علی آقاپور دوشنبه 4 فروردین 1399 12:20 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/91



باپاهایی که قدرت تکون خوردن نداشتن به طرف شیرین رفتم..
دستگاه وماسکی که جلوی دهنش بود مانع میشد که واضح ببینمش.. 
بهش رسیدم.. غرق خواب بود.. باغم دستمو روی گونه اش کشیدم و زمزمه کردم:

_منو ببخش شیرین.. باید قبل از اینا پیدات میکردم.. نتونستم از بچمون محافظت کنم..
نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و بازهم به صورت مثل برفش زل زدم...

مامانم راست میگفت.. شیرین انگار یک پا از سفید برفی هم سفیدتره!
اما من اصلا به این چیزها توجه نکرده بودم..! چی شد که اینجوری شدم؟ چطور تونست تا این اندازه منو وابسته خودش کنه؟ 

اصلا این دختر ازکجا اومد وارد زندگی من شد؟؟
به نفس فکرکردم.. نمیتونم باهم مقایسه کنمشون.. 
این دونفر چه ازنظر ظاهری چه تیپ و رفتار و شخصیت وحتی دنیاشون باهم فرق داره..

حتی خوب میدونم که تا قبل از اومدن شیرین انتخاب من افرادی با خصوصیات نفس بود.. چی شد که بااومدن شیرین نظرم عوض شد؟ چرا رفتارهای نفس به نظرم زشت و زننده میاد و شیرین رو یک قدیسه می بینم؟؟

چشم هامو بستم و زمزمه کردم:
_آخ آقا جون.. ببین چطوری منو اسیر کردی؟!! کاشکی میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و همه چیز رو ازاول بچینم.. کاش..


اززبون شیرین:

برای بارهزارم توی دستشویی عق زدم و بازهم جز صدا و داغون شدن دل وروده ام چیزی نبود.. 
باحرص ضربه ای روی شکمم زدم وگفت:
_خب آخه درد بگیری چه مرگته بی صاحب شده دو دقیقه آروم بگیر والا بلا چیزی کوفتم نکردم که بالا بیارمش کشتی منوووو!

صدای حسن باعث شد ازترس بپرم و سرم به لوله ی روشویی بخورد کنه!
_باکی حرف میزنی؟
_وای خدا.. آخ سرم!
برگشتم سمتش.. درحالی که سرمو مالش میدادم با نفرت گفتم:

_چه خبرته؟ واسه چی اومدی تو دستشویی؟ شاید من خاک برسر لخت بودم وااا!
درحالی که مشکوک نگاهم میکرد گفت؛
_صدای حرف زدنت میومد فکرکردم با موبایل داری حرف میزنی!

_تواین قبرستونم موبایل پیدا میشه مگه؟ برو بیرون بیشترازاین....
هنوز حرفم تموم نشده بود که بی اراده عق زدم...
_چته تودختر؟ نکنه ‌سردی کردی؟ اخه توکه چیزی نخوردی!

یه دفعه ساکت شد و بالحنی ناباور ادامه داد:
_یانکنه حامله ای؟



توی همون حالت وحشت زده خشکم زد..
یاامام زمان.. فهمید.. بدبخت شدم!

بایدهر طور شده جمعش میکردم وقضیه رو می پیچوندم..
دست هام میلرزید اما خودمو جمع کردم و اخم هامو توهم کشیدم وبه طرفش برگشتم وگفتم:

_چی داری میگی واسه خودت؟ انگار اونقدرا که وانمود میکنی ازچیزی خبر نداری ها! نکنه فکرکردی من واقعا زن اون احمق شدم؟
باقدم های لرزون ازکنارش رد شدم وهمزمان گفتم؛

_اون یه ازدواج سوری ومسخره بود که تازه متوجه شدم علتش چی بود.. ضمنا من غذا نمیخورم حالت تهوع بهم دست میده لازم نکرده دکتر زنان زایمان بشی واسه من.. حالا هم برو بیرون میخوام استراحت کنم!

باچشم های ریز شده درحالی که صورتش به رنگ پریدگی میزد گفت:
_اوکی.. بیشتر مواظب خودت باش.. میگم واست غذا بیارن.. 
پشت چشمی نازک زدم و روی تخت دراز کشیدم وسعی کردم حالت تهوع مسخره ام رو محار کنم..

