علی آقاپور پنجشنبه 7 فروردین 1399 12:43 ب.ظ نظرات ()
خان زاده/51


و بعد خواست پاش و داخل اتاق بزاره که ضربه آرومی به شکمش زدم و تند درو بستم و قفل کردم.
صدای عصبیش از پشت در بلند شد
_مگه اینکه دستم بهت نرسه آیلین! باز کن این درو.
ریز ریز خندیدم و گفتم
_من تنهایی حموم کردن رو ترجیح میدم عزیزم...تو هم بهتره بیکار نمونی و تا من برمی گردم یه فکری به حال ناهار کنی!
_آیلین تا درو نشکستم بازش کن.
بی توجه به تهدید هاش لباسام و در آوردم و به سمت حموم رفتم.
چند ضربه به در زد و وقتی دید قصد باز کردن ندارم، خداروشکر بیخیال شد.

* * * * *
با بلند شدن صدای زنگ تلفن خونه،زیر گازو کم کردم و به سمت تلفن رفتم.
همین که تماس و وصل کردم صدای طلبکار اون عجوزه توی فضا پیچید
_خوب پسرم و جادو کردی! معلوم نیست چی به خوردش دادی که اینطور خامت شده...اول یه کاری کردی مهتاب و طلاق بده بعدم اون دختره ی شهری و با اصل و نسب و...آخه چرا اینقدر تو خبیثی دختر؟ چرا دست از سره پسرم برنمیداری؟
با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم.
کاش اصلا تلفن و برنمی داشتم.
کلافه غریدم
_اگه حرف دیگه ای جز این چرندیات نداری قطع کنم!؟
_چرا اتفاقا یه حرفایی برای گفتن دارم که می دونم حالت و خراب می کنه...زنگ زدم تا بهت بگم ارباب همراه مهتاب داره میاد شهر...اهورا چه بخواد چه نخواد مجبوره دوباره با مهتاب ازدواج کنه تا وارث بیاره،تو هم بهتره دیگه بساطتت و جمع کنی و برگردی ور دل بابا جونت چون مهتاب قراره پیش اهورا توی همون خونه زندگی کنه.
رسما وا رفتم!
با حالی خراب همون جا روی زمین نشستم و تماس و قطع کردم.

تازه داشت همه چیز درست میشد..
تازه رفتار اهورا یکم با من بهتر شده بود...
اما حالا...!
انگار اصلا یه روز خوش به من نیومده...هر روز یه بدبختی،یه گرفتاری...
دیگه خسته شدم خدا.


تا موقع اومدن اهورا، دمغ یه گوشه نشستم و زانو غم بغل گرفتم.
مثلا خیره سرم امروز می خواستم یه غذای خوب براش درست کنم اما با حرفای مادرش کلا حس و حالم و از دست دادم.

درست موقع ناهار بود که سر و کلش پیدا شد.
از اخمای درهمش کاملا مشخص بود که مادرش به اونم زنگ زده و خبر داده که ارباب و مهتاب دارن میان شهر!
زیر لب سلام کردم که جوابم و سرد داد و روی مبل ولو شد.
درحالی که داشت دکمه های کتش و باز می کرد گفت
_آیلین می خوام باهات حرف بــ...
میون کلامش پریدم و با غیظ گفتم
_مامان جونت زنگ زد و همه چیزو بهم گفت.
متعجب چشماش و گرد کرد که ادامه دادم
_می دونم که ارباب و مهتاب دارن میان اینجا.
کلافه نفسش و فوت کرد و لب زد
_بمیرمم حاضر نیستم دوباره اون دختره رو عقد کنم.
پوزخند تلخی زدم و طعنه آمیز گفتم
_عه چرا؟ تو که بدت نمیاد یه حرمسرا راه بندازی!
جوابم فقط اخم وحشتناکش بود.
از روی مبل بلند شدم و غمگین به سمت اتاق رفتم.
اهورا که این وسط کاره ای نیست؛ من هرچی می کشم به خاطر اون ننه عجوزشه...
اما نمی دونم چرا من از اهورا دلخور بودم.
توقع داشتم جلوی ارباب بایسته و محکم بگه که مهتاب و نمی خوام!

