علی آقاپور سه شنبه 12 فروردین 1399 05:11 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/93


پوستم کلفت شده بود... این روزها به کتک عادت کرده بودم و تنها چیزی که نمیتونست من رو سرجام بنشونه کتک زدن بود..

دستم رو روی صورتم، جای سیلی که زده بود گذاشتم وبا نفرت نگاهش کردم ..
_چیه؟ اونجوری نگاهم نکن میزنم دندون هاتو میریزم توی حلقت ها بی پدر ومادر!

آب دهنمو جمع کردم و تف کردم توی صورتش.. 
همین کارم کافی بود تا به جنون برسه و به معنای واقعی یک حیوون وحشی رم کنه و به جونم بیوفته...

با اولین لگد محکمی که توی شکمم زده ‌شد تازه یادم اومد که منه خاک برسر باردارم و با این دیونگی که کردم رسما فاتحه بچه خونده شد..

دستمو جلوی شکمم گرفتم و نالیدم:
_لعنتی توی شکمم نزن.. من....
بالگد بعدیش روح از تنم پر کشید و حرفم از یادم رفت..

انگار فهمیده بود توی شکم منه بدبخت یه خبرایی هست چون لگدهاشو رگباری گرد و فقطم به شکمم ضربه میزد وتا خون روی سرامیک ها جاری نشد بیخیالم نشد



با آخرین توانی که توی جونم مونده بود زیر لب زمزمه کردم..
_کشتیش.. بچه مو کشتی.. تو.. ب.. چه منو کشتی!

بالبخند چندشی به موهام چنگ زد وسرمو بالا نگهداشت وتوی صورتم با چندش ترین حالت ممکن گفت:
_فکرکردی خبر نداشتم مثل مادر احمقت یه حرومزاده توی خیکت داری؟

چشم هام سیاهی رفت و خون بالا آوردم وباهمون حالت بی جون گفتم؛
_تویه حرومزاده ای.. من هیچوقت از گوشت وخون تو نبودم و خواهم بود تو از.... 

دیگه نتونستم حرفمو ادامه بدم وصورتم بازمین برخورد کرد و ازحال رفتم...
وقتی به هوش اومدم صدای زمزمه های زیر لبی مردی آشنا رو میشنیدم...

صدایی که به شدت بهش نیاز داشتم و به همون اندازه هم ازش فراری بودم..
اومدم چشم هامو بازکنم اما با شنیدن حرف هاش برای هزارمین بار دلم شکست و قلبم هزاران تکه شد..

توی اون لحظه تنهاچیزی که از خدا میخواستم سقط شدن بچه ای بود که پدرش یه بی وفای پول پرست تراز اون حسن بی وجود بود.. ارزو کردم که دیگه بچه ای درکار نباشه



چشم هامو باز کردم و بادیدنش دلم میخواست اول یه دل سیر بغلش کنم و بوش کنم و بعدش یک دل بهش بد وبیراه بگم و بگم که چقدر توی این مدت ازش دور و متنفر شدم!

اهورا که دید چشم هامو بازکردم به سرعت اخم هاش باز شد و باچشم های خوشحال نگاهم کرد وگفت:
_به به.. سلام خانومی.. بالاخره بیدار شدی؟ 

روبه آسموت کرد وادامه داد:
_خدایاشکرت...
_میشه یه کم آب بهم بدی؟
_صبرکن میرم دکترتو خبرمیکنم.. اگه اجازه داد آب هم واست میارم!

باغم چشم هامو بستم و آب نداشته ی گلوی خشکم رو قورت دادم..
خدایا.. چرامن؟ گناه من چی بود که عاشق مردی شدم که واسه خاطر پول و ارث خانوادگی مجبورشده تحملم کنه!!

چند دقیقه بعد اهورا به همراه دکتری که از شانس قشنگم مرد بود، برگشتن و دکتر شروع کرد وبه سوال کردن و معاینه وچک کردن فشار و...
دستشو روی شکمم گذاشت و فشار داد وگفت:

_درد داری؟
_نه...
بازهم فشار.. جای جای ‌شکمم رو فشار میداد و همون سوال رو می پرسید..
اما من درد نداشتم.. انگار سر بودم...
روبه اهورا کرد و گفت:

_بفرمایید فرم رضایت نامه رو پرکنید تا خانمتون رو واسه عمل آماده میکنن..
اومد بره که گفتم:
_چی شده دکتر؟ عمل واسه چی؟
_نگران نباشید.. یه معاینه اس که نیاز به اتاق عمل داره



دکتر رفت و اهورا هم اومد پشت سرش بره که دستشو گرفتم و گفتم:
_صبرکن!
_میرم ببینم میتونم واست آب بیارم یانه...
_بچه چیزیش شده مگه نه؟

اهورا باچشم هایی متعجب گفت:
_بچه؟ تومگه قضیه بچه رو میدونستی؟
_آره میدونستم.. بهم بگو اتاق عمل برای بچه است؟ درسته؟

سرشوپایین انداخت و گفت:
_من نتونستم ازت محافظت کنم و مراقبت باشم.. من نمیدونستم تو بارداری وگرنه خیلی بیشتر از پیش مواظبت بودم...

پوزخندی زدم وگفتم:
_مواظب من یاپول های پدر بزرگت؟
شوک زده از حرفم گفت:
_چی؟ چه پولی؟ 
_بعدا درباره اش حرف میزنیم.. اما الان فقط میخوام علت اتاق عمل رو بفهمم!

_بین تو وبچه باید یکی رو انتخاب میکردم.. نتیجه اش هم شد کورتاژ بچه!
_یعنی چی؟ مگه بچه ی من چندماهشه که میخوان کورتاژش کنن؟ 
میخوای بگی بچه زنده است و نمرده؟ 

_اینطور که فکرمیکنی نیست.. دکتر میاد واست توضیحات لازم رو میده.. تو استراحت کن و به خودت استرس نده.. آروم آروم همه چی رو حل میکنیم.. در کنارهم!