علی آقاپور سه شنبه 12 فروردین 1399 05:14 ب.ظ نظرات ()
استاد من/9


لبم و گازگرفتم و خجالت کشیدم. بی تربیت کوفت و‌تخت خوابم مرتیکه هوسباز. حتما باید می گفتی با هزارتا دختر  خوابیدی.

بالاخره رسیدیم به مقصد موردنظر و پیاده شدیم. با دیدن لباس فروشی روبروم چشمام گرد شد. این بوتیک بود؟ این خودش پاساژی بود. هم لباس مردونه هم بچگونه هم کیف هم کفش اوف سگ تو روحت.

رفتیم تو و سهند فک میزد هی و من محو لباسای روبروم بودم، خدایا دمت گرم ما کجا و اینا کجا! عجب چیزایی همشون اصل بودن داد میزد که همه بالای دو تومن قیمت دارن زیر دوتومن بار نداریم.

بالاخره یه لباس انتخاب کردم، یه پیراهن ساده ی قرمز تا یک وجب زیر زانوم بود. ساده ی ساده استین سه ربع بود فقط دامنش یکم‌ کلوش بود و کمربند پهن مشکی میخورد. میدونستم تو تنم محشر میشه.

سهند با نارضایتی گفت: این چیه بابا خیلی چیزای شیک تری داره اینجا.
باحرص گفتم: اینا شیک نیستن ادم مایو بپوشه بره تو مهمونی بهتر ازیناس، سر و‌تهش دو وجب پارچه هم نبرده.

بعدم لباس و گرفتم رفتم سمت اتاق پرو. بعد پوشیدن لباس با لذت به خودم نگاه کردم، چی شده بودم. در و باز کردم و رفتم شاهرخ صدا کنم که با دیدن فرد روبروم بهت زده شدم.



دامون جلوم ایستاده بود و‌با دیدن من توی اون لباس خشکش زد. با تعجب گفتم: ت..تو اینجا چیکار میکنی؟

چندبار پلک زدم و اب دهنمو قورت دادم. به دامون انگار برق ۲۲۰ ولت وصل کرده باشن خشکش زده بود و‌ با تته پته گفت: ت..تو راحت ح..حرف میزنی؟

 به خودم اومدم و نیشخندی زدم: مثل اینکه فعلا تو ناراحت حرف میزنی.
با شنیدن صدای بارانا توی اتاق پرو بغلی که دامون و صدا میزد با تعجب پوزخندی زدم.

با اخم گفتم: بکش کنار اتاق و‌اشتباه اومدی. 
با عجز نگاهم کرد و‌ اروم گفت: ایسان شمارت و‌ بده باهات کار دارم.

با تحقیر نگاهش کردم. دیگه وجودش برام ارامش بخش نبود. دوستش داشتم ولی دیگه حس ارامش نمیکردم باهاش. خودمم گیج شده بودم.

بی توجه بهش گفتم: شاهرخ جان؟
با غیض نگاهم کرد و اروم گفت: شمارت و گیر میارم عزیزم.
شاهرخ با تعجب اومد سمت اتاق و با دیدن دامون جلوی اتاق پرو ایستاده سریع فهمید و گفت: جانم عزیزم؟

لبخندی زدم و گفتم: قشنگه؟
دامون پیش دستی کرد و سلام کرد که شاهرخ با لحن رسمی و خشکی گفت: سلام اقای سهیلی. حالتون خوبه؟

سهیلی؟! نیشخندی زدم به دامون خیره شدم که با رنگ پریده نگاهم کرد و سریع گفت: بله خیلی ممنون.
بارانا صداش زد که عذرخواهی کرد و رفت سمت اتاقک اون. چشم غره ای رفتم بهشون رو به شاهرخ گفتم: چطوره لباسم؟



شاهرخ با رضایت گفت: عالیه خوب و پوشیده. به چهرتم میاد.
لبخند ملوسی زدم یهو یه چیزی به ذهنم رسید. با بدجنسی صدامو بلند کردم و با گفتم: شاهرخ جان گفتی فامیلی ایشون چی بود؟

نگاهم خورد به دامون که مثل سگ ترسیده بود و رنگش زرد شده بود. شاهرخ با شک گفت: سهیلی! چیزی شده؟

به صورت دامون نگاه کردم که اب دهنشو بزور قورت داد. بعد چند دقیقه رو‌کردم سمت شاهرخ، با نیشخند گفتم:
_ نه عزیزم فکر کردم اشتباه شنیدم.

دیدم که دامون نفسشو داد بیرون و رو کردم سمت شاهرخ و گفتم: همین و بر میدارم تو برو با سهند برا خودت لباس ببین تا من بیام.

با شک نگاهی به دامون کرد و گفت: باشه زودتر بیا.
لبخند مهربونی بهش زدم که رفت سمت سهند. 