ازش معلوم بود آدم خیلی باهوشیه و اگه یک بار دیگه جلوش بالا عق میزدم بدون هیچ شکی میفهمید حامله ام و میزد بلایی سر جفتمون میاورد




نمیخواستم بچه رو نگهدارم.. من برای زندگی وآینده ام رویا های زیادی داشتم .. دلم میخواست به شغل دلخواه و آرامشی که همیشه آرزوشو داشتم برسم اما...

با مرگ آقاجون و اومدن اهورا به زندگیم، همه چیز بهم ریخت... تنها چیزی که هیچوقت توی رویاهامم بهش فکرنمیکردم و جایی توی آینده ام نداشت عشق بود... 

عاشق مردی شدم که نامزد داشت.. عاشق بود.. ناخواسته وارد زندگی دختری شدم که از شدت عشق حسادت تموم وجودشوپر کرده بود.. 

من حتی نمیدونم تکلیف اون دختر چیه! قراره چه سرگذشتی با اهورا واسش رقم بخوره.. اگه عاشق هم باشن چی؟ من چطور میتونم با اومدن یه بچه گند بزنم به همه چیز؟؟ 

نه نه.. غیر ممکنه این بچه رو نگهدارم.. من هیچکدوم از حرف های حسن رو باورنکردم.. باورنکردم که آقاجون پدربزرگم باشه... باور نکردم که اموالشو به نام من زده باشه.. باور نکردم که هورا منو بخاطر پول وارد این بازی کرده باشه اما..... 

اما اگه یک درصد حرف های حسن درست باشه چی؟؟؟ حتی تصورشم قلبم رو به درد میاره.. مطمئنم اون روز برای من قیامت میشه..




نمیدونم چندساعت گذشته بود توی همین فکرها بودم که کلید توی قفل درچرخید و در اتاقم بازشد..
حسن بود.. ترسیده بلند شدم و بدون حرف نگاهش کردم...

به غذاهای دستش اشاره کرد وگفت؛
_پاشو.. پاشو ببین برات چی آوردم.. بابوی کباب هم آب دهنم راه افتاد هم دلم شروع به قلقلک کرد.. 

دلم میخواست یه ذره، حتی شده یه نیکه اندازه نخود ازکباب بخورم اما موجود مسخره توی شکمم انگار خوشش نیومده بود و بوی کباب به مزاجش خوشش نیومده بود...

کلافه باحالی که به سختی آرومش کرده بودم و حالا با استشمام بوی کباب و ریحون تازه دوباره دگرگون شده بود، شالمو جلوی دهنم گرفتم وگفتم:

_وای توروخدا ببرش.. من ازکباب بدم میاد..
دیگه مشکوک نگاهم نکرد.. چشم هاشو ریز نکرد و نگاه پراز ابهام ننداخت..

بالبخند به طرفم اومد و ادامه داد:
_اشکال نداره باباجان.. توکباب نخور.. سه نوع غذا گرفتم.. هرکدمو میتونی تحمل کنی از همون بخور..

این دفعه نوبت من بود که ریزبینانه و مشکوک نگاهش کنم... چه خبربود؟ نکنه فهمیده و میخواد بلایی سرم بیاره؟ نکنه غذا رو مسموم کرده؟


چرا یه دفعه اینقدر مهربون شد؟ ترسیدم.. غذاهارو کنار زدم وگفتم؛
_چیه؟ دست ودل بازشدی؟ مهربون شدی؟ این اداها به تونمیاد.. بردار ببر غذاهاتو محبت مسخره وپوچ توروهم نمیخوام!

باتعجب گفت؛
_چی میگی تو؟ این حرف هارو ازکجات درمیاری؟ هیچ معلوم هست چی داری بلغورمیکنی؟ من همیشه مهربون نیستما.. یه دفعه دیدی دوباره دستم روت بلند شد زدم یه بلایی سرت آوردما!

_منوتهدید نکن من از تووامسال تو نمیترسم حالاهم برو بیرون به قیافه ات آلرژی پیدا کردم می بینمت حالت تهوع بهم دست میده!

_به جهنم.. لیاقت نداری.. باآدمایی مثل تورو باید مثل حیون برخورد کرد.. تا دوخط بهتون میخندن توهم میزنین! منو باش میخواستم بهت رحم کنم.. 

مثل اون مادرت لیاقت نداری!
واسم مهم نبود چی میگه.. هیچکدوم از حرف هاش عصبیم نمیکرد چون واسم ارزش نداشتن.. اسم مادر که میومد غیرتی نمیشدم چون من مادری نداشتم ونخواهم داشت.. پس حرف های اون روانی روی من تاثیری نداشت!