به طرف تخت رفتم و خواستم روش دراز بکشم که همون لحظه صدای زنگ خونه بلند شد.
مثل اینکه اومدن!
چه قدر هم ارباب برای به ثمر رسوندن وارث عجله داره...
انگار نه انگار که هنوز دو هفته هم از مرگ نوش نگذشته!



خواستم هم چنان از جام تکون نخورم و روی تخت بمونم اما حس کنجکاویم مانعم شد.
از جام بلند شدم و به سمت دره اتاق رفتم.
پشتش ایستادم و یواشکی به صحبت هاشون گوش سپردم.
اولین چیزی که شنیدم صدای اعتراض اهورا بود.
_شما از من یه وارث می خواید منم گفتم چشم! دیگه چرا این همه راه تا شهر اومدید؟
ارباب کلافه غرید
_من به خاطر وارث اینجا نیومدم...دلیل اومدن من رفتار و کردار زشت تو.
_نمی فهمم! مگه من چیکار کردم؟
ارباب طعنه آمیز جواب داد
_هه! کاری نبود که انجام ندی، آخه پسر چرا هلیا طلاق دادی؟ یک درصد فکر ابروی من نبودی؟ من از دست تو و کارات دارم دیوونه میشم...دیگه روم نمیشه توی صورت اهالی روستا نگاه کنم،حتی روم نمیشه یه زنگ به شریکم بزنم...به خیالت فکر کردی چون خانزاده ای هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی!
اهورا در جواب ارباب چیزی نگفت.
یعنی چیزی نداشت که بگه!
چون واقعا با کاراش آبروی ارباب و برده بود.

ارباب سکوت اهورا رو که دید با لحن جدی و تهدید آمیزی ادامه داد
_دارم بهت هشدار میدم اهورا! دست از این کسافت کاری هات بکش و با مهتاب ازدواج کن...اون دختر گناه داره،پایین توی ماشین منتظر تو نشسته،بچش و تازه از دست داده و داغ داره...برو از دلش دربیار.
نفسم بند اومد!
نباید این اجازه رو میدادم...
نباید اجازه میدادم باز اهورا رو از من بگیرن.
خواستم از اتاق بیرون برم اما حرف بعدی اهورا مثل پتک توی سرم کوبیده شد
_اما من به مهتاب علاقه ای ندارم...من آیلین دوست دارم! از صمیم قلبم.



دلم زیر و رو شد!
باورش برام سخت بود که اهورا جلوی ارباب همچین حرفی و زده.
آروم لای درو باز کردم و متعجب به چهره ارباب زل زدم.
می خواستم واکنشش رو ببینم!
مسخ زده ایستاده بود و کوچک ترین حرکتی نمی کرد.

حتی منم به شخصه از حرف اهورا جا خورده بودم وای به حال ارباب دیگه...
کمی که گذشت با تپه تپه گفت
_اگه دوسش داری پس این کارات چه دلیلی داره!؟ چرا راحت زندگیت و نمی کنی؟ سه تا دخترو بدبخت کردی تازه به این نتیجه رسیدی که عاشق یکی شونی!
_همه چیزو درست می کنم بابا قول میدم، فقط یه مدت بهم زمان بده...دیگه کاری نمی کنم که آبروی شما بره.
ارباب با حسرت نفسش و بیرون فرستاد و گفت
_امیدوارم! ولی با مهتاب چیکار کنم؟ جواب باباش و چی بدم؟
اهورا که انگار منتظر همچین سوالی بود تند جواب داد
_شنیدم پسره نصرت خان خاطر خواهشه...چرا با ازدواج شون موافقت نمی کنید؟ اون که دیگه نه عروس شماست و نه مادر نوتون!
_خوبه دیگه، همیشه یکی هست تا گندکاری های تورو جمع کنه.
اهورا چیزی نگفت که ارباب کلافه به سمت دره خونه رفت.
خداروشکر مثل اینکه داشت دوباره برمی گشت روستا.
درو باز کرد و خواست از خونه خارج بشه اما لحظه اخر برگشت و آروم چیزی به اهورا گفت که متوجه نشدم.
با رفتن ارباب، تند از اتاق بیرون اومدم و به سمت اهورا دویدم و خودم و توی بغلش انداختم.
اولش حسابی جا خورد اما بعد کم کم دستاش دور کمرم حلقه شد.
مستانه خندیدم و خودم و بیشتر بهش فشردم.
اینقدر بابت حرفاش ذوق کرده بودم که حد نداشت!
متوجه دلیل این خوشحالیم شد و شیطون نزدیک گوشم پچ زد
_خوب شد نگفتم عاشقتم وگرنه میمردی دیگه؟


لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم
_یبار دیگه بگو...یبار دیگه بگو که دوستم داری!
_پرو نشو دیگه...جنبه هم خوب چیزیه والا!
از آغوشش بیرون اومدم و بی قرار به چشماش زل زدم.
حالا که این چشما برای همیشه مال من بود...حالا که اهورا واقعا دوستم داشت و حتی جلوی ارباب هم به حسش اعتراف کرده بود؛ احساس می کردم خوشبخت ترین فرد روی زمینم!
مطمئنم حتی اگه دنیا رو هم بهم میدادن تا این حد خوشحال نمیشدم.
با حسرت گفتم
_کاش همیشه اینقدر خوب بودی اهورا.
دهن باز کرد تا حرفی بزنه اما پشیمون شد.
نمی دونم یاده چه چیزی افتاد که اخماش درهم رفت و ازم فاصله گرفت.
در حالی که داشت روی مبل می نشست با طعنه گفت
_خوب بودن زیادی باعث میشه زن جماعت سوارت بشه.
متوجه منظورش نشدم و پرسیدم
_منظورت چیه؟ من کی تا حالا ازت سو استفاده کردم که این حرف و می زنی! حتی وقتی ارباب تموم داراییت رو گرفت بازم پشتت بودم چون من مثل دخترای اطرافت نیستم،ثروتت برام اصلا مهم نیست، تویی که فقط برام ارزش داری.
چشم غره ای بهم رفت و گفت
_چرا سعی داری اینقدر خودت و خوب نشون بدی آیلین؟
متعجب لب زدم
_خوب؟ اما مــ...
_تو بزرگ ترین ضربه به من زدی...با خیانتت رسما من و کشتی! اما من بخشیدمت و گذاشتم در کنارم بمونی چون دوستت داشتم و از طرفی دلم به حال مونس سوخت،نمی خواستم دخترم زیره دست چندتا جنده بزرگ بشه اما هیچ فقط فراموش نکردم و نمی کنم که چه بدی درحقم کردی...من داشتم میمیردم اما تو به فکر لذتت بودی و زیر اون حروم زاده خوابیدی!

دلخور سرم و پایین انداختم و گفتم
_من هیچ خیانتی بهت نکردم.
از روی مبل بلند شد و عربده زد
_دروغ میگی...داری عین سگ دروغ میگی...لابد توی اون عکسا من بودم که لخت توی بغل سامان لش کرده بودم.
با صدای دادش تکونی خوردم و از ترس غالب تهی کردم.
هر وقت که این بحث پیش میومد جوری عصبی میشد که می ترسیدم حتی کلامی حرف بزنم و همه چیزو بدتر کنم.



سکوتم رو که دید بیشتر گارد گرفت و ادامه داد
_گاهی وقتا یه جوری وجودم از نفرت پر میشه که دلم می خواد قید حسی که بهت دارم و بزنم و بندازمت از خونه بیرون تا دیگه جلوی چشمام نباشی و عذابم ندی...اما...اما منه لعنتی نمی تونم همچین کاری و بکنم!
سرم و بالا آوردم و با بغض نگاهش کردم.

