با بهت نگاهش کردم که با خشم تو صورتم اروم گفت: مگه بهت قول ماشین نداده بودم؟ حالا چرا مثل کودن ها منو نگاه میکنی؟ انتخاب کن دیگه!

با عصبانیت منم تو صورتش‌گفتم: کودن خودتی. 
چشماش از حرفم گرد شد که اهمیت ندادم رفتم سمت ماشین ها. همشون مدل بالا و شاسی بلند،نمیخواستم توی چشم باشم بعدم قول ۲۰-۳۰ میلیون گرفته بودم ازش اینا همشون گرونن.

با نارضایتی گفتم: اینا که گرونن.
ازم حرص داشت. زیرلب غرید: به اینکارا کاری نداشته باش، انتظار نداری من بااین تیپ و قیافم بیام برات پیکان بخرم؟

از تصور اینکه سوار پیکان سوار شه خندم گرفت اما رومو به یه سمت دیگه چرخوندم تا ضایعم نکنه. بعد چند دقیقه گفتم:‌نمیخوام پول و بده خودم میخرم چهارروز دیگه منت سرم نزاری.

خم شد سمتم و با عصبانیت سرم داد زد: انقدر مسخره بازی در نیار یه ماشین و‌انتخاب کن دیگه منتظر چی هسسستی!؟! 

چشمام از ترس گرد شد و بهش خیره شدم. جلوی فروشنده از خجالت سرخ شدم. سعی کردم به خودم بیام و با ترس چشم غره ای بهش رفتم و سمت ماشینا حرکت کردم.

نگاهم همشون مدل بالا بودن اخه من چجوری با این ماشینای اخرین سیستم میرفتم پیش مامان و بابام و دانشگاه. از همه مدل پایین تر ۲۰۷ نقره ای بود. 

به سمتش رفتم و نگاهی به داخلش کردم. دیدم اومد سمتم و با لحن تندی گفت: همین؟!

خوشم اومده بود، خیلی زیاد. سختم بود بگم اره این صفر بود زیر ۱۰۰ میلیون پولش نبود. برگشتم سمتش خیره شد توی چشمام که نگاهم و دزدیدم.

زیرچشمی نگاهش کردم که نگاهش ملایم شد و سرشو‌تکون داد و برگشت سمت فروشنده و گفت: یاسر اینو میبریم.
مرده با ذوق گفت: چشم آقا چشم.

شاهرخ رفت سمتش و من با ذوق به ماشین خیره شده بودم.  نمیتونستم به خودم دروغ بگم که من از این چیزا خوشم نمیاد و اهل پول و خوش گذرونی نیستم. پول پرست نبودم و شخصیت خودمو  برای پول زیر سوال نمیبردم اما همیشه دوست داشتم یه ماشین خوشگل برای خودم داشته باشم و واقعا خوشحال بودم. 

با صدای شاهرخ با صورت سرخ شده از هیجان برگشتم سمتش. با دیدن نگاهم لبخند کوچیکی زد که خوشگلش کرد. سوئیچ و گرفت سمتم و گفت: رانندگی بلدی؟

با خجالت پرسیدم: چقدر بود ماشین؟
با تاکید گفت: رانندگی بلدی؟
سری به معنای اره تکون دادم که دستم و گرفت تو دستش و کف دستمو باز کرد. به یاد خوابم داغ شدم. لعنتی الان وقت این فکرا نیست. سوئیچ و گذاشت تو دستم و گفت: خودت بیا من کار دارم میسپرم ماشین و برات بیارن بیرون و به بچه ها میسپرم کار سند و برات انجام بدن فقط شناسنامه و وسایل لازم و بهشون بده که به نامت بزنن.

باشه ی ارومی گفتم که گفت: خدافظ.
قبل اینکه بره صداش زدم: شاهرخ خان؟
برگشت سمتم که با لبخند خجولی گفتم: ممنونم بابت ماشین.
خیره به چشمام سری تکون داد و رفت. باذوق به ماشین نگاه میکردم یهو فروشندهه که فهمیدم اسمش یاسر بود اومد سمتم و گفت: مبارکتون باشه خانوم.


با لبخند گفتم: مرسی اقا. 
_صبر کنین میگم بچه ها ماشین و براتون بزارن بیرون.
با خوشحالی باشه ای گفتم که بلند گفت: علیرضا؟ بیا پسر ماشین خانم و ببر بیرون.

