علی آقاپور جمعه 15 فروردین 1399 07:18 ب.ظ نظرات ()
رییس کارمند مغرور/94



اومد بره که دوباره مانعش شدم.. انگار معذب بود و با حرفی که زدم معذب ترش هم کردم!
_صبرکن.. من از دکتر سوالی نپرسیدم دارم ازتو می پرسم میشه بگی چه خبره؟؟

بچه ی من اونقدر بزرگ نیست که نیاز به این کارها داشته باشه...
بچه زنده اس مگه نه؟؟؟ 
اخم هاشو توهم کرد وگفت:

_چه فرقی میکنه؟ چرا مثل بچه ها شدی؟ من ازکجا بدونم مگه دکترم؟ منم مثل تو منتظرم ببینم دکترت چی میگه.. خب هرچی بگه میام بهت میگم دیگه!

_اون رضایت نامه رو امضا نمیکنی!
عصبی گفت:
_چی؟؟؟ 
_امضا نمیکنی اهورا.. اگه قراره جون بچه ی خودمو بخاطر خودم بگیرم هرگز این کار رو نمیکنم!

_این مسخره بازی هاچیه؟ بچه بی مادر میخوام چیکار؟ توبرای این کار تصمیم نمیگیری! من بابای اون بچه ام و من تایین میکنم!
_آره خب.. حقم داری.. میترسی بجای یک نفر دو نفر رو تحمل کنی!

عصبی دستاشو دوطرف تختم گذاشت و بی حوصله گفت:
_چته تو؟ هنوز ده دقیقه نشده که چشم هاتو باز کردی ده هزار متلک انداختی! چه خبرته؟ اون مرتیکه عیاش چی تو گوشت خونده هار شدی؟


_حرف های اون عیاش واسه من مهم نبوده ونیست! فقط واقعیت هارو قبل از اینکه خودت بگی، بهم گفت!
_چه واقعیتی؟ تواین شرایط و حال خرابت دنبال واقعیت میگردی؟ صبرکن این مرحله رو رد کنیم می شینم راجع به هرچی که گفته حرف میزنیم!

به طرف در رفت و قبل از اینکه خارج بشه با بغض گفت:
_ازت خواهش میکنم.. اگه زنده اس جونشو نگیر.. من هم مثل تو از وجود این بچه حس خوبی ندارم وبرعکس... 

بخدا من هزار برابر از تو بیشتر آرزو میکنم که این فقط یک کابوس باشه و بچه ای نباشه... اما اگه زنده باشه تا ابد عذاب وجدان گریبان گیرم میشه!

بدون اینکه برگرده یا حرفی بزنه از اتاق رفت بیرون و من به شدت بغضم شکست و زدم زیر گریه!
کاش حسن بهم فرصت زندگی میداد.. کاش هیچوقت واقعیت هارو بهم نمیگفت!

کاش تا آخرعمرم نمیدونستم که خانواده ی من چه کسایی بودن و باهاشون آشنا نمی شدم!

یا... یا حداقل...ای کاش حداقل آقاجون پدربزرگم نبود و اهورا بخاطر گرفتن پول پدربزرگش بامن وارد هیچ رابطه ای نمیشد



با حس زدن ضربه های آرومی به صورتم وصدای ظریف پرستار جوانی به خودم اومدم و چشم هامو باز کردم..
_صدای منو میشنوی عزیزم؟
نای حرف زدن نداشتم.. فقط با تکون دادم سرم بهش فهموندم که میشنوم صداشو...

_حالت خوبه قشنگم؟ حالت تهوع، سرگیجه.. سردرد نداری؟
به سختی زبونمو تکون دادم وبا صدایی که ازته چاه درمیومد گفتم:
_تشنمه.. یه ذره آب به من بدید...

دستشو به صورت نوازش روی گونه ام کشید وگفت:
_تازه از اتاق عمل دراومدی خوشگلم.. یکی دوساعت دیگه تحمل کن، آب هم واست میارم!

_خانوم؟ شما دکتر من هستید؟
_نه عزیزم من پرستار هستم آقای دکتر رفتن استراحت کنن!
_بچه ام رو سقط کردن؟ درسته؟
خندید وگفت:
_عزیزم.. خوشگلم.. انشالله خدا به زودی یه دونه مثل خودت ناز بهت میده غصه نخور!

پس اهورا آخرش کار خودش روکرد..
حق داره خب.. یه بچه دست وپا گیر واسه چی میخواد؟ وقتی قرارنیست شیرین بدبخت موندگار باشه، بچه اش رو میخواد چیکار!!

چشم های گریانم رو با درد روی هم گذاشتم و قطره اشکم راهشو روی شقیقه هام پیدا کرد...
خدایا.. چرا سرنوشتم رو درست مثل مادرم رغم زدی؟