دلخور گفتم
_حتی اگه یک درصد حست واقعی بود من و باور می کردی! به خاطر چهارتا عکس که دلیلشم هزار بار برات توضیح دادم بهم ننگ هرزگی نمی زدی به منی که وقتی مردی جز تو نگاهم می کنه هزار بار رنگ عوض می کنم و از خجالت سرخ و سفید میشم! تو تموم اینا رو دیدی و می دونی اما بازم من و قبول نداری، چرا! چون یه زنم...یه دختر روستایی بدبختم که حتی پدرشم مثل یه آشغال بیرونش انداخت...من به خاطر علاقه ای که به تو داشتم از فرهاد جدا شدم و هم ابروی خودم و بردم و هم پدرم رو... با این همه از خود گذشتگی که به خاطر تو نشون دادم حقم این نیست که اینجوری باهام رفتار کنی و خیلی راحت ننگ هرزگی بهم بزنیییییی...به خدا حقم نیست اهورا.
اخرای جملم دیگه به هق هق افتاده بودم و اشکام تمام صورتم و خیس کرده بود.
حال آشفتم رو که دید به سمتم اومد و محکم در آغوشم گرفت.
دستام و دور گردنش حلقه کردم و سرم و روی شونش گذاشتم و هق زدم.
جوری از ته دل گریه می کردم که خیلی زود لباسش به خاطر اشکای من خیس شد.
میون هق هقام نالیدم
_اگه اونقدری...که ادات میشه...غیرت داشتی...می رفتی یکی می زدی...تو...صورت سامان...و درست و حسابی...ازش حقیقت...رو می پرسیدی!
روی سرم و بوسید و گفت
_غلط کردم عزیزم...غلط کردم...تورو جون من گریه نکن.
و بعد صورتم رو بوسه باران کرد.
بینیم و بالا کشیدم و تلخ گفتم
_الکی جون خودت و قسم نخور.
بوسه ریزی روی لب هام نشوند و گفت
_قربون خانومم بشم که حتی وسط آبغوره گرفتناشم به فکر منه!
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
همیشه ماه پشت ابر نمی مونه...
بالاخره یه روزی اهورا متوجه حقیقت میشه.
اونروز دلم می خواد توی چشماش نگاه کنم و حرفای الانش و بهش یاد آوردی کنم!

* * * * *
مونس و به بغلش دادم و کلافه شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق!
جوری که آخرسر سحر از دستم کلافه شد و غرید
_یه دقیقه درست مثل ادم بگیر بشین!
با لب و لوچه آویزون نگاهش کردم و نگران گفتم
_از دیروز تا حالا خبری ازش نشده سحر! موبایل لعنتیشم خاموشه.
خونسرد گفت
_نگران نباش...هرجا باشه دیر یا زود سر و کلش پیدا میشه.
کلافه نفسم و بیرون فرستادم و گفتم
_می ترسم اتفاقی براش افتاده باشه.
مونس و روی تخت قرار داد و از جاش بلند شد.
مثل بازجو ها پرسید
_اخیرا باهم دعوا نکردید؟
پوزخند زدم.
_ما شبانه روز درحال بحث و دعواییم...حالا چرا همچین سوالی و می پرسی؟
_گفتم شاید وسط دعوا یه چیزی گفتی که اعصابش و به هم ریخته...برای همینم گذاشته رفته.
کمی فکر کردم.
بعد از اون دعوایی که دیروز باهم داشتیم از خونه بیرون زد و دیگه پیداش نشد.
اما آخه من که چیزی نگفتم...فقط سعی کردم بهش ثابت کنم هیچ رابطه ای با سامان نداشتم.
دهن باز کردم تا بگم ربطی به دعوامون نداره اما با یاد آوری دیروز حرف توی دهنم ماسید.
وحشت نگاهم و به سحر دوختم که نگران پرسید
_چیشد یهو آیلین؟ چرا اینجوری نگاه می کنی!

بی توجه به سحر تند به سمت گوشیم رفتم.
باید با هلیا تماس می گرفتم و سامان و پیدا می کردم؛ چون مطمئن بودم اهورا پیش اونه.
دیروز وقتی به اهورا گفتم اگه غیرت داشتی سراغ سامان می رفتی متوجه دگرگونی حالش شدم اما فکرشم نمی کردم دوباره بره سراغش...
حتما به خاطر حرفی که زدم برای خودش دردسر درست کرده.