پسری قد بلند اومد بیرون و سلامی بهم کرد که جوابش و دادم. سوئیچ و بهش دادم که ماشین و روشن کرد و برد بیرون.

تشکری از جفتشون کردم و بعد از اینکه بهم تبریک گفتن و توصیه های لازم و راجع به ماشین دادن و‌درباره ب دندش گفتن که گفتم بلدم و مشکلی نیست.

بالاخره سوار شدم. با ذوق نگاهی به صندلی هاش کردم. بابام همیشه بخاطر مغازه و وام هایی که می گرفت قسط داشت و‌توان خریدن به ماشین جداگانه برای من نداشت. دامون خسیسم که از بس به فکر هوس و لاشی بازیاش بود وقت اینکارا رو نداشت.

ماشین و‌روشن کردم و چشمام برق زد. با خوشی حرکت کردم. اکثر اوقات قبل اینکه زندگی نحسم با دامون شروع شه ماشین بابا رو می گرفتم و میرفتم بیرون و برای همین دست فرمونم خوب بود. 

مثل پرنده سبک بود با لذت میروندم و عاشق سرعت بودم. بعد یه ساعت دور دور تو خیابون و حال کردن حرکت کردم سمت عمارت. میدونستم الان با این ماشین برم تو کلی تیکه میشنوم.

ولی چاره ای نبود دوتا بوق زدم که مش رحیم اومد سمت در و با تعجب به ماشین من که براش غریبه بود نگاه کرد. سرمو از شبشه بردم بیرون و گفتم:
_مش رحیم منم باز کن ببخشید پیاده نشدم.

مش رحیم با تعجب گفتی: تویی دخترم؟
به ماشینم نگاه مرد و با تعجب در و باز کرد. از شانس گندم طوبی و سه چهارتا از خدمتکارا تو حیاط عمارت بودن. با دیدنم بهت زده ایستادن.


ماشین و گوشه ی حیاط عمارت پارک کردم و چنگی به کوله م زدم و پیاده شدم. سوئیچ و زدم و در ماشین قفل شد. نفس عمیقی کشیدم، خودمو برای تیکه هاشون آماده کردم.

سوئیچ و پرت کردم توی کوله م و حرکت کردم سمت عمارت که طوبی با لحن متعجب وپر از حرصی گفت: اوهو، خانم خانما با ماشین جدید تشریف فرما شدن. آقا براتون خریدن؟ از کی تا حالا ارباب ها برای کلفتاشون ماشین مدل بالا میخرن؟
یهو صدای شاهرخ خان و شنیدم.
-از کی تا حالا کلفت ها تو کار اربابشون دخالت میکنن؟

برگشتم سمتش که دیدم با اخم به طوبی خیره شده. طوبی با شنیدن صدای شاهرخ خان رنگ از رخش پرید. با ترس برگشت سمتش و با تته پته گفت:
- آ...قا ببخشید م..من ق..صد جس..سارت نداشتم شرمنده.
پوزخندی زد و غرید: بار دیگه این چرت و پرتا رو هم از دهنتون بشنوم دندوناتونو خورد میکنم. 

طوبی زرد شد از ترس و خدمتکارای کنارش هم جیم شدن. جلوی چشمشون دستمو‌گرفت و کشید سمت خودش که طوبی چشماش گشاد شد.
شاهرخ خان تشر رفت: ب چی نگاه میکنی؟ برو دنبال کارت دیگه!

طوبی با ترس چشمی گفت و سریع رفت توی عمارت. لبمو گاز گرفتم که شاهرخ خان با عصبانیت نگام کرد و گفت: ب من میرسی بلبل میشی، نمیتونستی جوابشو بدی؟

چپ چپ نگاهش کردم: اولا که شما خودت اومدی نزاشتی من چیزی بگم، دوما من الان جوابشو میدادم گیس و‌گیس کشی میشد چون منم خدمتکارم.


سری تکون داد و گفت: بیا بالا کارت دارم.
پشت سرش راه افتادم و جلوی چشم خدمتکارا از پله ها رفتیم بالا. بعضی ها با حرص، بعضی ها با تعجب، بعضی هام با ذوق نگاهم میکردن. تو دلم پوزخندی به افکارشون زدم.

رفت تو اتاقش و در و باز گذاشت که منم برم تو. همونطور که کتش و در میاورد گفت: درو ببند.

دست گذاشت روی دکمه ی پیرهنش و همونطور که تو چشمم خیره بود یکی یکی دکمه هارو باز میکرد.
ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم که نقطه ضعف بدم دستش. با بیخیالی ظاهری نگاهش کردم.

