علی آقاپور جمعه 8 فروردین 1399 03:59 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/92



هواتاریک شده بود و ازصبح اونقدر بالا آورده بودم که کم کم داشتم ازحال میرفتم.. 
به زور خودمو به پنجره کوچیک اتاق رسوندم تا فقط بتونم نفس بکشم..

با بازکردن پنجره ودیدن بارون شروع کردم به گریه کردن وگلایه ازخدا...
خدایا تاکی من باید زندونی بمونم؟ این چه سرنوشتیه که واسه منه بیچاره رقم زدی؟؟

باصدای بلندتری ادامه دادم؛
_خدایا منو می بینی اصلا؟ منم بنده اتم.. منم مثل همه ی بنده هات آدمم.. نفس میکشم.. دل دارم.. آرزو دارم.. 

تاکی میخوای عذابم بدی؟ گناه من چی بود که مستحق این همه عذابم دونستی؟؟ مگه من به خواست خودم وارد دنیای کثیفت شدم؟؟ هاااان؟؟ چرا داری عذابم میدی؟ چرا؟؟؟

دراتاقم باز شد و حسن اومد داخل..
_چه خبرته خونه رو گذاشتی روسرت؟ هان؟
یک دفعه جنون گرفتم.. صندلی رو برداشتم وکوبوندم توی میز توالت و آینه اش هزار تیکه شد!



بایک حرکت یه تیکه بزرگ از آینه رو برداشتم و کنار گردنم گذاشتم..
_شیرینننن؟؟؟ اونو بنداز زمین.. همین حالا..
_جلونیا.. 

بی توجه به حرفم یک قدم اومد نزدیک که جیغ کشیدم و آینه رو روی گردنم فشار دادم و گفتم؛
_بهت گفتم جلو نیاااا... رگمو می برممممممم...

بادیدن خون روی لباسم شوک زده یک قدم عقب رفت و دست هاشو به حالت تسلیم بالا برد وگفت:
_باشه.. باشهههه! نمیام.. من جلو نمیام توهم اونو بنداز زمین خطرناکه!

_چرا منو اینجا زندونی کردی؟ چرا بعداز این همه سال اومدی سراغم و پیگیرم شدی؟ هان؟
_شیرین اون لعنتی رو بنداز زمین تا بتونیم حرف بزنیم!

_چی ازجونم میخوای؟ چرا اومدی سراغم؟؟ چرا نمیذاری برم؟ چرا؟؟؟؟؟
جواب میدی یا شاهرگمو پاره کنم؟

_هزاربار گفتم، بازم میگم! من تموم عمرم سراغتو گرفتم و پیگیرت بودم اما اون عوضی ها نمیذاشتن و ازم مخفیت میکردن! من فقط میخوام انتقام این سال هارو ازاونا بگیرم ودخترمو پیش خودم نگهدارم



جیغ زدم... من دخترررر تو نیستم.. من از تو متنفرم.. نمیخوام کنار تو بمونم و باتو زندگی کنم.. نمیخوام.. نمیخوامممم میفهمی؟؟!

_باشه.. فهمیدم.. اون کوفتی رو بنداز زمین ببین گردنت داره خون میاد..
_برو کنار.. بایدمن همین امشب ازاین خراب شده برم.. باید بذاری برم...

_شیرین! میدونی که این کار رو نمیکنم اما میتونم یه کاردیگه ای بکنم! من به اهورا زنگ میزنم و آدرس میدم بیاد تورو ببره خوبه؟

_من نمیخوام بااهورا برم.. میخوام تنها باشم.. باید تنها برم.. میری کنار یا گردنم رو ببرم؟
کلافه چنگی به موهاش زد وگفت:
_باشه.. اونو بنداز تا بذارم بری.. 

_فکرکردی من خرم؟؟ بندازم تا دوباره شیربشی و قلدور بازی دربیاری؟ یالا از سرراهم برو کنار.. همین الانننننن!
اومدم از کنارش رد بشم که توی یک حرکت غیر منتظرانه زد زیر دستم و آینه از دستم افتاد و به سرعت دست هامو پشتم قفل کرد...

_آخخخخ دستم.. ولم کن بیشرففف ولم کن بهت میگم.. من میخوام برمممم...
_مثل بچه آدم بشین سرجات تا اون شوهر احمقت میاد دنبالت وازاینجا می برتت!




_توحق نداری بامن ایتجوری رفتار کنی تو حق نداری بامن مثل یه برده رفتار کنی.. مگه تو کی هستی هان؟ تویه آدم بی وجود ترسوی پول پرستی که بخاطر موقعیت مالی و پول بیشتر 

بچه خودتو سر راه میذاری و اونقدر بدبختی که بعداز این همه سال با این همه دستک دنبکی که واسه خودت راه انداختی بازهم حریصی و 

حرص پول داره خفه ات میکنه و بدبخت تراز اون اینه که مجبور شدی همون بچه ای که یک روز بخاطر پول کثیف آواره کوچه وخیابونش کردی رو بدزدی و ازش اخاذی کنی... 

صدامو بلندتر کردم و باجیغ بنفش ادامه دادم:
_خیلی بدبختی حسن.. خیلی پستی.. تف به اون قدرتی که با اینجوری پول ها به دست میاری.. 

توازیه خوک هم کثیف تری......
حرفم تموم نشده بود که با ضربه ای محکمی که توی صورتم زده شد خفه خون گرفتم....

یه دفعه وحشی شد وبه جونم افتاد...
_توبا چه جراتی بامن اینجوری حرف میزنی؟ دختره ی حرومی هیچ میفهمی اینی که جلوت ایستاده وداری با

 گستاخی بدوبیراه بارش میکنی کیه؟ هان؟؟؟؟ من باباتم بی حیااا