علی آقاپور دوشنبه 4 فروردین 1399 12:23 ب.ظ نظرات ()
خان زاده/50


عصبی نگاهم کرد و غرید
_حیف...حیف که حالت خوش نیست وگرنه می دونستم چه بلایی سرت بیارم.
با بغض نگاهش کردم که از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

* * * * *
_میشه بگی داریم کجا میریم؟
جوابم رو نداد.
حتی نگاهمم نکرد!
هنوزم به خاطر حرف دیشبم از دستم عصبانی بود.
اما آخه من که چیز بدی نگفتم!
حقیقتی رو به زبون آوردم که داشت زجرم میداد.
وقتی دیدم قرار نیست چیزی بهم بگه،ترجیح دادم حداقل خودم و با دیدن مناظر بیرون سرگرم کنم.
از درختای سرسبز و تنومندی که داخل جاده وجود داشت مشخص بود که داریم میریم شمال!
یعنی جای امنی که ازش حرف می زد توی یکی از شهرای شمال بودش؟
به پشتی صندلی تکیه دادم و مونس و محکم توی بغلم گرفتم.
محو تماشای مناظر بیرون بودم که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

با صدا شدن اسمم توسط اهورا آروم لای چشمام رو باز کردم و با چشمای خواب آلود نگاهی به اطرافم انداختم.
_ما کجاییم؟
سرد جواب داد
_پیاده شو می فهمی!
چندین بار پلک زدم تا کمی دیدم بهتر شد.
خواستم از ماشین پیاده بشم که تازه یاده مونس افتادم.
ترسیده به اطرافم نگاهی انداختم که دیدم بغل اهوراس.
تند از ماشین پیاده شدم و به طرف اهورا رفتم.
مقابلش ایستادم و جدی گفتم
_میشه بگی ما کجاییم؟
در حالی که داشت گونه مونس و نوازش می کرد بالاخره جوابم رو داد
_رشت.
متعجب لب زدم
_رشت؟ رشت برای چی؟
نگاهم کرد...اما نگاهش مثل قبل نبود.
سرد و بی روح!
_اینجا خونه مادره یکی از دوستامه...جایی که تو و مونس در امان هستید.
دهن باز کردم تا سوال دیگه ای بپرسم که نگاهی به پشت سرم انداخت و تند گفت
_اوناهاش...اون مامانه دوستمه.
به طرفی که با چشم اشاره کرد برگشتم که با یه خانوم مسن که لباس محلی زیبایی به تن داشت مواجه شدم.


اون خانوم با دیدن ما لبخند مهربونی زد و به سمت مون اومد.
اهورا رو مخاطب قرار داد و با خوش رویی گفت
_خوش اومدی پسرم.
_ممنون...ببخشید شمارو هم توی زحمت انداختم.
_این حرفا چیه چه زحمتی! زن و بچه تو هم مثل عروس و نوه من می مونن.
و نگاه مهربونی به من و مونس انداخت که زیر لب سلام کردم.
_سلام عزیزم...بیاید بریم داخل.
اهورا گونه مونس رو بوسید و بعد به بغلم دادش و گفت
_من باید برم مریم بانو...یه سری کارای عقب افتاده دارم که باید انجام بدم.
قلبم لرزید!
می ترسیدم بره و سامان بلایی سرش بیاره.
اون خانوم که حالا فهمیده بودم اسمش مریم بانو گفت
_باشه پسرم...خیالتم راحت مراقب امانتی هات هستم.
اهورا سری تکون داد و بعد از خداحافظی با من و مریم بانو به سمت ماشینش رفت.
دلم طاقت نیاورد بزارم همین جوری بره.
برای همین مونس و به مریم بانو دادم و به سمتش دویدم.
ملتمسانه اسمش رو صدا زدم که به سمتم برگشت.
ناخوداگاه با دیدن چهرش اشک توی چشمام جمع شد.
نمی دونم چرا اینقدر دلم شور می زد و احساس می کردم دیگه نمیبینمش!
با دیدن چشمای گریونم اخم کرد و گفت
_قرار نیست برم دیگه برنگردم که اینجوری آبغوره گرفتی!
خودم و توی آغوشش انداختم و نالیدم
_با اینکه خیلی اذیتم کردی اما فکر از دست دادنت هم حکم مرگ رو برام داره! توروخدا مراقب باش اهورا.
پیشونیم رو بوسید و گفت
_تو هم مراقب خودت باش! کارم که تموم بشه میام دنبالت.
از آغوشش بیرون اومدم و عمیق توی چشماش زل زدم.
من چرا اینقدر این مرد رو دوست داشتم؟
با تموم بدی هاش بازم حاضر بودم براش بار ها و بار ها بمیرم و زنده بشم.


