علی آقاپور سه شنبه 12 فروردین 1399 05:18 ب.ظ نظرات ()
خانزاده/پایان


هر قدمی که برمی داشتم باعث میشد دلهوره و اضطرابم دو چندان بشه...
انگار با پای خودم داشتم به سمت برزخ می رفتم.
بالاخره بعد از کلی دویدن به ته باغ رسیدم.
نمی دونم مسیر خیلی طولانی بود و یا اینکه انرژی من تحلیل رفته بود!
موشکافانه به اطرافم زل زدم تا بلکی یه ردی یا نشونی از اهورا و یا سامان پیدا کنم اما خبری نبود.
بیشتر دقت کردم و نگاهم و بین درختای بلند و بزرگ کاج چرخوندم تا اینکه بالاخره توی اون سیاهی شب چیزی نظرم و جلب کرد.
با دیدن شخصی که به درخت تکیه داده بود ترسیده یه قدم جلو رفتم.
انگار مرده بود که حتی کوچک ترین تکونی نمی خورد.

ته دلم فقط خدا خدا می کردم که اهورا نباشه.
وقتی به اون فرد رسیدم، با دیدن چهرش دلم می خواست فقط بمیرم!
وحشت زده جیغ بنفشی کشیدم و کنارش روی زانو هام افتادم.
بی رمغ دستم و به سمتش دراز کردم و اسمش و داد زدم
_اهووووووووووورااااااااااا.

* * * * *
با دیدن دکتر تند به سمتش رفتم و نگران پرسیدم
_آقای دکتر حالش چه طوره؟
دکتر نگاه سردش و به سمت چشمای قرمز و ملتهبم سوق داد و گفت
_خوبه اما فعلا بیهوشه.
با تموم شدن جملش لبخند تلخی زدم و از ته دل خدا رو شکر کردم.
خدایا ممنونم که اهورا رو از من نگرفتی.
ممنونم!
خواستم بپرسم می تونم ببینمش که دکتر پیش دستی کرد و گفت
_فقط....


ته دلم خالی شد!
با اضطراب پرسیدم
_فقط چی؟
با اندوه بازدمش و بیرون فرستاد و گفت
_فقط ممکنه یه چند وقتی نتونه روی پاهاش بایسته و یا راه بره...گلوله نزدیک ستون فقراتش خورده بود و ما به سختی عملش کردیم...همین زنده موندش هم یه موهبت!

سرم و پایین انداختم و با بغض مشغول بازی با انگشتام شدم.
هر اتفاقی هم که برای اهورا بیوفته ذره ای از علاقه ی من بهش کم نمیشه...
_راستی نگفتید کی این بلا رو سرش آورده؟
همون دروغایی که هلیا یادم داده بود و به پلیسا هم گفته بودم تحویلش دادم
_من واقعا نمی دونم...ته باغ اینجوری پیداش کردم.
هلیا ازم خواسته بود تا وقتی که سامان و پیدا نکرده چیزی به کسی نگم.
شاید بهتر بود که حقیقت و به زبون بیارم و بگم که کاره سامان بوده اما هیچ مدرکی وجود نداشت و پلیس هم اقدامی به دستگیری سامان نمی کرد.
تنها راهش این بود که خوده اهورا بهوش بیاد و همه چیزو بگه..

دکتر سری تکون داد و خواست بره که پرسیدم
_می تونم ببینمش؟ خواهش می کنم!
_بله ولی بیهوشه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_مهم نیست...همین که ببینم داره نفس می کشه برای من کافیه.
نگاه معنا داری بهم انداخت و گفت
_دنبالم بیا.
سری تکون دادم و پشت سره دکتر به راه افتادم.
مقابل اتاقی ایستاد و درو باز کرد.
کنار رفت تا من وارد بشم.
همین که پام و داخل اتاق گذاشتم نگاهم جلب بدن بی جون اهورا شد که روی تخت افتاده بود.
دوست داشتم بمیرم ولی توی همچین وضعیتی نبینمش...


با پاهای لرزون جلو رفتم و روی صندلی که کناره تختش قرار داشت نشستم.
نگاهم و به چشمای بستش دوختم و آروم هق زدم.
دکتر وقتی حال خراب من و دید بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و من و با اهورا تنها گذاشت.
با رفتن دکتر، خم شدم و آروم روی چشم ها و پیشونیش و بوسیدم.
میون هق هقام نالیدم
_چشمات و باز کن اهورا...هر چه قدر خواستی اذیتم کن اما چشمات و باز کن...من بدون تو رسما میمیرم!

* * * * *
زیر بازو هاش و گرفتم و کمکش کردم تا توی ویلچر بشینه.
توی این یک هفته ای که از بیمارستان مرخص شده بود یک کلامم حرف نمی زد و همش توی خودش بود.
حتی سعی نمی کرد با من چشم تو چشم بشه...
دلیل این کاراش و اصلا درک نمی کردم.
اگه به خاطر پاهاش بود که دکتر گفت تا حداکثر دو ماه دیگه به حالت عادی برمی گرده و الانم کم کم می تونست راه بره و قدم برداره.
پس چرا اینقدر غمگین بود؟
وقتی بهوش اومد چیزی در مورد سامان به پلیسا نگفت و قضیه رو یه جوری ماست مالی کرد.
حتی دیگه اسم سامان رو هم نمیاورد!

