علی آقاپور شنبه 10 فروردین 1398 07:35 ب.ظ نظرات ()

    
    یکمی که گذشت راه افتادیم....داشتن چایی می دادن....چشم چرخوندم تا آرمانو پیدا کردم.....به یه درخت تکیه داده بود....ابروهام پرید بالا و به دنبالش عینکمو به بالا هدایت کردم....دو تا لیوان آب جوش گرفتم و رفتم طرفش....
    -بگیر اینا رو....
    گرفتشون....دو تا هات چاکلت از کیفم درآوردم و توشون خالی کردم....
    -اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده...
    پرید وسط حرفم-بدان ترنم خل شده....شادی کرده....
    -نه دیگه....بدان عاشق ش....نه خیر غلط کرده عاشق شده....
    آرمان-طوریه؟؟؟
    با چشمای گرد و ابروهای بالا پریده نگاهش کردم....
    -آرمان؟؟؟مشکوک میزنی ها....خدایی عاشق شدی؟؟؟
    آرمان -تو فکر کن آره...
    -دروغ میگی....بگو به روح مامان...
    با اخم نگام کرد-من قسم نمی خورم....بگیر بخور....سرد شد....
    خیلی قشنگ بحثو عوض کرد....ولی من آخرش که ته و توشو در میارم ....بعد از چایی قرار شد وسطی بازی کنیم....دو نفر سر گروه شدن و یار گیری کردن....بی شعورا....من و از خانواده م جدا کردن....آخ چقدرم که من خانواده دوستم....!!!!من و المیرا افتادیم تو گروه آریا اینا و آرمان و فرناز و نگار تو گروه مقابل....بازی شروع شد....بعد از چند دقیقه فقط من و آریا و یه پسر دیگه مونده بودیم....آرمانم زوم کرده بود رو من....زد....جا خالی دادم....اونطرف سریع برگردوندن و اون پسره هم حذف شد....اونام گفتن چون دو نفریم....تا ده میشمرن....همه با هم می شمردن...هشت...نه....ده.... گروهمون اومدن وسط اما من دیگه بازی نکردم.....رفتم نشستم که دیدم گوشی آرمان داره چشمک میزنه....روشنش کردم(تولدش یادت نره...)ابروهام رفت بالا...تولد کی؟؟؟اصن مگه امروز چندمه؟؟؟؟
    آرمان-خیلی فوضولی....!!!
    -وای....ترسیدم....تولد کیه ناقلا...؟!
    آرمان-خل شدی؟؟؟؟تولد فرید دیگه.....
    -فرید....؟!وای آره....گوشیم کو؟؟؟
    آرمان تو کولته!!!
    -هان آره راس میگی.....
    گوشی اپلمو در آوردم و شروع کردم شماره گرفتن....همون موقع بقیه هم از بازی خسته شدن و تصمیم برگشتن....تصمیم گرفتم یه خورده آرمان و اذیت کنم....
    فرید-بله؟؟؟
    -سلام عشقم
    فرید-هان؟؟؟ترنم خل شدی؟؟؟
    -نه عزیزم تو هستی کافیه....مامان اینا خوبن؟؟؟
    فرید-آره خوبن....
    -منم خوبم عزیزم...تولدت مبارک....
    فرید-زهر مار....کی اونجاست که داری اینجوری حرف میزنی؟؟؟
    -من داداشم با فرهنگه....متمدنه!!!!کاریمون نداره....خودشم دور و ورش پر دوست دختره!
    فرید-خرنشو ترنم....خدافظ
    -قربانت میبوسمت...بای...
    آرمان و فرناز ابروهاشون رفته بود بالا....یعنی انقدر عصبانی شده بود که یادش رفته بود تولد فرید و من به اون زنگ زدم... آخه تو عمرم با کسی اینطوری حرف نزده بودم...خیلی جلوی خودمو گرفته بودم که خندم نیاد!!!!فرناز اومد کنارم و یه تنه بهم زد-هوی ناقلا کی بود؟؟؟
    آرمان-ترنم کی بود؟؟؟
    -عشقمو دیگه....میشناسینش که....
    آرمان بلند شد و به سمتم اومد...اوه اوه اوضاع خیطه....فاتحه مع الصلوات....یه نگاه به آریا کردم با اخمای تو هم به کفشش خیره بود و لباشو میجوید....
    -مگه متمدن نیستی؟؟؟
    آرمان با حالت نیمه داد گفت-کی بود؟؟؟
     