پیراهنش و در اورد که هیکل عضله ایش نمایان شد. نیم نگاهی به هیکلش کردم و‌سریع خیره شدم به صورتش. یه تای ابرومو‌دادم بالا و با خونسردی الکیم گفتم: الان من و اوردین که هیکلتونو نشونم بدین؟

نیشخندی زد و گفت: اره نه که ادم قحطه.
اخمی کردم که رفت سمت کمدش و پشت کرد بهم که من فرصت کردم قشنگ هیکلش و دید بزنم.

قدبلند تر و کشیده تر از دامون بود، مشخص بود هیکلش با مکمل و امپول اینطوری نشده بود، همش عضله بود و برای همین هرچیزی بهش میومد. پاهای بلند و کشیده بود. کمرش از پشت بدون یه تار مو و ماهیچه های پیچ در پیچش خیلی خفن بود.

یهو دستشو بالا برد که ماهیچه های بازوش زد بیرون.چشمم گرد شد پدرسگ چی ساخته. یهو برگشت سمتم که سریع سرمو انداختم پایین.

از بالای کمدش یه پوشه در اوردو بعد از توش چندتا عکس در اورد واشاره کرد به تختش و گفت: بشین.
نشستم، خودشم روبروم نشست و یه عکس از بین عکسا بیرون کشیدبیرون و گذاشت جلوی صورتم.

با دیدن دامون توی اون عکس شوکه شدم که شاهرخ گفت: گفتی میشناسیش.
از ترس قفل کردم، یعنی فهمیده بود من زنش بودم؟ اب دهنمو قورت دادم و‌ گفتم: خوب؟ آره گفته بودم.

ابروهاش بالا پریدن و‌گفت: چی ازش میدونی؟ 
با گیجی گفتم: یعنی چی؟ 
اخم کرد و گفت: دارم فارسی حرف میزنم، گفتی میشناسیش، شناختت تا چه حده؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خوب.. خوب من که زیاد نمیشناختمش فقط تو‌خونه میومد و می رفت.
تو چشمام خیره شد که گفتم: میخواین باهاش شریک بشین؟
تو سکوت نگاهم کرد که ادامه دادم: اگه اولین باره شراکتتون زود اعتماد نکنید.

سریع پرسید: چرا؟ مگه تو چیزی ازش میدونی؟
- نه من از اون چیزی نمیدونم اما اینو میدونم ادم دفعه ی اول نمیاد همه چیشو کف دست غریبه بزاره. اطلاعات مهمتون و نه به این، به هیچکس نگین. 

خیره شد به چشمام و گفت: اگه نگم کارام پیش نمیره.
ابرو دادم بالا وگفتم: سرعت پایین با یه نفر قابل اعتماد خیلی بهتر از سرعت زیاد با ده تا گرگه که هر آن ممکنه به آدم ضربه بزنن.


نیمچه لبخندی زد و گفت: حرفای خوبی میزنی.
با لبخند گفتم: دخالت کردم ببخشید.
سرشو تکون داد و گفت: نه! حرفای جالبی بود،

- کارتون تموم شد؟ میتونم برم؟
سری به معنای آره تکون داد و گفت: هفته ی بعد مهمونی داریم بهت آدرس میدم برو اونجا لباس مناسب برای مهمونی انتخاب کن.

با ترس گفتم: خدمتکارا لو میدن منو. میگن من اینجا خدمتکار بودم. 
با بیخیالی گفت: من بهشون بگم جرئت ندارن چیزی بگن. اگرم گفتن مهم نیست، من برای کارام ازینا اجازه نمیگیرم.

باشه ای گفتم و بلند شدم قبل اینکه برم بیرون گفت: از ماشینت راضی؟

با یاداوردی ماشین دلم غنچ رفت و چشام برق زد. ولی سعی کردم جلوش ندید بدید بازی در نیارم و گفتم: 
_خیلی ممنونم ازتون عالیه.

سری تکون داد که بااجازه ای گفتم و از اتاق رفتم بیرون. کوله رو گرفتم دستم و رفتم توی اتاق خودم. خودم؟ نیشخندی زدم به حرفم و شروع کردم به عوض کردم لباسم.

سوئیچ ماشین و گوشیمو از کیفم در اوردم و پرت کردم روی تخت و یاد یه چیزی افتادم و سریع بلند شدم و رفتم سمت اتاق شاهرخ.