بین مخاطب هام دنبال اسم هلیا گشتم و بالاخره پیداش کردم.
خواستم دکمه تماس و فشار بدم که سحر کلافه پرسید
_داری چیکار می کنی آیلین؟
دکمه تماس و فشردم و در حالی که منتظر به صدای بوق بوق تلفن گوش سپرده بودم گفتم
_بعدا برات توضیح میدم.
سری تکون داد و خداروشکر دیگه چیزی نپرسید.
بعد از پنج تا بوق بالاخره صداش توی فضا پیچید:
_الو!
با شنیدن صداش نمی دونم چرا دست و پام و گم کردم و با تپه تپه گفتم
_امممم...هلیا...منم آیلین...باید باها...
با بلند شدن صدای بوق بوق تلفن حرفم نیمه تموم موند.
لعنتی
حتی صبر نکرد تا ببینه چی می خوام بگم!
کلافه دوباره شمارش و گرفتم اما انگار قصد برداشتن نداشت...
دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم که صدای عصبیش طنین انداخت
_چیه؟ برای چی هی زنگ می زنی! شاید نمی خوام اون صدای نحثت بشنوم.
اگه می خواستم منم مثل اون برخورد کنم و مدام به بحث کردن باهاش ادامه بدم هیچ وقت نمی تونستم اهورا رو پیدا کنم.
برای همین با لحن آرومی گفتم
_ببین هلیا یه لحظه تماس و قطع نکن و دقیق به حرفام گوش بده...زنگ نزدم تا باهات دعوا کنم،می خوام کمکم کنی تا سامان و پیدا کنم.
پوزخند زد.
_چیه نکنه باز برای داداش بیچاره ی من تور پهن کردی؟
بی توجه به کلام طعنه آمیزش گفتم
_اگه کمکم نکنی ممکنه یه نفر این وسط کشته بشه.
صدای نفس های عمیق و عصبیش و از پشت گوشی شنیدم.
بعد از مکث کوتاهی پرسید
_چرا دنبال سامان می گردی؟

_چون هرجا که الان سامان هست اهورا هم همون جاست...کمکم کن پیداشون کنم وگرنه اگه دیر بشه اتفاق بدی میوفته.
با تردید گفت
_امشب سامان توی یه باغ خارج از شهر یه مهمونی گرفته...فکر کنم حدود یک ساعتی هست که شروع شده.
خواستم آدرس و بپرسم که پیش دستی کرد و ادامه داد
_میام دنبالت...سامان برادر منه و نمی خوام اتفاقی براش بیوفته.

داخل باغ عمارتی که توش مهمونی برگزار شده بود؛ ماشین و پارک کرد که تند پیاده شدم.
بی توجه به هلیا، به سمت دره بزرگ قدم برداشتم که محکم دستم و گرفت و گفت
_کجا همین طوری سرت و پایین انداختی و میری؟
نگاهش کردم و گفتم
_می ترسم اتفاقی بدی افتاده باشه.
_حالا مطمئمنی اهورا پیش سامانه؟
سری به معنای آره تکون دادم و گفتم
_زود باش! باید پیداشون کنیم.
و بعد به سمت دره عمارت رفتم و داخل شدم.
همین که پام و داخل سالن گذاشتم حجم زیاد بوی دود و الکلی بود که وارد ریه هام شد.
با انزجار صورتم و جمع کردم و زیرلب نالیدم
_جهنمه اینجا...
هلیا کنارم ایستاد و موشکافانه نگاهی داخل سالن انداخت تا سامان و یا اهورا رو پیدا کنه.
منم به تبعیت ازش به اطراف نگاهی انداختم و با چشم دنبالشون گشتم اما پیداشون نکردم.
رو کردم سمت هلیا و وحشت زده گفتم
_نیستن!
عصبی دستی به صورتش کشید و به سمت پسر جوونی که داشت مشروب پخش می کرد رفت و گفت
_هی هیراد!
پسره که حالا فهمیده بودم اسمش هیراد رو کرد سمت ما و با لبخند گفت
_به به هلیا خانوم...فکر نمی کردم تشریف بیارید.
_ببینم تو سامان و ندیدی؟
هیراد کمی فکر کرد و با مکث کوتاهی گفت
_چرا چرا تا همین بیست دقیقه پیش اینجا بود ولی وقتی سر و کله ی اهورا پیدا شد یهو هر دوتاشون ناپدید شدن.

با تموم شدن جملش ترس بدی به جونم رخنه کرد.
اگه کوچک ترین بلایی سره اهورا میومد تا عمر داشتم خودم و نمی بخشیدم.
هلیا کلافه پرسید
_نفهمیدی کجا رفتن؟
_نه والا.
_راستش و بگو هیراد...من که می دونم تو همش به سامان چسبیدی و داری آمارش و میگیری!
هیراد نفس عمیقی کشید و گفت
_فکر کنم رفتن ته باغ...ولـ...
دیگه منتظر نایستادم تا بقیه حرفش و بشنوم.
با عجله از سالن بیرون زدم و به سمت پشت عمارت که ته باغ میشد دویدم.