    -عشقم دیگه....فرید!!!!
    آرمان با خنده لب زد:خیلی خری! و نشست....خیلی حال داد....
    فرناز-بهتره فرار کنی....چون....داداش من عشقته دیگه؟؟؟؟
    شروع کردم به دویدن اونم دنبالم میومد
    فرناز-وایسا بابا کاریت ندارم....
    ایستادم....یکی زد تو سرم:خر!!!!آرمان در حد لالیگا تعجب کرده بود...قیافش جون تو خیلی باحال بود...
    زیر لب گفتم-قیافه آریا باحال تر بود....
    راه افتادیم سمت بقیه همه داشتن با هم حرف میزدند....ارمان نامحسوس داشت به یه چیزی نگاه می‌کرد...نگاهشو دنبال کردم که رسیدم به....شهیدی....استاد آنالیز...ابروهام پرید بالا....به به....معشوقه داداشمونم پیدا شد....رفتم کنارش نشستم بطری شو برداشتم و دهن گرفتم....بعله!اشتباه نکردم....این همون کسیه که دل اینو برده....و گرنه الآن دارم زده بود که چرا بطریشو دهن گرفتم!!!!
    -آرمان؟آب میخوری؟؟؟
    آرمان-هان؟؟؟آهان....آره....
    بعدم گرفت و شروع کرد به خوردن....نه این دیگه واقعا عقلشو از دست داده...یه نگاه به فرناز کردم....صبر کن.....
    
فرناز...نیما...جرأت...وای!!!چرا یادم رفته بود؟؟؟رفتم و با فرناز نیما رو پیدا کردیم....کنار سه کله پوکش بود!!!!آریا اخماش بدجور تو هم بود و با دیدن من بدتر شد...وا؟!
    نیما-فرمایش؟
    -تشریف بیارید جرأتتونو انجام بدید...گلشم خودم براتون چیدم!!!!
    نیما-کسی یادش نیست....منم انجام نمیدم...
    -یاد همه آوردم....
    به ناچار اومد و گلو بهش دادم....نزدیک استاد جمشیدی -استاد هندسه تحلیلی-شد....
    نیما-خانوم جمشیدی؟؟؟
    به سمتش برگشت و صداشو صاف کرد-بله؟؟؟
    گلو از پشتش آورد بیرون و برد به طرف جمشیدی:
    -با من ازدواج می کنید؟؟؟
    وای کل جمعیت ترکید!!!منم سرمو تو شونه فرناز قایم کردم و خندیدم...خنده م با یادآوری چهره بنیامین وقتی مجبورش کردیم بره به آیناز جلوی شوهرش این حرفو بزنه شدت می‌گرفت...البته بماند که پدر بعد که فهمید طرح ماجرا کار من بوده چقدر دعوام کرد....اون موقع دوم راهنمایی بودم....صدای زنگ گوشیم دستمو به سمت جیب سویی شرتم کشوند...فرید پیام داده بود
    "هعی...من اینجا تنها مانده ام....شماها رفتین مسافرت....بهراد اومده اینجا داره مسخره بازی درمیاره..."
    پیام بعدیش سریع اومد"همین الآن یکی زد تو سرم که چرا گفتم بهراد!!!"
    دادم:دیوونه ها
    فرید-گفت دیوونه خودتی:/
    دادم-گیر دو تا خل افتادم تو این نت گند ...
    فرید -خخخخ جوک بهرادو ببین:
    "مناجات یک اصفهانی با خدا:خدایا شدس یه بار بوگوی یا ایها الذین آمنو پولی چیزی میخین نیمیخین...همش تهدید...همش استرس...همش قیری داغ....همش آتیشی جهنم....برو بیبین شیطونا چه پیشنهادای میده...بیبین کارادا ....!!!!"
    دادم:خاک بر سر بی تعصبتون....
    فرید-بهراد میگه تو تعصب داری کافیه....
    دادم-حوصلتونو ندارم...خدا سعدی..
     