تقه ای به در زدم که گفت: بله؟
_آیسانم.
_بیا تو
در و باز کردم و رفتم تو که دیدم با شلوارک لم داده روی تختش و رفتم جلوتر و گفتم: خواستم بگم من میخوام بعد مهمونی چندشب برم پیش پدر و مادرم.

با چشمای با نفوذش‌ خیره شدبهم و‌گفت: بزار این مهمونی تموم شه راجع بهش صحبت میکنیم.
_خواستم بهتون بگم چون به مادرم اطلاع دادم.

دوباره وحشی شد و با لحن سختی گفت: اطلاع دادی که دادی، بدون هماهنگی من نباید اطلاع می دادی. باید فکر کنم وضعیت و‌بسنجم بعد میزارم بری.
چشام گشاد شد و گفتم: یعنی چی؟ من میخوام خانوادمو ببینم، چه ربطی ب وضعیت داره؟

یهو با عصبانیت داد زد: همین که گفتم برو بیرون.
با غیض نگاهش کردم و رفتم سمت در و رفتم بیرون و محکم بستمش. با حرص رفتم سمت اتاق.
خودم و پرت کردم روی تخت و چشمام و بستم تا بتمرگم کمتر حرص بخورم از دست اون روانی.



بعد سه روز بهم آدرس اون بوتیکی که قرار بود برای شب مهمونی لباس بخرم و داد و‌گفت که برم خرید کنم، اماده شده بودم که برم و از پله ها رفتم پایین.

رسیدم پله ی اخر با دیدن شاهرخ خان و یه پسر همراش. با تعجب نگاهشون کردم و سلامی دادم و از کنارشون رد شدم که شاهرخ گفت: صبرکن باهم میریم.

نگاهی به پسره کردم و رو کردم سمت شاهرخ و گفتم: برا خودتون خرید دارین؟
چیزی نگفت که نگاهی به هیکلشون کردم و با مسخرگی گفتم: فکر نکنم لباسای این مغازه ای که شما آدرس دادین اندازه ی شما دوتا شه.
شاهرخ اخمی کرد که گفتم: مگر اینکه دکلته چهارایکس لارژ سفارش بدین.

پسره کنار شاهرخ بلند زد زیر خنده و شاهرخ با عصبانیت گفت: خوشمزه شدی خیلی! بیا بریم حرف اضافه نزن.

پشت سرشون راه افتادم پسره هم همینطوری داشت می خندید. شاهرخ برگشت سمت پسره و گفت: سهند چی گفتی بگیرم؟ همون چیزی که گفتی نقشه کشیدی ب اینم بگو من سر در نمیارم.

سهند برگشت سمتم و با خنده گفت: سلام خانم محترم من به شاهرخ گفتم یه جا برین یه لباس ست بگیرین بعد هم یسری چیزا هست که باید برای دفاع همراهتون باشه.



با منگی نگاهش کردم و گفتم: دفاع؟ مگه میخوایم بریم جنگ؟ 
سهند با نیشخند گفت: نمیخواین که اتفاق مهمونی قبلی دوباره تکرار شه که؟

اب دهنمو قورت دادم و با ترس گفتم: نه.
سوار ماشین شدیم و‌شاهرخ پشت فرمون نشست. دوستش برگشت سمتم و گفت: اولا اینکه باید بگم خبر دوستی شما مثل بمب ترکیده و‌پخش شده تا حدی که خانواده ی شاهرخ جان خبردار شدن و میخوان برگردن ایران.

دهنم یک متر باز شد‌ و بابهت نگاهشون کردم. شاهرخ با کلافگی نگاهم کرد از تو ایینه که سهند ادامه داد و گفت: حالا برای اینکه ضایع نشه شما باید خیلی تو نقشتون فرو برین و امروز باید یه لباس ست بخرین و‌جنابعالی هم باید یه چیزی همراهت باشه که بعدا بهت میدم.

با کنجکاوی گفتم: چی؟ 
شاهرخ گفت: فعلا ساکت باشین بعدا حرف بزنین.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: تا حالا دوست دختر نداشتی که اینا انقد رم کردن؟

دوباره سهند زد زیرخنده و شاهرخ چشم غره ای بهم رفت که سکته ی ناقص زدم و‌مثل ادم نشستم سرجام که شاهرخ حرف اومد: من دوست دخترام برای تخت خوابم بودن هیچوقت توی جمع با دختری ظاهر نشدم.