کلافه ازش فاصله گرفتم و به سمت آشپزخونه رفتم تا براش یه لیوان آب بیارم.
هنوز پام و توی آشپزخونه نذاشته بودم که صداش طنین انداخت
_آیلین!
متعجب به سمتش برگشتم.
بعد از یک هفته بالاخره صداش و می شنیدم.


با دیدن اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود تعجبم دوچندان شد.
باورم نمیشد این اهورا که داره گریه می کنه!
بهت زده به سمتش رفتم و نگران پرسیدم
_چی شده اهورا؟ درد داری؟!
با اندوه چشماش و باز و بسته کرد که ادامه دادم
_پاهات درد می کنه!؟ می خوای بریم دکتر؟
به سختی بغضش و قورت داد و نالید
_درد من خودمم...خوده احمقم!
متعجب لب زدم
_چی داری میگی؟
دستی به چشماش کشید و اشکاش و پاک کرد.
عمیق به صورتم زل زد و گفت
_من و ببخش آیلین! ببخش که بهت شک کردم و با حرفام آزارت دادم...من به زنم...به کسی که از برگ گل پاک تر بود تهمت هرزگی زدم...آخه من چه جور آدمیم؟
بغضم گرفت.
پس بالاخره فهمید که من بهش خیانت نکردم.

لابد سامان همه چیزو اونشب توی باغ بهش گفته بود.
دستم و روی گونش گذاشتم و با دلخوری پچ زدم
_مهم نیست!
پوزخند زد.
_مهم نیست؟ اتفاقا خیلی هم مهمه...می دونم که نمی بخشیم چون لیاقتش و ندارم...چون خیلی بدی در حقت کردم...خیلی حرفا بهت زدم و قلبت و شکوندم.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_من جز بخشیدن تو کاره دیگه ای هم بلدم؟؟ وقتی اون تهمت ها رو بهم می زدی و باورم نمی کردی من همون دقایق بعدش می بخشیدمت چون دوستت داشتم و دارم! اولش به این فکر می کردم که اگر پی به حقیقت بردی مثل خودت با بی رحمی رفتار کنم اما میبینی که! از من همچین کاری بر نمیاد.
خم شد و محکم پیشونیم رو بوسید.
_بهت قول میدم آیلین...قول میدم که دیگه آزارت ندم.
چیزی نگفتم که تند بغلم کرد و جیغم به هوا رفت.
_اهورا پااااااااااات! مراقب باش.
بی توجه به پاهاش من و در آغوش گرفت و در حالی که داشت گونم رو می بوسید گفت
_کل وجودم فدات...این دوتا پا که قابل تورو ندارن.


* * * * *
”دو سال بعد”

چشمام و بستم و برای دقایقی به صدای آرامش بخش امواج دریا گوش سپردم.
اولین بار بود که به مازندران میومدم و همه چیز برام یه تازگی خاصی داشت.
دریا...
جنگل...
امواج پر تلاطم...

با صدای خنده ی مونس آروم لای چشمام و باز کردم و نگاهم و به سمت صدا چرخوندم.
کناره اهورا توی شن و ماسه ها نشسته بود و مستانه می خندید.
لبخند ملیحی زدم و به سمت شون رفتم.
توی این دوسال چنان آرامشی رو تجربه کرده بودم که هیچ وقت توی زندگیم طعمش و نچشیده بودم.
کنارشون نشستم که اهورا نگاهش و به سمتم سوق داد و گفت
_به به خانوم جذاب خودم! خوب من و با این وروجک تنها گذاشتیاااا.
دستی میون موهای خوش حالت مونس کشیدم و گفتم
_این بچه مگه چیکارت داره؟
و بعد در آغوشش گرفتم و روی موهاش و بوسیدم.
اهورا با لذت نگاه مون کرد و بی مقدمه گفت
_راستی ارباب زنگ زد.
دیگه هیچ ترسی نداشتم.
دیگه وقتی اسم ارباب رو می شنیدم تن و بدنم یخ نمی بست.
یه تای ابروم و بالا انداختم و لب زدم
_خب؟
_خب به جمالت...گفت تکلیف این وارث من چی شد؟ اگه آیلین خانوم تمکینت نمی کنه و قصد نداره یه پسر برات بیاره برات یه زن دیگه بگیرم.
با حرص نگاهش کردم که بلند زد زیره خنده!
_حسووووود.
با غیظ گفتم
_تو فقط جرعت داری یه زن دیگه بگیر...چشمای تو و اون زنیکه رو از کاسه در میارم.
خندش شدت گرفت...
این خنده ها بهترین چیزی بود که من داشتم.
این مرد!
این خانزاده ی مغرور!
کسی بود که براش میمیردم و زنده میشدم.

*پایان فصل اول*


پایان فصل اول رمان خانزاده فصل دوم طی چن روز اینده ...پس از دستش ندید❤️



اینم پارت اخــر رمــان خانزاده طی چن روز اینده فصــل دوم هیجانی خانزاده شروع میشه همینجا جا داره از شما بابت کم کاری هایی ک شده از تک تک شما عزیزان عذر خاهی کنم ایشالا در ادامه فصل جدید و رمان عشق ممنوعه جبران کنم رمان عشق ممنوع در سایت کافه رمان  
از شما عزیزان دلم خیلی ممنونم ک مارو قابل دونستید تا اینجا مارو همراهی کردید با تشکر فروان