    داد-خدافظ...
    گوشیمو گذاشتم تو جیب سویی شرتم.نگاه آرمان دیگه محسوس شده بود...بهش تنه زدم...
    آروم گفتم-من که سهله...همه فهمیدن معشوقت کیه!
    بدون حرف نگاهشو روی پاهاش انداخت و اخماشو کشید تو هم...ماشا الله یه بار نشد این بشر بخنده!
    -حالا قهر نکن قول میدم خودم برات برم خواستگاری!
    یه نگاهی بهم کرد که تصمیم گرفتم کلا باهاش حرف نزنم...!رفتم کنار فرناز...اونام داشتن چرت میگفتن برا همین بی هدف شروع کردم به قدم زدن...گوشیم زنگ خورد...بهراد بود
    -حرفتو که زدی!
    بهراد-بابا تعصب...بابا غیرت...!
    -بعله...بهراد خان چی فکر کردی؟!یه مشت بی تعصب مثل..
    بهراد-بعد میگه من از ادبیات متنفرم...!تو باید عارف می‌شدی..!
    -دندونات چطورن؟!
    بهراد-سلام میرسونن!اتفاقا یکی دارم برات درست میکنم...میخوام صورتیش کنم!!!
    -بهراد زنگ زدی چرت و پرت بگی؟!
    بهراد-ای کاش پیشم بودی...اون وقت یکی می‌زدم تو سرت...من نمیدونم این بهرادو کی تو دهنتون انداخت؟!
    -آرمان!
    بهراد-بسیار خوب!یکی بزن تو سرش!
    -با کمال میل!...وای اینجا کجاست؟!
    بهراد-خونه آقا شجاست!
    -بهراد نمک نریز...من گم شدم...الو...الو...بهراد!
     
    اه لعنتی قطع شد!آنتن هم رفت...وای خدایا...دم غروبی من میترسم!پنچ شش دقیقه نشستم همونجا که یهو یه جفت...نه نه چهار جفت کفش مردونه جلوم سبز شد...!یا ضامن آهو!سرمو آوردم بالا و با آریا و دوستاش...یا همون چهار کله پوک مواجه شدم...هوف!
    -خوب...بریم!
    نیما-خیلی پر رویی تو بخدا...!
    نیشم شل شد-میدونم!
    یهو گوشیم زنگ خورد...اینجا آنتن نداشت که!!!می مردی زودتر وصل شی؟!
    بهراد-خر!
    -خودتی ...حیف که اینجا چهارتا کله پوک وایسادن...و براشون بدآموزی داره...و گرنه بهت میگفتم بهراد خان!!!
    بهراد-زهر مار و بهراد...درد و بهراد ...
    -اصن حالا که اینطور شد بهراد بهراد بهراد...تا چشات درآد!
    آریا اومد و گوشیو کش رفت-الو!آقای رابط!اینجا آنتن نداره...الآن قطع میشه...به استاد حسینی بگو ما داریم میاریمش!!!
    بعدم گوشیمو قطع کرد...
    -خیلی خری!
    یکی از ابروهاشو داد بالا-بله؟!
    -هیچی... الآن فکر میکنه کی هستی!!!
    آریا-آهان...دوست پسرتون ناراحت میشن ازین که بفهمن با یه پسر صحبت می‌کنید ...؟!غیرتم خوب چیزیه والا...!برادره اخبار خواهرشو ازون میگیره...!
    دهنمو باز کردم که چیزی بگم که نیما گفت:نمیخواد بهانه بیاری...راه بیوفت...!