لبخند محوی زد و گفت
_اینجوری نگام نکن!
_چه جوری؟
_همین جوری که الان داری نگام می کنی!
سرم و پایین انداختم و گفتم
_کاش نمی رفتی...من خیلی دلم شورت و می زنه.
موهام و از توی صورتم کنار زد و زمزمه کرد
_نمی خواد نگران من باشی...فقط حواست به خودت و مونس باشه!
سرم و تکون دادم که گونم رو بوسید و ازم فاصله گرفت و به سمت ماشینش رفت.
لحظه اخر قبل از اینکه سوار بشه داد زدم
_خیلی دوستت دارم اهورا
داشت سوار ماشین میشد که با صدای من میخکوب سره جاش ایستاد!
برگشت و با یه غم خاصی نگاهم کرد.
کاش می تونستم بفهمم دلیل این غم توی چشماش چیه...!

* * * * *
”یک هفته بعد”

یک هفته گذشته بود و هنوز اهورا نیومده بود دنبالم.
هر از گاهی زنگ می زد و حالم رو می پرسید اما دلتنگی من با شیدن صداش رفع نمیشد.
من دلم هوس بوی عطر تنش رو کرده بود.
حاضر بودم هر چه قدر دلش می خواد بهم تهمت بزنه،آزارم بده ولی کنارم باشه.
با صدای گریه مونس دره تراس رو بستم و به سمتش رفتم.
توی بغل گرفتمش و شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق تا آروم بشه.
این بچه هم مثل من بی قرار شده بود.
انگار دوری پدرش رو حس می کرد.
بالاخره بعد از یک ربع اینور و اونور زدن مونس خانوم آروم شد و خوابید.
نفس عمیقی کشیدم و روی تخت قرارش دادم که همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
از ترس اینکه مونس از خواب بیدار نشه تند به سمت گوشیم خیز برداشتم و نگاهم و به صفحش دوختم.
با دیدن اسم اهورا خوشحال تماس رو وصل کردم و گفتم
_الو اهورا...!
_سلام.
صداش گرفته بود و حالت عادی نداشت.
ترسیده لب زدم
_چیشده؟ اتفاقی افتاده!


_نه نترس...چیزی نشده فقط من نیم ساعت دیگه می رسم اونجا...فکر کنم مریم بانو و دختراش تا الان دیگه خوابیده باشن،زنگ که بهت زدم زود بیا درو باز کن.
ذوق زده گفتم
_میای اینجا؟
_آره مگه اشکالی داره؟
تند زمزمه کردم
_نه نه...زنگ که زدی میام درو باز می کنم.
و بعد تماس رو قطع کردم و منتظر روی تخت نشستم.
از اینکه بعد از یک هفته دوری بالاخره اهورا رو میدیدم ضربان قلبم اوج گرفت و از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم.

هنوز نیم ساعت نشده بود که گوشیم زنگ خورد.
از جام بلند شدم و آروم طوری که کسی از خواب بیدار نشه از اتاق بیرون زدم و خودم رو به حیاط رسوندم و درو باز کردم.
سرکی به بیرون کشیدم که دیدم اهورا داره از ماشین پیاده میشه.
با دیدن ماشین مدل بالای جدیدش رسما وا رفتم.
پس تموم داراییش رو از ارباب پس گرفته بود.
به سمتم اومد و مقابلم ایستاد که از جلوی در کنار رفتم.
وارد حیاط شد و درو پشت سرش بست.
آروم پرسیدم
_این موقع شب اینجا چیکار می کنی؟
دستم و گرفت و پچ زد
_بریم داخل میگم برات.
و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت خونه قدم برداشت و من رو دنبال خودش کشید.
وارد خونه که شدیم به طرف اتاقی که مریم بانو بهم داده بود رفتم و اهورا هم پشت سرم به راه افتاد.
وارد اتاق شد و درو بست و قفلش کرد.
با اینکارش جوش آوردم و عصبی گفتم
_پس برای رفع نیازات یاده من افتادی!
چیزی نگفت و مشغول در آوردن کتش شد که با تشر ادامه دادم
_چیه؟ نکنه هلیا خانوم نمی تونه بهت خوب حال بده!
خونسرد لب زد
_طلاقش دادم.


ناباور نگاهش کردم.
امکان نداشت...
یعنی واقعا طلاقش داده بود؟
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم
_مزخرف نگو! مجبوری نیستی به خاطر ایــ...
تند ذهنم رو خوند و میون کلامم پرید و با غیظ گفت
_به نظرت من آدمیم که به خاطره س*ک*س دروغ بگم؟ 
شرمنده سرم و پایین انداختم که کتش و گوشه اتاق پرت کرد و به سمتم اومد.
روبه روم ایستاد و کلیپسم رو باز کرد که باعث شد موهای لختم دورم بریزن.
خمار نگاهش و به لب هام دوخت و خواست سرش و جلو بیاره که پرسیدم
_چرا طلاقش دادی؟
_دلم خواست...باید از تو اجازه می گرفتم؟
_می خوام دلیلش رو بدونــ...
با قراری لب های ملتهبش روی لب هام به کل خفه خون گرفتم.
اولش نمی خواستم همراهیش کنم اما با حرکت لب هاش روی گردنم کم کم کنترلم رو از دست دادم.