دامون اومد سمتم و‌ زیر لب غریدم: سعی کن با من ارتباطی برقرار نکنی شاهرخ ممکنه متوجه تماسات بشه و برات خیلی بد بشه اقای سرمست یا شایدم سهیلی.

پوزخندی زدم و رفتم توی اتاق پرو و لباسم و عوض کردم. از ترس توی چشماش لذت میبردم. لباسم عوض کردم و رفتم بیرون که همزمان با من بارانا هم اومد بیرون. بی توجه بهش خواستم برم سمت شاهرخ که بارانا با طعنه گفت: سلام آیسان جون.

چقدر پررو و عوضی بود این بشر. با شنیدن صداش یاد آه و‌ناله های اون شبش افتادم و قلبم ریخت. اما ظاهرم و حس کردم در حالی از درون داشتم میسوختم.

به سردی گفتم: سلام.
بعدم بدون اینکه بزارم حرفی بزنه رفتم پیش شاهرخ و‌سهند. سهند روبروی کت ها بود هی داشت میچرخید دور خودش و شاهرخ حواسش به من بود.

لبخندی زدم که دختره فروشنده سریع اومد سمتم و گفت: عزیزم این لباس پسند شد؟ 

_ بله خانم لطفا اون کفش مشکی و کیف ستشم بزارین.
دختره لبخندی زد و چشمی گفت و لباس و از دستم گرفت.

رفتم سمت کت ها و‌ سهند و‌زدم کنار و بی توجه بهشون مشغول نگاه کردن شدم. فکر کنم یه کت قرمز با پیراهن مشکی خوب باشه. شلوار مشکی جذب و کالج مردونه.

نگاهم به یه کت رنگ قرمز که مثل لباسم بود رنگش و جیغ نبود. قرمز تیره بود و‌ توی چشم هم نبود. به سهند گفتم: اقا سهند اونو بده.

شاهرخ با غیض گفت: من کت قرمز بپوشم؟
چپ چپ نگاهش کردم و‌کت و گرفتم جلوی بدنش که با حرص زد زیر دستم و گفت: من اینو نمیخوام.

شبیه پسربچه های تخس شده بود. منم مثل مامانای با سیاست اهمیت ندادم و دیدم کت سایزشه. رفتم سمت پیراهن ها یه پیراهن مشکی مات گرفتم و رفتم سمتش و جلوی بدنش گرفتم. دیدم کوچیکه رفتم یه سایز بزرگتر گرفتم.

سهند با خنده و شاهرخ با عصبانیت نگاهم میکردن که پشت چشمی نازک کردم و سهند زد زیر خنده.

اون دوتا رو دادم دست سهند و رفتم سمت شلوارا اون دوتام پشت سرم. با حرص به اطرافم نگاه کردم. یه بوتیک ۶ متری میری ده نفر پشت سرتن روانیت میکنن حالا مغازه ب این بزرگی یه نفر نیس بیاد اندازه این گورخر لباس بده.


شلوار مشکی جذبی که تن مانکن بود دیدم خوشم اومد و از پشت سر مانکن برداشتم و دستم و‌گذاشتم‌دو طرف کمرش و بردم سمت کمر شاهرخ و‌ با دقت نگاه کردم.
سرمو اوردم بالا دیدم شاهرخ داره یه جوری نگام میکنه و سهند رفته یه سمت دیگه.

شلوار و دادم بهش و گفتم: اندازه کمرته.
بی هیچ حرفی شلوار و از من و پیراهن و کت و از سهند گرفت و رفت سمت اتاق پرو. یهو سهند گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون. پس کی بیاد نظر بده؟

لبام جمع کردم و رفتم جلو اتاق پرو منتظر ایستادم. بعد چند دقیقه گفت: ایسان؟ 
_بله؟
در و باز کرد و گفت: بیا تو دکمه شلوار و ببند.

با بهت گفتم: چی؟
با غیض جواب داد: بیا نمیتونم.
با تعجب درو باز کردم که گفت: بیا تو! 
با حرص گفتم: بیام تو اتاق پرو؟ خودت دست نداری دکمشو ببندی؟

با عصبانیت غرید: بیا تو بهت میگم.
رفتم تو در بسته شد و یکم خم شدم که سرم خورد به سینش. نفسم حبس شد. هرکار میکردم دکمه تو جادکمش نمیرفت. اندازه کمرش بود ولی جا دکمه کوچیکتر از دکمه بودو هی ناخونمو ‌فرو‌میکردم تا جا باز کنه.

یهو شاهرخ با صدای دورگه گفت: بلند شو نمیخواد. 
داشتم باهاش کلنجار می رفتم و‌حواسم به حرارت زیاد بدن شاهرخ نبود و گفتم: بزار دارم درستش میکنم.