    
میلاد-چه خبرتونه بچه ها؟!اسیر گیر آوردین ؟!بفرمایید خانوم حسینی...
    -بازم به شما...گوشیمو لطف می کنین آقای آریان فر؟!
    گوشیمو انداخت توی بغلم...ایش....پسره عقده ای!!!راه افتادیم به سمت جمع تا رسیدیم صباحی با لحن با مزه ای که معلوم بود داره حرص میخوره گفت:خانوم حسینی...به جان مادرم....بار دیگه گم بشین...جاتون میذارم...!!!
    -بعله چشم...
    راه افتادیم به سمت اتوبوس وسط راه آرمان پالتومو به سمتم گرفت البته بعد از اینکه خودشو بهم رسوند...!
    آرمان-بگیر بپوش سرما می خوری...!
    -زیر سویی شرتم بافت پوشیدم نمیخوام...
    آرمان-بپوش!نمی میری!!!
    -تو از این لحن دستوری چی نصیبت شده؟!
    با شیطنت ادامه دادم:
    -شهیدی زنت نمیشه ها...!!!
    یه چشم غره بهم رفت و من یادم اومد که نباید باهاش حرف می زدم ...! سوار ماشین شدیم...
    -فرناز...پیس...فرناز...
    فرناز-چته چرا آروم حرف میزنی؟!
    -کس دیگه ای نبود که این چهار کله پوک و فرستادین دنبال من؟!
    فرناز-نترس به پاشون نیفتادیم...!!!وقتی بهراد به آرمان خبر داد...اونا به بهانه ولگردی رفتن و با تو برگشتن...!میای کی،کی،کجا،با کی؟؟؟
    -نه!
    فرناز-نیا...با پسرا بیشتر خوش می گذره!
    -فرناز...این بازیا مال دوره راهنماییمونه!!!خجالت بکش...حیا داشته باش!ما تو فامیل با پسرا این بازیو میکنیم؟!
    فرناز-اوووووو....همچین میگه فامیل...!تو کل فامیل تنها پسر غریبه بنیامینه...!بقیه همین سه کله پوک خودمونن!!!
    با شنیدن ترکیب”سه کله پوک”زدم زیر خنده که باعث شد آرمان از خواب بپره...!و با خشم به من نگاه کنه...!
    -تقصیره فرنازه...به تو و فرید و بهراد گفت سه کله پوک...!”زدم تو سر فرناز”بی تربیت!آدم به بزرگترش توهین میکنه؟!این کلمه فقط مخصوص به منه!
    فرناز-مادربزرگ!نه که تو از همه بزرگتری!
    با یه نیش شل گفتم-هرچی باشه من حق عمه گری به گردنتون دارم...مگه نه آرمان...؟!
    به طرفش برگشتم...که دیدم با همون اخمش خوابش برده!!!
    -ما رو باش...!رو دیوار کی یادگاری می‌نویسیم...!
    فرناز-مامان بزرگ میای بازی یا نه...؟!
    -بیشتر از 6 نفر اومدن منم میام!
    فرناز-قبوله!
    رفت وسط اتوبوس و اعلام کرد...پسرام گفتن این بازی با دخترا خیلی حال میده...!چه با تجربه واقعا!!!با وسط اومدن 10 نفر منم رفتم...
    فرناز-عم...ام...هه...فاطی دفترتو بده!
     
    میلاد-مگه دفتر آوردی ؟!
    -فرناز-این از من خرخون تره...اسم من بد در رفته!
    -اولأ که اشتباه نکن...تو خرخونی...من خیلی خون...! دوماً من دفترمو خراب نمیکنم.
    کس دیگه ای هم دفتر نداشت برای همین بهشون گفتم صبر کنن تا از کیف آرمان بردارم...قبلا هم گفته بودم که خوابش سبکه...برای همین خیلی با دقت کیفشو کش رفتم...کلاسور توشو درآوردم...و چندتا ورقه کندم...که خوردم به یک صفحه که با خط خوشی چیزی نوشته شده بود...به علت کمبود وقت گذاشتمش توی کیفم تا بعداً بخونمش...فرناز اسما رو نوشت به من که رسید گفتم:
    -من ...با...اوم....با....با شاگرد عموم...تو پارک....اوم....شماره رد و بدل کردیم!!!
    فرناز چشماش گرد شد:دروغ!
    -به جان تو!
    منظورم از شاگرد عمو...شاگرد بهراد بود که با کمال پر رویی از من خواستگاری کرده بود...بعد از اونم بهراد اخراجش کرد!
    آرمان-که اینطور!
    با تعجب برگشتم
    -الکیه...!ساختگیه...!فیلمی...!
    با این حرفم همه یاد دیالوگ بهار توی دردسرهای عظیم افتادن و زدن زیر خنده...بعد از اینکه فرناز از بقیه هم پرسید...موقعی که بقیه جمله هاشونو میگفتن من گوش نمی‌دادم اما حالا خوب گوش می‌دادم...فرناز شروع کرد به خوندن:
    فرناز-میلاد:من با خواهرم تو خونه تنها بودیم...
    -چقدر بد!
    فریبرز:من با مامانم توی پارک بوووووووق!
    -نوچ نوچ نوچ!
    نیما:من با ترنم حسینی توی دانشگاه شماره رد و بدل کردیم!
    -تو خیلی غلط کردی...آقا قبول نیست...کی اسم من و اورده بود؟!
    آریا-من!بی جنبه نباش لطفا!
    -بله!
    فرناز-خودم:من با شاگرد عموم تو خیابون سوت زدیم!
    -مسخره بود...بعدی!
    آریا:من با دختر عموم تو دبیرستان کتک کاری کردیم...!
    -دختر بیچاره...زنده موند؟!
    یهو یه چیز سفت و گرد فرو رفت پشت قفسه سینم...بر گشتم که دیدم آرمان با زانوش بوده...
    