* * * * *
صبح از ترس اینکه مبادا مریم بانو من و اهورا رو با این وضع ببینه زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم.
به سمت لباسام که هر کدوم یه گوشه اتاق پرت شده بود رفتم و یکی یکی پوشیدم شون.
بالای سره اهورا که غرق در خواب بود ایستادم و آروم تکونش دادم که لای چشماش رو باز کرد و گیج نگاهم کرد.
_هوم؟
_پاشو اهورا...پاشو لباسات و بپوش...یهو مریم بانو میاد میبینتت زشته.
بیخیال چشماش و بست و گفت
_بیاد! جرم که نکردیم.
دلم می خواست از دستش جیغ بزنم.
دوباره تکونش دادم و گفتم
_پاشو اهورا...تو شاید عین خیالت نباشه اما من خجالت می کشم.
بی توجه به حرفم دستش و دور کمرم حلقه کرد و من و به سمت خودش کشید که توی بغلش افتادم.



نزدیک گوشم پچ زد
_در قفله...با خیالت راحت بگیر بخواب.
کمی ازش فاصله گرفتم و به سمتش چرخیدم.
جدی گفتم
_می خوام باهات حرف بزنم اهورا.
بدون اینکه حتی تکونی به خودش بده و یا حداقل چشماش رو باز کنه گفت
_بعدا حرف می زنیم...الانم جون جدت بزار بخوابم!
مظلومانه نگاهش کردم و چیزی نگفتم که چشماش رو باز کرد و لب زد
_اونجوری من و نکن وگرنه هوس می کنم یبار دیگه طعمت رو بچشم!
مظلومیت بیشتری به چشمام تزریق کردم و پرسیدم
_چرا هلیا طلاق دادی؟ من فکر می کردم دوسش داری و می خوای برات یه پسر بیاره!
انگشتش و روی لب هام قرار داد و زمزمه کرد
_هیس! دیگه این حرف و نزن...من بچه ای رو که مادرش تو نباشی نمی خوام.
با این حرفش کیلو کیلو قند توی دلم آب شد.
دوباره چشماش و بست و خواست بخوابه که همون لحظه صدای گریه مونس بلند شد.
از جام بلند شدم و به سمت مونس رفتم و بغلش کردم.
اهورا کلافه توی جاش نشست و نالید
_نخیر! مثل اینکه اینجا خبری از خواب نیست.
ریز ریز خندیدم و لباسم و بالا دادم.
بیچاره بچم گشنش شده بود.
تند سینم رو گرفت و مشغول خوردن شد.
با لذت داشتم نگاهش می کردم که متوجه سنگینی نگاه اهورا شدم.
سرم و بالا آوردم که با پرویی گفت
_به باباش نمیدی؟
در جوابش فقط اخم کردم که بدتر ادامه داد
_البته دیشب به این بابای بیچارش یه چیز بهتر دادی!

با حرص متکایی که کنارم قرار داشت و برداشتم و به سمتش پرت کردم که توی هوا گرفت و برام ابرویی بالا انداخت.
_خیلی بی شعوری اهورا!
_تازه این و  فهمیدی خانومم؟


با تشر گفتم
_پاشو...پاشو به جای اینکه مزخرف بگی لباسات رو بپوش!
سری تکون داد و خواست از توی رخت خواب بلند بشه که همون لحظه تقه ای به در اتاق خورد.
چشم غره ای بهش رفتم و لباسم و پایین دادم و در حالی که مونس و در آغوش گرفته بودم به سمت در رفتم.
اهورا هم به جای اینکه بلند بشه و خودش و جمع و جور کنه؛ رفت زیره پتو!
با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم و بعد درو باز کردم.
مریم بانو پشت در ایستاده بود و داشت با لبخند نگاهم می کرد.
_سلام صبح بخیر!
لبخند متقابلی زدم و جواب سلامش رو دادم که ادامه داد
_آقا اهورا اومدن؟
متعجب لب زدم
_اره...ولی شما از کجا فهمیدید؟
_کفشاش و دم در دیدم عزیزم... اومدم صداتون کنم برای صبحانه.
با شرمندگی گفتم
_ببخشید خیلی توی زحمت انداختیم تون.
اخم مصنوعی کرد و گفت
_چه زحمتی آخه عزیزم...زود بیاید منتظرم.
سری تکون دادم که لبخندی زد و رفت.