من چرا هرجا میشینم ابن پشت سر من؟!بعد از بازی قرار شد صندلی داغ بذاریم که همه مون نگارو انتخاب کردیم...البته پیشنهادشو من دادم که بقیه هم استقبال کردن...شروع کردن به سوال پرسیدن و وسطاش به خوابگاه رسیدیم...هممون یک راست رفتیم غذا خوری...بعد از شام رفتیم بالا که یاد کلاسور آرمان افتادم کلاسورو درآوردم و صفحه مورد نظرو آوردم:

    به دور دست ها خیره شده ام تا بیایی که این راه با تو به پایان میرسد...
    آرمان حسینی 11/30​

    ابروهام پرید بالا...نه واقعاً انگار قضیه جدیه...!باید یه فکری براش بکنیم!از دست رفت بچمون!گوشیم لرزید...درش آوردم آرمان پیام داده بود”کلاسور من دست تو؟!”
    نیشم شل شد!دادم:آره!
    “بی جا کردی تو...کی گفت بری سر کیف من؟!”
    -به دور دست ها خیره شده ام تا بیایی...اه چه عاشقانه!
    “همین الآن میای اون کلاسورو به من تحویل میدی و به هیچ کسم هیچی نمیگی!”
    -نمیدونم چرا هر وقت میخوام مثل یه دختر خوب به حرف برادر بزرگترم گوش کنم یه چیزی مانع میشه!آه!آرمان عزیزم!با عرض تاسف !ترانه الآن همه چیو میدونه!
    یه چند دقیقه خبری ازش نشد تا اینکه زنگ زد...خوب آماده...1...2...3..!
    -جانم؟
    آرمان-دختره احمق...تو چیکار کردی؟!به ترانه چی گفتی؟!
    -گفتم داداشمون عاشق شده...باید آستینامونو براش بزنیم بالا...البته تا وسطا چون خودش طرفو انتخاب کرده...!
    آرمان-فقط دعا کن اینا رو نگفته باشی...چون...چون...
    -دیدی؟دیدی هیچ کاری نمیتونی بکنی؟حالا هم نترس به کسی چیزی نگفتم ولی باید کامل برام تعریف کنی!!! اصن آرمان میخوای شجره نامه دختره رو در بیارم؟!
    آرمان-اگه میخوای بدونی فقط از اول کلاسور بخون...همین...خدافظ!
     
    بعدم قطع کرد ...با کنجکاوی شروع کردم به خوندن...ساعت دوازده شب بود و من هنوز داشتم می‌خوندم...تموم شد...یک بار توی ذهنم مرور کردم خوب ترم اولی که آرمان توی دانشگاه تدریس میکرده یه خانوم بهش برخورده میکنه و وسایلاشون میوفته رو هم...به خاطر عجله سریع وسایلشونو جمع میکنن اما خیلی اتفاقی چند تا از برگه های اون خانومه میره قاطی وسایل آرمان...اونم میخونه و عاشق میشه...با یک نگاه و خوندن شعرهایی که شاعرش اون خانومه...جالبه...استاد آنالیزی که طبع شعر دارد...!میشه ازش فیلم ساخت!!!از اون دسته آدمایی نیستم که بگم عشق چیز مزخرفیه ...عشق مال فیلماست...نه نیست...از اون دسته آدما نیستم چون عشق رو با چشای خودم دیدم...حسش نکردم...تجربه ش نکردم...عاشق نشدم!ولی عشق پدر و مادرمو لمس کردم!نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنمو منحرف کنم به سمت آرمان...خوب تنها کاری که میشه کرد اینه که به حرفش گوش داد...تجربه نشون داده اون عاقل تر از منه!خوب...اگه آرمان بره که من تنها میشم...کلا برنامه این سفر شب زنده داریه!هرشب یک و دو نصفه شب بلند میشیم و میریم پایین!توی حیاط خوابگاه آرمانو که دیدم رفتم پیشش...
    -آرمان؟!
    آرمان-بله؟!
    -اگه تو بری...من با کی دعوا کنم؟!
    خنده کوتاهی کرد...بابا این عشق چه معجزه ها که نمیکنه...
    -کمکت میکنم اما به یه شرط...
    جدی شد-چه شرطی؟!
    -این که نه با من...نه با زنت...نه با هیچ بنی بشر دیگه ای بداخلاق نباش باشه؟!
    آرمان-حالا ببینم چی میشه...
    -اع!
    آرمان-قبوله!
    -ببین عشق با آدما چیکار که نمیکنه...!والا!
    آرمان-ترنم ساکت...
    برگشتم دیدم یه سری از بچه ها پشت سرمونن...
    فرناز-خوب شد گفتین خواهر برادرین من که میشناسمتون شک کردم!
    -فرناز درد...مرض...برو گمشو!
    فرناز-فهمیدیم فحش بلدی!
    جمشیدی -خانوم حسینی!
    من و فرناز با هم گفتیم بله؟
    جمشیدی-میشه بپرسم کدومتون خواهر آقای حسینی میشه؟!
    -بله...من هستم!
    بعدم با غرور به فرناز نگاه کردم...منم دیوونما!
    جمشیدی-ببین تو جای خواهر من...میخوام بدون مقدمه برم سر اصل مطلب!
    این با دانشجوهاشم همین طوریه؟!خوش به حالشون!
    -اتفاقا منم میخواستم باهاتون حرف بزنم...
    جمشیدی-کار من مهم تره...ببین عشق که چیز بدی نیست هست؟!
    با ابروهای بالا رفته گفتم-نه..
    جمشیدی-میدونی...من با خانوم شهیدی خیلی جیک تو جیکم...
    تا آخر خطو رفتم!
    -برادر منم گیر کرده تو دام عشق دوست شما...
    جمشیدی-مطمئنی رشته ت فیزیکه؟!چرا انقدر ادبی حرف میزنی؟!

    
   -اینو تو یه فیلم شنیده بودم...
    جمشیدی-پری هم برادرتو دوست داره!
    با خوشحالی همو بغل کردیم و با هم گفتیم پس مبارکه!!!
     