بعد از خوردن صبحانه وسایلم رو جمع کردم و همراهه اهورا راهی تهران شدم.
توی راه بالاخره دلم و زدم به دریا و ازش پرسیدم
_نمی خوای بگی چی شده؟
نگاهی بهم انداخت و بعد صدای موزیکی که در حال پخش بود، کم کرد.
منتظر بهش چشم دوختم که گفت
_اتفاق خاصی نیوفتاده...فقط بدهیم رو به بابای هلیا پرداخت کردم و هلیا رو هم طلاق دادم!
_واقعا؟ یعنی همه چیز تموم شد؟
لبخند تلخی زدم و گفت
_نه همه چیز تمومه تمومم نشده...من هنوز بیخیال سامان نشدم اگرم هلیا رو طلاق دادم فقط به این خاطر بود که دیگه سامان آسیبی به ناموسم نزنه.


با انزجار نالیدم
_حالا که همه چی چیز داره درست میشه تورو خدا بیخیال سامان شو.
پوزخند زد.
_هیچ چیز درست نشده آیلین! هیچ چیز...گفتن اینکه بیخیال سامان بشم برای تو راحته اما من نمی تونم چشمام و ببندم و بگم به درک! به درک که زنم باهاش خوابیده.
سری از روی تاسف براش تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم.
وقتی نمی خواست پاک بودن من رو قبول کنه دیگه باید چیکار کنم؟

تا موقع رسیدن به خونه حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدیم.
انگار دوباره باهام سرد شده بود!

وارد خونه شدم و یک راست بدون هیچ حرفی به سمت اتاق رفتم.
مونس و توی گهوارش گذاشتم و به سمت دره اتاق رفتم.
لای درو باز کردم که دیدم روی مبل لم داده و به نقطه نامعلومی خیره شده.
انگار بدجوری توی خودش بود.
صدام و صاف کردم و گفتم
_اهورا من دارم میرم حموم...حواست به مونس باشه.
با تموم شدن جملم،سرش و بالا آورد و بهم زل زد.
چشماش یه برق شیطنت خاصی داشت.
از روی مبل بلند شد و با لبخند گفت
_اتفاقا منم بدم نمیاد یه دوش بگیرم!
به سمتم اومد و خواست وارد اتاق بشه که جلوش ایستادم و با تحکم گفتم
_من میرم حموم و تو پیش مونس می مونی...کارم که تموم شد می تونی تو بری...نمیشه بچه رو تنها بزاریم.
_بچه که خوابه! منم دلم هوس یه حموم دو نفره کرده.



و بعد خواست پاش و داخل اتاق بزاره که ضربه آرومی به شکمش زدم و تند درو بستم و قفل کردم.
صدای عصبیش از پشت در بلند شد
_مگه اینکه دستم بهت نرسه آیلین! باز کن این درو.
ریز ریز خندیدم و گفتم
_من تنهایی حموم کردن رو ترجیح میدم عزیزم...تو هم بهتره بیکار نمونی و تا من برمی گردم یه فکری به حال ناهار کنی!
_آیلین تا درو نشکستم بازش کن.
بی توجه به تهدید هاش لباسام و در آوردم و به سمت حموم رفتم.
چند ضربه به در زد و وقتی دید قصد باز کردن ندارم، خداروشکر بیخیال شد.

* * * * *
با بلند شدن صدای زنگ تلفن خونه،زیر گازو کم کردم و به سمت تلفن رفتم.
همین که تماس و وصل کردم صدای طلبکار اون عجوزه توی فضا پیچید
_خوب پسرم و جادو کردی! معلوم نیست چی به خوردش دادی که اینطور خامت شده...اول یه کاری کردی مهتاب و طلاق بده بعدم اون دختره ی شهری و با اصل و نسب و...آخه چرا اینقدر تو خبیثی دختر؟ چرا دست از سره پسرم برنمیداری؟
با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم.
کاش اصلا تلفن و برنمی داشتم.
کلافه غریدم
_اگه حرف دیگه ای جز این چرندیات نداری قطع کنم!؟
_چرا اتفاقا یه حرفایی برای گفتن دارم که می دونم حالت و خراب می کنه...زنگ زدم تا بهت بگم ارباب همراه مهتاب داره میاد شهر...اهورا چه بخواد چه نخواد مجبوره دوباره با مهتاب ازدواج کنه تا وارث بیاره،تو هم بهتره دیگه بساطتت و جمع کنی و برگردی ور دل بابا جونت چون مهتاب قراره پیش اهورا توی همون خونه زندگی کنه.
رسما وا رفتم!
با حالی خراب همون جا روی زمین نشستم و تماس و قطع کردم.

تازه داشت همه چیز درست میشد..
تازه رفتار اهورا یکم با من بهتر شده بود...
اما حالا...!
انگار اصلا یه روز خوش به من نیومده...هر روز یه بدبختی،یه گرفتاری...
دیگه خسته شدم خدا.