    به طرف آرمان رفتم و مشتی به بازوش زدم...
    -دیدی دومادت کردم...
    آرمان -جان من راست میگی؟!
    -نه دارم دروغ میگم دماغمو نگاه داره بزرگ میشه!قول دادی دیگه بد اخلاق نباشی دیگه؟!
    آرمان-با جون و دل من غلط بکنم با تو بد باشم!من عاشق سرعتتم ترنم!
    یهو چیزی یادم اومد و بادم خالی شد...
    -آرمان...پدرو چیکار کنیم؟!
    آرمان -کار خودته!
    -کار من؟!فقط یه درصد فکرشو کن!
    آرمان -همیشه دخترا با پدرا حرف میزنن دیگه...بعدشم تو نمیخوای این کارو واسه داداش گلت انجام بدی؟!
    -خیلی خوب! کاملآ خر شدم!
    نگاهش رفت سمت شهیدی...اه...چه فامیلی مزخرفی!اسمش چی بود؟!پریسا!اونم نگاش کرد...بعله...منم که خونه خراب کن!رفتم جلوی آرمان و چون قدم به صورتش نمیرسید دستامو جلوی صورت و چشماش عمود کردم!اخماش رفت تو هم و تا خواست چیزی بگه گفتم.
    -هی آقاهه همین دو دقیقه پیش قول دادیا...!
    کلافه رفت روی نیمکت گوشه حیاط نشست منم رفتم و پیشش نشستم....
    -آرمان...تو بری...من تنها میشم آره؟!
    آرمان -نمیدونم...
    -تو یا نمیگی نمیدونم...یا اگه میگی با طرفت رودروایسی داری که بگی نه...خوب طوری نیس...پدر که هس...
    خودمم خوب میدونستم که چرت محضه...پدر تو یه ماه 15 روزشو خونه باشه من باید کلامو بندازم هوا...!
    -اسم بچتو چی میذاری؟
    آرمان -اوووو...ما هنوز خواستگاری نرفتیم...تو به چیا فکر نکردی!
    -میخوام عمه شم...
    فرناز-عمه!
    -زهر مار...خدایا همه برادرزاده هاشون ازشون کوچیکترن اونوقت من...
    آرمان خندید و صدای گوشیش بلند شد...لرزش گوشیمو حس کردم...برش داشتم...بهراد بود...با یه شماره دیگه...!یعنی خط دومش که فقط برای کار ازش استفاده می‌کرد!
    “من با این فکر نخوابیدم... آرمان و زدی؟!”
    دادم-نه یادم رفت...
    داد”خوب بزن”
    -باشه...
    آرمان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت باشه خدافظ...
    تا اومد گوشیشو بیاره پایین زدم تو سرش!اونم بلافاصله همین کارو کرد...
    -چرا زدی؟!
    آرمان -بهراد گفت!
    -ما رو باش!اون اونجا نشسته داره به ریش ما میخنده!
    فرناز-عمه...ترنم!
    -چیه هی عمه...ترنم.
..عمه...ترنم!
    فرناز-استاد شهیدی کارت داره...
     
    رفتم پیش پریسا و دستمو دراز کردم...زن برادرمه دیگه...نیست؟!
    -سلام!
    با خوشرویی جوابمو داد و دستمو فشرد...
    -من از الآن بهتون بگما...من بهتون میگم پری!
    پری-بگو!فکر کردم حالا میگی..داداش...
    خندیدم-چرا می خورین حرفتونو!قول میدم هفته دیگه بیام خواستگاری!البته اگه به پدر منه...منو نمیاره!
    پری-مگه میشه؟!تو خواهر دومادیا!
    -نترس!خواهرم هست...منو نمیارن اگه بیارن مجلستونو بهم میریزم!راستی...اسم بچتونو چی میزارین؟!
    سرخ شد...الهی!چه عروس با حیایی!
    -خوب بابا!حالا چی می خواستی بگی؟!
    پری -می خواستم شخصیت برادرتو از رو تو بخونم!
    اومدم بدجنسی کنم و نگم که من با آرمان 180 درجه فرق دارم...اما دلم نیومد!
    -بدجور اشتباه کردی!
    پری-چرا؟!
    -چون آرمان اخلاقیاتش اصلأ به من نرفته!
    پری-منظورت اینه که تو به اون نرفتی دیگه؟!
    -آره...یه همچین چی...
    با صدای گوشیم حرفمو خوردم...بازم بهراد بود!
    -چند دفعه زنگ میزنی بهراد؟!پول گوشیتو کی میخواد بده آخه احمق؟!
    بهراد-احمق عمه ته...نه نه...یعنی خاله ته...اه!بمیری که عمه ت خواهرمه و خاله هم نداری!!!
    -طوری نیس که...بگو عموته!!!
    بهراد-هوی به برادر ....منظورت از عمو من بودم یا بهمن؟!
    -عمو بهمن نه...تو!
    بهراد-بعله دیگه...منم بودم از پدرشوهرم دفاع می کردم...آخ!یادم نبود...بنیامین ترکت کرده!
    -بهراد برا چی زنگ زدی؟!
    بهراد-اوووم...نمیدونم...فکر کنم قصدم مزاحمت بوده!
    -پس خدافظ!
    بهراد-نه فرید گفت آرمان میخواد زن بگیره!چه خبره؟بهرام میدونه؟!
    -اولأ که من خبرگزاری تو نیستم بهراد!دومأ بابای من سن پدرتو داره!خجالت بکش!سومأ خدافظ!
    ****
    امشب شب عروسی آرمانه...و خودش منو مجبور کرده که بیام دانشگاه!نمیفهمه من هزار تا کار دارم!
    -خانوم حسینی حواستون کجاست؟!
    -همین جاست جان شما!